گذشته من

گذشته من

جای خالی
گذشته من

گذشته من

جای خالی

بازم شکر که الحمدلله وگرنه والا به خدا

ساعت دو و نیم نصفه شب هست .نمیخوابه ...ده بار تکونش دادم 

به محض اینکه گذاشتمش رو تخت دوباره بیدار شد .

بیست بار دیگه هرچی تکونش دادم نخوابید،هرچی بغلش کردم افاقه نکرد .نهایت برای اولین بار دستش رو گرفت به لبه های تخت و یهو دیدم بلند شده و ایستاده و با هیجان میخنده .با باتری صد درصد ..

من نهایت پونزده درصد باشم.از رو تخت خودش بلندش کردم گذاشتمش رو تخت خودمون .خودم رو زدم به خواب .مدام دست می زد به دستم،پام،برمیگشت نگام می کرد .اصلا سروصدا نداشت .

الان تسلیم شدم .با چشم هایی که مثل گلوله های داغ و آتشینه تایپ می کنم و دارم تماشاش می کنم که لوله جارو برقی رو انداخته دهنش و میخنده .

دربه در

نمی دونم الان غصه چی رو بخورم .غصه کاری که معلوم نیست 

جور شه .غصه اون زنه تو گروه که بهم گقت محتوای کارم ضعیفه ،

غصه ی جاریم که بعد از اونهمه لطفی که در حقش کردم شنیدم که

پشت من هم مثل باقی حرف زده ،غصه ی الف که مریض شده ،غصه ی 

بهار که نمیگذاره بخوابم ،غصه ی بیخوابی ها و دلشوره های خودم ،

غصه ی احساس پوچی و هیچی نشدنم ،غصه ی اینکه چرا ایران متولد 

شدم ،چرا خواهرم ازم متنفره،چرا یک دوست سالم و درست حسابی ندارم ،غصه درهم برهم بودن خونه ...

نمی دونم این کلاف سردرگم ذهنم کی میخواد آروم بگیره .

افکار خاکستری و دود گرفته پشت هم خودشون رو قاطی مخم می کنند . دلم می خواد ساعت ها گریه کنم تا فقط کمی این خستگی و بی خوابی از بین بره . دلم می خواد برم ‌...برم جایی دور و تا چندروزی برنگردم 

خواااب

خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام 

خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام

خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام 

خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام

خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام 

خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام

خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام 

خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام

خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام 

خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام

خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام 

خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام


هزار بار خسته ام .با تشدید با تاکید .به قدری خسته ام که دلم 

می خواد ماه ها بخوابم . چقدر بی خوابم .

چشم هام ،پلک هام می سوزه ..سرم مثل گلوله ای آهنین داغ شده .

فقط خواب ..تنها چیزی که حالم رو خوب می کنه خوابی آرومه ..


برای بهار

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

فکت

زیادی آدم هارو دوست دارم .به محبتشون  زود دل می بندم .بنابراین اگر کج خلقی یا کوتاهی یا حتی بداخلاقی ازشون دیدم انگار همه ی درو پنجره های قلبم می شکنه . طوری ازشون فاصله می گیرم که انگار مدت هاست نمیشناسمشون .گاهی یادشون می افتم برای اینکه اون خونه خالی قلبم رو راضی نگه دارم پیامی می دم ،اما هرگز دیگه صمیمی نمیشم .