گذشته من

گذشته من

جای خالی
گذشته من

گذشته من

جای خالی

بیماری اعصاب

مادرش مریضه .

بیماری روانی داره .این رو فقط اونایی که باهاش در ارتباطند 

می فهمند .خانوادشون داغونه .غریبه ها رو مثل خدا می پرسته 

اونوقت با بچه خودش بد رفتاری می کنه .

بچه یازده ساله با کوچکترین اشتباهی می گه : من لایقش نیستم .

من احمقم .من عقل ندارم .

بچه رو خورد کردند .

کاش من هیچوقت اینطور نشم . نمیخوام اینطور بشم ..

یکی از مطالبی که تو کتاب مادرکافی خوندم این بود که حتی اگه 

بچه رفتار احمقانه ای کرد نباید بهش بگی تو احمقی . باید بگی رفتارت 

بد بود ..نباید به بچه برچسب بزنی .

دلم می سوزه ..چندباری اومدم بهش بگم که تحقیرش نکنه .

من حق رو به اون بچه می دم .من کاملا با اون بچه همذات پنداری 

می کنم اما نتونستم . چیزی نگفتم 

چه کنم

قبل از اومدن به انزلی به مادرم گفتم دایی و زندایی مریض شدند و ما هم با اونا بودیم .گفتم ولی الان خوبم مشکلی ندارم .گفت اشکال نداره بابا این حرفا چیه بیا و فلان .الان داداشم مریض شد و سرم زد و چندین بار بالا آورد و مامانم دلپیچه گرفته . نمی دونم چه کنم ..

خودم هنوز خوب نشدم .بدنم درد می گیره .حتی وقتی می خندم سرشونه هام تیر می کشه . احساس ضعف و کم آبی دارم و وقتی مایعات می خورم می ترسم بالا بیارم . نمی دونم با این وضعیت و حال عمومی بذارم برم خونه خودمون یا بمونم و سعی کنم از پدر مادرم و برادرم مراقبت کنم .برام سخته با وجود یک بچه اما شدنیه ..

چیکار باید کنم ....

مزمن

این بیماری همراه خودش برام یک دلشوره وحشتناک ومزمن هم داره.

هرچقدر علت یابی می کنم پیدا نمی کنم .دلشوره ش امانم رو بریده ..قلبم درد میگیره و دوست دارم ساعت ها بخاطر این علت ناشناس و غریبه گریه کنم .

مریضی

الان با قرص مُسکن زنده ام .

مریض شدم ‌.استفراغ شدید .‌از دیشب تا دم دمای ظهر معده م 

حتی آب هم قبول نمی کرد .سرُم زدم و قرص ضد تهوع رو خوردم .از ترسم بدون آب خوردم که اون هم بالا آوردم .بهار هم مریضه فکر کنم .

این دو روز فقط بغل مادرم بود و فکر کنم من رو کلا یادش رفته .

حتی امروز به مادرم گفت : ماما .

خسته ام ‌ شاکی و متلاشی ام ..دلم می خواد خوب شیم ‌.

مادرم می گفت باید قوی باشی .گفت تقصیر خودمه که قوی بارت نیاوردم .گفتم همه آدما ذاتشون مثل تو نیست ..که تنهایی از پس همه چیز برمیای ،که تنهایی یک خانواده پنج نفررو هندل می کنی ،که وقت هایی که زخمی میشدی خودت زخم خودت رو میبستی .

من نمی تونم ‌.من نیاز به محبت و کمک دیگران دارم .

اگه مریضم باید یکی باشه که برام دم نوش نعنا و زنجبیل درست کنه..

باید یکی باشه دائم بهم زنگ بزنه و حالم رو بپرسه .

چیزی نگفت.. 

تی آر ایکس

سه جلسه ست باشگاه میرم . الف بچه رو نگه می داره .خیلی زرنگه 

چون دقیقا تایمی که من می رم بچه می خوابه . الف هم میگیره رااااحت 

می خوابه . میرم تی آر ایکس ولی اصلا دوستش ندارم .

حس بعد ورزش رو دوست دارم .ذهنم از حالت یاس و سرخوردگی 

بیرون میاد‌.اینجا تو این شهر هیچکس رو نمیشناسم .

دلم هم نمیخواد با کسی رابطه صمیمی یا گرم برقرار کنم چون آدم های اینجارو دوست ندارم . خیلی فضولند .حالت چشم و هم چشمی و 

غیبت کردنشون خیلی زیاده .تو باشگاه هم در حد نگاهی گذرا و لبخند زدن به بقیه پیش میرم و اونها هم لبخند می زنند و رد می شند .

با این وجود به شدت احساس غربت و تنهایی می کنم .

به خصوص وقت هایی که تنهایی می رم و میام .