گذشته من

گذشته من

جای خالی
گذشته من

گذشته من

جای خالی

یعنی میشه

اگه یکشنبه به خیر و خوشی بگذره واقعا زندگی جدیدم استارت میخوره 

صفر

این روزها توقعاتم از دیگران خیلی بالاتر رفته و این منصفانه نیست .

حساس شدم و این حساسیت مداوم آزارم می ده .

مثلا رفیق دبیرستانم یا اون یکی رفیقم هرکدومشون درگیر مشکلات خودشونن و نمیتونیم قرار بگذاریم و بریم بیرون . منتها چون من هرموقع با الف انزلی میام اکثر اوقات بدون برنامه ریزی هست در لحظه بهشون میگم و اون ها هم در لحظه نمی تونن اکی کنند . 

سری پیش روز قبلش به گیسو گفتم و هماهنگ کردیم ده هم رو سر میدون ببینیم .اما ده که شد دیدم هوا بدجور سرده وبارون ریزریز میادو من با خودم هیچی نیاوردم .

با خواهرم هم اونقدر راحت نیستم که از کاپشنش بخوام استفاده کنم .

زنگ زدم به گیسو گفتم جریانو .گفت خب میخوای با ماشین دور بزنیم .

خب من خیلی دوست داشتم باهاش باشم اما با خودم فکر کردم این از اونور انزلی بیاد اینور و تازه بعدشم شاید تعارف کرده . خلاصه نتونستم باهاش راحت باشم . اول بهش گفتم نظرتوچیه؟اونم گفت نظر تو چیه؟گفتم نه بمونه برا بعد ..دوست داشتم بریم بیرون بگردیم و فلان و بهمان و خلاصه بعدشم ازش پرسیدم بعدظهر چه برنامه ای داره که نمیریم ؟گفت کار دارم .یکم باهاش به شوخی سرو کله زدم اما علاوه بر اینکه نگفت بهم گفت :مگه تو میگی که من بگم ؟(من برگام ریخت خداییش)

شده بود چند بار وسط چت الف صدام کرده باشه یا مثلا قرار رو کنسل کنم ولی علت رو نگم و اونم نپرسیده بود . فکر کردم چیز مهمی نیست . اگر براش مهم بود میپرسید . اتفاقا ناراحت هم میشدم که چرا نمیپرسه . ولی ازینور دوهزاریم افتاد که این از من به دل گرفته بوده و بعدش هم وقتی با هم حرف می زنیم هیچ اشاره ای نکرده . درصورتیکه اگر من ذره ای ازش ناراحت بشم میام میگم یعنی اینقدر باهاش صافم .

شبش بهش پیام دادم دوباره به شوخی که یعنی چه قراری داشتی که نمیگی ؟

‌یک ایموجی بوس فرستاد گفت قرار نداشتم کار داشتم . (که یعنی به تو ربطی نداره)

منم دیگه جوابی ندادم . راستشوبخوای ازش متنفر شدم . از همه متنفرم .بابت اینکه هرجور دوست دارند قضاوتم میکنند . هیچکی ازم نمیپرسه خبر مرگت چرا رفتی چرا اومدی چرا اینو گفتی؟ همه تو دلشون یک عالم عقده دارند که وقتی متوجه میشم میزنم تو سر خودم که اینقدر صافم باهاشون .

اون از خواهرم که بعد از ۲۶ سال تازه یک سال بعد از ازدواجم متوجه شدم از من چه هیولای تاریکی ساخته این از این که مثلا رفیق نزدیک منه و تو هرچیزی کلی هواشو داشتم .

احساس تنهایی مفرطی می کنم. تنهایی واقعا شدیدی . از همه بیزارم . از همه 

داداش فرزانه

مربیم ازم خواست که برای داداشش کلیپ درست کنم .

داداشش هم خواننده ست و تازه کاره و این داستانا .

خیلی دوست داشتم این کارو انجام بدم اما چون آقا بود و الف

با این قضیه مشکل داره گفتم برای کلیپ گرفتن بعید میدونم 

ولی کار تدوینشو انجام می دم .اون هم به تدوین خالی نیاز نداره یکیو میخواد هردو رو باهم انجام بده . حس کردم به یه تجربه جدید نیاز دارم اما 

ازش استفاده نکردم .

قدر

دیشب تا فراز شصت _شصت و دو پیش رفتم ولی به قدری خسته بودم 

و خوابم میومد که دیگه رفتم بخوابم . البته با عذاب وجدان .

امروز صبح ساعت ۷ تمرین رانندگی دارم و یکشنبه آزمون در شهر .

فقط خدا می دونه چقدر بخاطر این رانندگی تو دلم استرس و عذاب کاشتم.امروز بعد نماز وقتی چشم هام رو بسته بودم ودمر دراز کشیده بودم لحظه ی آزمون رو تصور کردم و یکهو چنان تپش قلب و حال خرابی گرفتم که مگووو که مپرس . بعد یاد آبان ماهی افتادم و به خودم فحش دادم که چرا استرس گرفتم و این حرف ها .فقط از خدا میخوام پرونده رانندگی من بسته شه . آمین

خواب

دم دمای صبح خواب دیدم  آبان ماهی دنیا اومده .

از همون بدو تولد که تو بغلم گرفتمش حس کردم واقعا چیزی هست 

که مال خودمه مسئولیتش با منه،مراقبتش با منه،نگرانیش با منه .تو همون بدو طفولیتش بهش گفتم از فلان ارتفاع رد شو و دست خودم رو نگه داشته بودم تا اگه افتاد بگیرمش . بهش این اطمینان رو دادم که قشنگ مراقبشم .(الان دارم با خودم فکر میکنم این چه کار و ایده ی احمقانه ای بود)

یهو بعد از اینکه از اونجا رد شد سر از بغلم و بعد سر از تخت دراورد‌.

خون بندناف افتاده ش تخت رو کمی کثیف کرده بود و ترسیده بودم که این خون چیه .بعد یهو مادرم اومد و دیدم موهاش رو از ته تراشیده و میخواد از آبان ماهی مراقبت کنه .بهش گفتم الف کجاست؟ گفت یادت نیست؟تو با الف دعوا کردی و الف از خونه بیرون زده .برگشتم و تو ذهنم کنکاش کردم و یاد تماس تلفنیم با الف افتادم ‌.یک مشاجره ی کوتاه .

با خودم گفتم الف هیچ وقت برا همچین چیزی تنهام نمیذاره .به شدت ناراحت بودم .یکهو زنگ بیدار باش الف زد و از خواب پریدم