-
ماشین
دوشنبه 22 اسفند 1401 20:13
ماشین رو گذاشتیم برای فروش تا بدهی برادرشوهرم رو بدیم . قضاوت با شما
-
اولین غلت زدن
دوشنبه 22 اسفند 1401 00:25
قشنگترین اتفاق امشب ... غلت زدن بهار برای اولین بار ... :) بعد از کلی تلاش
-
بگذر
یکشنبه 21 اسفند 1401 21:57
چشم هام رو می بندم ..بگذره امشب ،بگذره لطفا
-
عزا
یکشنبه 21 اسفند 1401 21:53
از وقتی عروس این خانواده شدم همیشه عیدها و سال تحویل به نحوی یا دعوا شده یا قهر کردند با هم یا مصیبتی رو گذروندند و افسرده و عبوس اند .دلم براشون می سوزه .
-
نجات دهنده در گور خفته است
یکشنبه 21 اسفند 1401 21:43
مادرشوهرم بچه ش بخاطر بدهی افتاده زندان با گریه و ناله مخ الف رو زده تا ماشینش رو بفروشه سیصدمیلیون آقارو بده. بعد پدرشوهرم قرونی نمی خواد به پسرش بده . الف صدوپنجاه میلیون از دوستش قرض گرفت . باقیش هم روی ماشین حساب کرده که بفروشتش . خدایا من باید چی بگم ؟؟؟ باید بگم بهش کمک نکن .. اگه برادر خودم میوفتاد زندان کمک...
-
صبر
یکشنبه 21 اسفند 1401 21:37
خیلی خسته ام .امروز بچه جاریم اینجا بود و تا لحظه ای ازش غافل می شدم بهار رو آزار می داد . یک بار به قدری محکم بوسش کرد که بهار گریه کرد و بعد ترسید . وسایل خونه رو بدون اجازه برمی داشت و حرف من رو گوش نمی داد. همه انرژیم رو گذاشتم امروز و کلی باهاش بازی کردم. بچه پنج ساله بعد از شش ساعت موقع برگشت به خونه به جای بی...
-
ترس
یکشنبه 21 اسفند 1401 12:19
واقعا چطور باید ماه رمضون رو سرکنم .کاش خدا مادرهارو معاف می کرد
-
اولین غذای جامد
یکشنبه 21 اسفند 1401 12:17
دیروز به بهار غذای جامد دادم . فرنی (آرد برنج +شیرخشک+کمی شکرو آب). بهار خورد . و بعدش به قدری گشنه بود که دوباره کلی هم شیر خورد. _این روزها صدای گربه از خودش در میاره _بهتر می خوابه _اگه عصبانی بشه جیغ می زنه _از نظر دفع بهتر شده _هنوز نسبت به غریبه ها احساس ترس نداره .برای همه می خنده و وقتی بغل دیگرانه بی تابی...
-
خونه تکونی
جمعه 19 اسفند 1401 18:21
هنوز خونه تکونی نکردم . خیلی خسته ام .. اصلا نمیدونم باید از کجا شروع کنم ..یکی کمکم کنه
-
در آستانه شش ماهگی
جمعه 19 اسفند 1401 18:12
امروز بهار وارد شش ماهگی شد . از اونجایی که مادرم مریض شد ما انزلی نرفتیم . الان که دارم این رو تایپ می کنم غرغر بهار شروع شده و چشم هام داره از بی خوابی بسته میشه . من و الف به گشت و گذار تو ماسال و شاندرمن پرداختیم . قرار بود برای اولین بار ناهار رو سه نفری بیرون بخوریم. یعنی بهار هم باهامون باشه . فکر می کردم...
-
نمی تونم
سهشنبه 16 اسفند 1401 13:01
مریم بهم گفت اگه دوستیت ارزشش رو داره باهاش حرف بزن . دارم فکر می کنم فعلا به قدری ازش انرژی منفی دارم که بخوام هم نمی تونم.
-
صدای فاصله
سهشنبه 16 اسفند 1401 12:55
اتفاقات این مدت رو که مرور کردم رسیدم به گیسو و ناراحتی عجیبش نسبت به من . حقیقتا تا حالا نشده هیچکدوم از دوستام به من بگن اینجا با من بد رفتاری کردی یا رفتارت درست نبود . برگشتم به قدم زدن باهاش تو بلوار و خیابون سپه و سر آخرم جریان شکلاتی که نمی خواست و براش خریدم . یادم اومد بعد از شش ماه خرید نکردن و خونه نشینی...
-
باد گرم
سهشنبه 16 اسفند 1401 06:46
تمام دیشب باد گرم وحشیانه ای می وزید . برق چندین بار قطع شد و درب کرکره ای پشتی پارکینگ رو باد برد. مادرم از پشت تلفن می گفت : باد داره یکجوری می وزه که همه ی سردی زمستون رو بندازه .
-
زنی نان به دست
یکشنبه 14 اسفند 1401 20:34
بیرونم .. تو خیابون .. تنها .. بوی کباب ،بوی فلافل ..شهر شلوغه و فصل سرد در حال گذره . بهار نزدیکه ..
-
حس خوب
یکشنبه 14 اسفند 1401 13:25
دلم می خواست تو این هوا می رفتیم اون جنگلی که دو سال پیش الف بعد از کار من رو برده بود . یک جایی تو ماسال بود. خیلی قشنگ بود الان اسمش رو یادم نیست اونجا مرطوب بود ...انگار قبلش بارون ریزی زده بود . ماشین رو تو خاکی نگه داشته بودیم.آتیش روشن کردیم .. درخت ها سبز پر رنگ بودند .چند تا تنه از درخت ها رو زمین افتاده بودند...
-
خنده
یکشنبه 14 اسفند 1401 13:15
خنده هاش رو دوست دارم . از ته دل می گم . _خیلی خوشحال می شم..
-
سرصبح
یکشنبه 14 اسفند 1401 06:46
-آرزو می کنم فصل بهار آلرژی نداشته باشم .. نه عطسه نه سرفه نه خارش بینی . -آرزو می کنم هر روز صدای زنگ بیدارباش گوشی الف رو نشنوم . -آرزو می کنم بهار هر وقت گشنه ش شد خودش برا خودش شیر درست کنه و بخوره . -آرزو می کنم استرس نخوابیدن ،کم خوابیدن،مهمون های بی خبر و ناگهانی از قوم شوهر،استرس مریض شدن بهار یا از دست رفتن...
-
دورهمی
شنبه 13 اسفند 1401 22:40
دوستام نیم ساعت مونده به اومدنشون زنگ زدند که ما گشنه ایم ناهار درست کن . خداییش میخواستم فحش بدم چون کلی اصرار کرده بودم ناهار بیان بعد گفته بودند نه .شانسی که آوردم اون لحظه بهار خواب بود . سریع کتلت و برنج درست می کنم . نمیدونم حالا خوش مزه بود یا نه .خودمم که چیزی نخوردم. چون به خودم وعده چای و شیرینی داده بودم ....
-
عمدا
شنبه 13 اسفند 1401 22:32
امروز گیسو باهام تماس گرفت و من جواب ندادم .
-
کار
جمعه 12 اسفند 1401 23:58
فردا دوست های رشتیم به صرف چای و شیرینی میان اینجا . _خونه نیاز به جاروبرقی داره _بهار رو باید حموم کنم _اجاق گاز رو باید دستمال بکشم خیلی کثیف شده ولی فکر نکنم وقت شه شستشو بدمش . _شستن میوه ها _آماده کردن و چیدن ظرف ها روی میز _شستن ظرفشویی و دستمال کشیدن روی پیشخون _پاک کردن میز تلویزیون پ_ن : حس می کنم دهنم...
-
شکلات
جمعه 12 اسفند 1401 23:53
آخرسالی حوصله ی بحث با گیسو رو ندارم . بعد از دو روز جواب پیامکم رو داده نوشته : به کارهای بدت فکر کردی؟ منم دو روز دیگه جوابش رو می دم می نویسم آره داشتم فکر می کردم .. :/ گمج
-
دلم
جمعه 12 اسفند 1401 19:39
دلم دندون هایی سالم ، خوابی طولانی و سفری دور و دراز می خواد ..
-
فرار
پنجشنبه 11 اسفند 1401 12:21
تو هم گاهی آرزوی مرگ ونیستی کردی . حتی اگه انکار هم کنی قبول نمی کنم .
-
شمارش معکوس تا اتمام پنج ماهگی
پنجشنبه 11 اسفند 1401 12:09
بهار چهارماه و بیست و یک روزشه. تغییرات: _از نظر دفع بهتر شده. _دکتر گفت باید غذای جامد رو درست کنم. _می تونه کج دار مریض اسباب بازی هارو دستش بگیره ،از جایی نامعلوم اونهارو تو دهنش بندازه . _بیشتر لبخند می زنه و نگاهش دقیق تر شده _وقتی روی شکم میخوابونمش تحملش نسبت به قبل بیشتر شده و همون اول غرغر نمی زنه _تقریبا هر...
-
بله
سهشنبه 9 اسفند 1401 08:49
تبدیل به موجودی شدم که دوستش ندارم .
-
کله بهار
سهشنبه 9 اسفند 1401 08:47
بهار کله رشتی شده . کاش راهی باشه کله ش دوباره میزان شه
-
سپه
سهشنبه 9 اسفند 1401 08:46
زیاد خرید کردم این چند روز . بهار دست مادرم بود .. هیچی نداشتم هرچی پول داشتم خرج کردم .میم کمکم کرد برای لباس . هرچی می پوشیدم وقتی تو آینه خودم رو می دیدم دوست داشتم بزنم تو کله ی خودم بس چاق شدم . دیروز با گیسو پریروز با میم . دقیقا دوباره رفتیم سپه و همون پاساژها. یک حس منفی بهم دست داد. یجوری بودم انگار دارم به...
-
دوست هام
سهشنبه 9 اسفند 1401 08:41
ازونور میم دیوونه شده . پسری نیست که باهاش نباشه . دقیقا نقطه مقابل گیسو .وقتی اتفاق هاش رو برام میگه اعصابم بهم می ریزه. خیلی ناراحت میشم نمی تونم هضمش کنم . دیروز داشتم برای گیسو تعریف می کردم . یهو گفت میم رو می گی ؟؟؟ گفتم نه میم اصلا اینطوری نیست . دو سه تا دروغم اینجا گفتم . فکر کنم گیسو فهمید دروغ گفتم اما مهم...
-
قهر
سهشنبه 9 اسفند 1401 08:36
نمی دونم والا یا دوتا دوست من خل وضعند یا مشکل از من هست . دیروز گیسو باهام بود . قرار نبود زیاد بمونه اما بخاطر من موند . از سرکار اومده بود و گشنه بود . برگشتنی براش یک عالم شکلات خریدم .می گفت نمی خواد و این داستان ها . وقتی بهش دادم هرکاری کردم قبول نکرد منم با شوخی خنده گذاشتم دستش دویدم رفتم .تا نصف راه دنبالم...
-
ماشین پدرشوهر
یکشنبه 7 اسفند 1401 01:11
جاریم ماشین پدر شوهرم رو سه روز پیش ترکوند . _پدرشوهرم خیلی جنتلمنانه رفتار کرد