-
قبل ترها
سهشنبه 8 فروردین 1402 02:13
یکهو یاد پدرم افتادم .ماه پیش برای اولین بار ازم تقاضا کرد یکی از داستان های گذشته م رو که به صورت تایپ شده توی ورق آچهار بود و داده بودم الف بخونه بهش بدم و بخونه .در حالیکه مضطرب از دست الف برگه رو می گرفتم و دست پدرم می دادم با خودم فکر می کردم کاش داستان بهتری پیدا کرده بودم . با خودم فکر کردم از بچگی تا الان برای...
-
ادامه
یکشنبه 6 فروردین 1402 05:41
خدایا ... به من قوت بده ... لطفا .. به من نیرویی بده که بتونم از پسش بربیام .
-
دوست هام۲
شنبه 5 فروردین 1402 20:20
کامنت های پستی که رمزدار بود ... غربت نشین ،مریم،خانم ف،رضوان عزیزم و مامان آرش قلبم درد می کرد ..با حرف هاتون بهتر شدم . نیاز به شنیده شدن داشتم ..نیاز به اینکه کسی درکم کنه یا بفهمتم .ممنون که با حرف هاتون سعی کردید بهم آرامش بدید . دوست های خوبم
-
مادرانه
شنبه 5 فروردین 1402 20:15
موقع نشون دادن زخم های روی پام به مادر لحظه ای تصور کردم که این بلا سر بهار اومده .اخم کردم و جورابم رو پام کردم تا نبینه .
-
بهار
شنبه 5 فروردین 1402 14:37
این عکس رو در نهایت بدخلقی و بی تابی و حال بد گرفتم . وقتی انزلی بودیم و با الف رفته بودم پارک . ده دقیقه بعد از گرفتن این عکس به پهنای صورتم اشک می ریختم . نپرسید چرا ..چون نمیگم
-
رمز: اسم خودم به انگلیسی با حروف بزرگ
شنبه 5 فروردین 1402 14:26
-
پراکنده
شنبه 5 فروردین 1402 14:07
_بهار کم کم غلت می زنه. من رو میشناسه اما هنوز هیچ احساس وابستگی یا دوست داشتنی توی چشم هاش نمیبینم . بچه م هنوز حس دوست داشتن رو تجربه نکرده . خیلی کوچیکه.. تنها چیزی که واقعا ذوق زده ش می کنه اردک زرد پلاستیکی ای هست که با فشار دادن شکمش جیغ می کشه و باعث میشه کلی ذوق کنه . _سری پیش که انزلی رفتیم بابام کمی تو قیافه...
-
مهمونی
جمعه 4 فروردین 1402 16:42
دیشب خونه مادرشوهرم بودم و از مهموناش پذیرایی کردم . جاریم هم بود .موقع شستن ظرف ها خندید ودر حالیکه یک عالمه پیاله ی خوروشتی نیمه کاره برام تو ظرف شویی میگذاشت تا بشورم گفت : زهرا دیدی بهت گفتم خوشحالم تو اومدی کمک و من تنها نیستم؟ بخاطر همین . بعد یک لبخند موذیانه زد و رفت . نمی دونم والا دقیقا منظورش چی بود با این...
-
لند اسکیپ
سهشنبه 1 فروردین 1402 11:56
چقدر حیف که اسفند تموم شد و رفتیم سال جدید . حس دونده ای رو دارم که بلاخره به نقطه ی پایان رسید و دوباره راه درازی جلوش سبز شد . دوباره باید تا پایان مسیری که نامعلومه بدوه .. زمین بخوره ،بلند شه .. حتی اگه همسفر و همراه داشته باشه خیلی وقت ها باید روی خودش بیشتر از بقیه حساب باز کنه ،باید خودش از بقیه قوی تر باشه ....
-
کیش
پنجشنبه 25 اسفند 1401 07:45
مادر الف بهش می گه حواست به برادرت باشه اون بچه ست تو عاقلی حرف تو رو گوش می کنه . الف در جواب می گه به من چه ربطی داره من زندگی خودم رو دارم تا کی باید نگران زندگی این آقا باشم . من لبم رو گاز می گیرم .با اسکاچ به جون ظرف ها می اوفتم . خسته م .به کیش فکر می کنم ..به دوچرخه سواری و هتل و مجتمع های خرید ... مثل پشه ای...
-
ازش متنفرم
پنجشنبه 25 اسفند 1401 07:38
از روز اول آشناییم با الف تا همین حالا برادرش چندین بار بدهی بالا آورده _قبل آشنایی ما هم الف از وقتی سرکار می رفت ماهانه به اینا پول می داده ما بهش دادیم ،خانوادش بهش دادند ولی هرگز پس نداده . با این حال وقتی اون روز متوجه شدیم افتاده بازداشتگاه هر دومون هم من هم الف نتونستیم تاب بیاریم یک روز اونجا بمونه . (من فقط...
-
زمین
پنجشنبه 25 اسفند 1401 07:30
سکوت من مادر پدر الف رو خیلی خوشحال کرده . مادرش دائم از من پیشش تعریف می کنه میگه چقدر واقعا زهرا شیرپاک خورده ست این چیزها پیش اومد ،یک کلمه حرف نزده . جریان زمین ارث و میراثی به اینجا کشیده که مادر الف عوض بدهی ای که برادر الف داشته می خواد سهم برادرالف رو از زمین به الف بده . (زمین نسخی با کاربری باغ که دوبرادر...
-
در جهت منفی
چهارشنبه 24 اسفند 1401 01:18
اتفاق های زیادی افتاده بیشتر در جهت منفی . اما مهم نیست . حتی درد دوباره ی فکم هم مهم نیست . کاش مادرم کریض نبود و امشب انزلی بودم . بی خوابم و اعتماد به نفسم داره روز به روز کمتر میشه .
-
خواب بد
دوشنبه 22 اسفند 1401 22:36
تمام دیشب تا صبح خواب های بد می دیدم . وقتی پیامک برداشت از کارتم اومد(بماند چرا بخشی از پولی که برای پرداخت بدهی داداشش دادیم تو کارت من بود)نفس عمیقی کشیدم و صبحم رو با بی برنامگی و رخوت شروع کردم . هنوز روحیه تعویض لباسم رو که روش پر از لکه های شیر ترشیده و سفیدک های آب دهن بهار هست ندارم . خودم رو با ظرف های توی...
-
ماشین
دوشنبه 22 اسفند 1401 20:13
ماشین رو گذاشتیم برای فروش تا بدهی برادرشوهرم رو بدیم . قضاوت با شما
-
اولین غلت زدن
دوشنبه 22 اسفند 1401 00:25
قشنگترین اتفاق امشب ... غلت زدن بهار برای اولین بار ... :) بعد از کلی تلاش
-
بگذر
یکشنبه 21 اسفند 1401 21:57
چشم هام رو می بندم ..بگذره امشب ،بگذره لطفا
-
عزا
یکشنبه 21 اسفند 1401 21:53
از وقتی عروس این خانواده شدم همیشه عیدها و سال تحویل به نحوی یا دعوا شده یا قهر کردند با هم یا مصیبتی رو گذروندند و افسرده و عبوس اند .دلم براشون می سوزه .
-
نجات دهنده در گور خفته است
یکشنبه 21 اسفند 1401 21:43
مادرشوهرم بچه ش بخاطر بدهی افتاده زندان با گریه و ناله مخ الف رو زده تا ماشینش رو بفروشه سیصدمیلیون آقارو بده. بعد پدرشوهرم قرونی نمی خواد به پسرش بده . الف صدوپنجاه میلیون از دوستش قرض گرفت . باقیش هم روی ماشین حساب کرده که بفروشتش . خدایا من باید چی بگم ؟؟؟ باید بگم بهش کمک نکن .. اگه برادر خودم میوفتاد زندان کمک...
-
صبر
یکشنبه 21 اسفند 1401 21:37
خیلی خسته ام .امروز بچه جاریم اینجا بود و تا لحظه ای ازش غافل می شدم بهار رو آزار می داد . یک بار به قدری محکم بوسش کرد که بهار گریه کرد و بعد ترسید . وسایل خونه رو بدون اجازه برمی داشت و حرف من رو گوش نمی داد. همه انرژیم رو گذاشتم امروز و کلی باهاش بازی کردم. بچه پنج ساله بعد از شش ساعت موقع برگشت به خونه به جای بی...
-
ترس
یکشنبه 21 اسفند 1401 12:19
واقعا چطور باید ماه رمضون رو سرکنم .کاش خدا مادرهارو معاف می کرد
-
اولین غذای جامد
یکشنبه 21 اسفند 1401 12:17
دیروز به بهار غذای جامد دادم . فرنی (آرد برنج +شیرخشک+کمی شکرو آب). بهار خورد . و بعدش به قدری گشنه بود که دوباره کلی هم شیر خورد. _این روزها صدای گربه از خودش در میاره _بهتر می خوابه _اگه عصبانی بشه جیغ می زنه _از نظر دفع بهتر شده _هنوز نسبت به غریبه ها احساس ترس نداره .برای همه می خنده و وقتی بغل دیگرانه بی تابی...
-
خونه تکونی
جمعه 19 اسفند 1401 18:21
هنوز خونه تکونی نکردم . خیلی خسته ام .. اصلا نمیدونم باید از کجا شروع کنم ..یکی کمکم کنه
-
در آستانه شش ماهگی
جمعه 19 اسفند 1401 18:12
امروز بهار وارد شش ماهگی شد . از اونجایی که مادرم مریض شد ما انزلی نرفتیم . الان که دارم این رو تایپ می کنم غرغر بهار شروع شده و چشم هام داره از بی خوابی بسته میشه . من و الف به گشت و گذار تو ماسال و شاندرمن پرداختیم . قرار بود برای اولین بار ناهار رو سه نفری بیرون بخوریم. یعنی بهار هم باهامون باشه . فکر می کردم...
-
نمی تونم
سهشنبه 16 اسفند 1401 13:01
مریم بهم گفت اگه دوستیت ارزشش رو داره باهاش حرف بزن . دارم فکر می کنم فعلا به قدری ازش انرژی منفی دارم که بخوام هم نمی تونم.
-
صدای فاصله
سهشنبه 16 اسفند 1401 12:55
اتفاقات این مدت رو که مرور کردم رسیدم به گیسو و ناراحتی عجیبش نسبت به من . حقیقتا تا حالا نشده هیچکدوم از دوستام به من بگن اینجا با من بد رفتاری کردی یا رفتارت درست نبود . برگشتم به قدم زدن باهاش تو بلوار و خیابون سپه و سر آخرم جریان شکلاتی که نمی خواست و براش خریدم . یادم اومد بعد از شش ماه خرید نکردن و خونه نشینی...
-
باد گرم
سهشنبه 16 اسفند 1401 06:46
تمام دیشب باد گرم وحشیانه ای می وزید . برق چندین بار قطع شد و درب کرکره ای پشتی پارکینگ رو باد برد. مادرم از پشت تلفن می گفت : باد داره یکجوری می وزه که همه ی سردی زمستون رو بندازه .
-
زنی نان به دست
یکشنبه 14 اسفند 1401 20:34
بیرونم .. تو خیابون .. تنها .. بوی کباب ،بوی فلافل ..شهر شلوغه و فصل سرد در حال گذره . بهار نزدیکه ..
-
حس خوب
یکشنبه 14 اسفند 1401 13:25
دلم می خواست تو این هوا می رفتیم اون جنگلی که دو سال پیش الف بعد از کار من رو برده بود . یک جایی تو ماسال بود. خیلی قشنگ بود الان اسمش رو یادم نیست اونجا مرطوب بود ...انگار قبلش بارون ریزی زده بود . ماشین رو تو خاکی نگه داشته بودیم.آتیش روشن کردیم .. درخت ها سبز پر رنگ بودند .چند تا تنه از درخت ها رو زمین افتاده بودند...
-
خنده
یکشنبه 14 اسفند 1401 13:15
خنده هاش رو دوست دارم . از ته دل می گم . _خیلی خوشحال می شم..