-
آمین
جمعه 5 اسفند 1401 03:20
امشب آرزو می کنم هیچ بچه ای مریض نشه . بچه ها واقعا بی گناهند ...
-
بارون
جمعه 5 اسفند 1401 03:17
بارون شدیدی میاد .الف تواتاق خوابه .. من چهل دقیقه پیش بهار رو خوابوندم و احتمال می دم دو ساعت دیگه بیدارشه .درد دندون درآوردن امون بچه رو بریده و بی تابش کرده .تو هال رو کاناپه نشستم .. نرفتم توی اتاق ..دلم میخواد به صدای بارون گوش بدم .. مغزم قفل کرده .نه توان تحلیل کردن دارم نه توان فکر کردن به گذشته و آینده ..چهار...
-
می رم
جمعه 5 اسفند 1401 02:59
فردا می رم انزلی . +همه ی وجودم خسته ست . کاش مادرم می فهمید چقدر به کنارش بودن نیاز دارم . این دفعه بدجور به فنا رفتم. درد سرشونه، درد کمر ،درد گردن،درد زانو ... خوبه به بچه شیر هم ندادم که اینطور شدم . فکر کنم یکی باید جنازه م رو اونجوری جمع می کرد .
-
من رو ببخش
پنجشنبه 4 اسفند 1401 12:48
-
گذشته
پنجشنبه 4 اسفند 1401 02:07
«به یاد روزهایی که لباسم رو به نشانه اعتراض از یکنواختی برعکس می پوشیدم سلانه سلانه از پله های حیاط پایین می اومدم، در عقبی ماشین بابا رو باز می کردم و اونجا دراز کش تا ساعت ها به آسمون زل می زدم و فکر می کردم . به هوا ،به حرکت ابرها،به دنیای توی آسمون یا بال زدن آهسته ی پرنده ها ..و به آینده فکر می کردم .به بیست و...
-
اتفاق
پنجشنبه 4 اسفند 1401 01:49
این روزها حتی از پشت اتفاق های خوب هم یک چیز بد پایین میوفته. به قدری اشتباهاتم زیاد شده که بهتره یک گوشه بنشینم و با کسی حرف نزنم . _توی مکالماتم باید با وسواس بیشتری حرف بزنم تا کسی نرنجه. _نباید زود قاطی کنم _نباید ساده باشم _نباید با کسی صمیمی شم _باید یک راه آرامش خیال پیدا کنم .. مثلاً نوشتن یا ... ؟؟؟ یا چی .....
-
بهار
چهارشنبه 3 اسفند 1401 02:44
-
اشتباه من
دوشنبه 1 اسفند 1401 22:59
گند زدم ..
-
الف عزیزمن
یکشنبه 30 بهمن 1401 14:00
من دقیقا زمانی که با چشم های خودم الف رو جلوی کافه دوک رشت دیدم عاشقش شدم . اون شب بارون می بارید و مادرم و زنداییم جلوی کافه تو ماشین نشسته بودند . مادر پدر الف هم خبر داشتند که قرار هست ما هم رو ببینیم . پیشنهاد دیدار رو اغلب موارد پسرها می دند .ولی من داده بودم . بهش گفته بودم حس می کنم کم کم داره ازت خوشم میاد و...
-
دلم ..
یکشنبه 30 بهمن 1401 13:21
دلم میخواد غذاهای جدید درست کنم . دلم می خواد با دوست هام برم بیرون دلم می خواد مطالعه کنم دلم می خواد به اندازه کافی بخوابم دلم میخواد بهار بزرگ شه تا بریم برای اول مهر براش لوازم التحریر بگیریم (البته همه رو به سلیقه ی خودش میگذارم برداره) دلم می خواد با الف بریم پشت میزکافه بنشینیم و با گوشی جدیدم عکس بگیریم و بهار...
-
عکس
یکشنبه 30 بهمن 1401 12:57
دیروز بعد از مدت ها قهر با دوربین عکاسی ، دوربین به دست از زوایای مختلف از بهار عکس گرفتم . بهار با کنجکاوی تو بیشتر عکس ها به دوربین زل می زد و گاهی با تعجب و اخم نگاه می کرد .اواخر عکاسی همون عکس تکراری که اغلب پدرمادرها براشون جذابیت داره رو با بهار گرفتم . گذاشتن دست کوچولوش توی دستم . دلم خواست بگذارمش اینجا....
-
آلرژی
شنبه 29 بهمن 1401 07:57
روز تعطیلی سه شب خوابیدم شیش و نیم بیدارشدم برای بهار شیر درست کردم ...الان ساعت چنده بگذار ببینم هفت و چهل و نه، میگیریم هشت هست مثلا.الان خوش شانس باشم ده از خواب بلند شه دوباره شیر بخواد .حالا این دو ساعت که می تونم بخوابم رو خارش بینی و آلرژی نمیگذاره بخوابم . هربارم فین میکنم بچه می پره . واقعا به هر دری زدم...
-
ماه
پنجشنبه 27 بهمن 1401 10:11
حتی شب بهمن ماه که از سرما سانچو می زدیم وقتی به اجبار من تا دکه ی باقلی فروشی ته ته بلواررفتیم و جز یک قایق کوچیک ماهیگیری که اواسط دریا حامل دو ماهیگیر تور به دست بود ،هیچ موجود زنده ای اون حوالی نبود. به محض اینکه به دکه ی خاموش و بسته رسیدیم یادم اومد خواب اینجا هم دیده بودم ..برگشتنی ماه بالای سرمون خیلی شفاف می...
-
خواب
پنجشنبه 27 بهمن 1401 10:05
زمانی که عاشق الف شده بودم مدام خوابش رو می دیدم . نصف خواب هایی که در موردش دیدم تو زندگی واقعیم تعبیرشد و این واقعا برام عجیبه
-
خواهرم
پنجشنبه 27 بهمن 1401 10:00
خواهرم دوباره خوابگاه رو باید رزرو می کرده نکرده . روز آخری دوستش بهش خبر داده بعد خواهرم پشت تلفن وایستاده میگه : وات دفاعک .پشمام!! (از دیالوگ هایی هست که تو دانشگاه یاد گرفته و دائم میگه) مامانم از اونور با تعجب داره نگاه می کنه این چی می گه . به من نگاه می کنه که چی گفت ؟؟؟ بعد سعی می کنه کلمه رو تو ذهنش حلاجی کنه...
-
چرا واقعا
چهارشنبه 26 بهمن 1401 08:09
دیشب بابا صداش رو یکلحظه زیر کرد و قربون صدقه بهار رفت . بهار به قدری ترسید و جیغ کشید که نزدیک بود بمیرم از ناراحتی . بچه رو دیگه صندلی پشت تو کری یِر نگذاشتم . تمام طول راه تو بغلم بود . مادرم می گفت قلبش مثل قلب گنجشک تند تند می زد . بمیرم براش
-
اعصاب خوردی
چهارشنبه 26 بهمن 1401 08:03
دیگه حالم از سیاست و بحث های سیاسی بهم می خوره . خونه الف که می ریم شروع می کنند به توهین و فحش و فحش کشی به این داستان ها که شد . خونه پدر مادر منم کاملا برعکس انگار مدینه فاضله و بیت المقدسه . طرفدار سفت و سخت نظام اند و عقیده دارند مسئول ها بدند وگرنه همه چیز خوبه .کار کارِ آمریکاست و این داستانا . این وسط منم...
-
هیچ
چهارشنبه 26 بهمن 1401 07:48
بیشتروقت ها اونقدر تو خیالات خودم سر می کنم که نصف حرف های طرف مقابلم رو نمی شنوم . نمونه ش دیشب که الف بهم گفت این آهنگ رو به افتخار تو گذاشتم و من هردوبار که پلی شد جایی دیگه سیر می کردم . جایی بین گذشته و آینده ..بین حرف ها و آدم ها وکلمه ها .. الف پرسید چطور بود ؟ _واقعا قشنگ بود ممنون
-
زندگی
سهشنبه 25 بهمن 1401 01:28
-
واکسن چهارماهگی
یکشنبه 23 بهمن 1401 21:24
بهار عزیزم . امروز واکسن چهار ماهگیت رو زدیم . من و مادرم بودیم.زنی که واکسنت رو زد چون به عنوان میهمان اینکار رو کردیم خیلی برای ما قیافه گرفت .اول قطره فلج اطفال بعد ران راست و پیرو اون ران چپ که موقع زدن ران چپ با ترس و جیغ به اون زن نگاه می کردی و فهمیده بودی انگار خطری در راهه . بعد از فرو کردن سوزن به رانِت نفست...
-
تنفر
یکشنبه 23 بهمن 1401 21:10
اصلا حوصله ی نصیحت و گفتمانی که تهش به نصیحت ختم شه رو ندارم .
-
ترس های پنهان
یکشنبه 23 بهمن 1401 01:46
_ ترس از انحراف لگن بهار _ترس از درگیری لفظی الف و پدرم _ترس از مبتلا شدن به فراموشی _ترس از اینکه الف روزی دوستم نداشته باشه _ترس از مرگ عزیزان _ترس از بیمارشدن بهار _ترس شدید از آینده بهار _ترس از تنهایی _ترس از تصادف و بیماری غیرقابل جبران خودم یا عزیزانم هرکی دلش خواست درموردش فکر کنه و از ترس های خودش بنویسه .
-
؟
شنبه 22 بهمن 1401 16:29
گستاخ بودن یعنی چی ؟
-
بچه
شنبه 22 بهمن 1401 16:27
داشتم فکر می کردم حتی اگر بهار به اندازه من بزرگ شه ، حتی اگه ازدواج موفقی کنه یا توی شغلش بهترین هم باشه . حتی اگر همه جی به ایده آل ترین صورت ممکن بگذره باز هم خیال من مثل روزهای قبل از اومدن بهار به زندگیم راحت نمیشه ..
-
ترس
شنبه 22 بهمن 1401 16:25
رفت و آمدم که به انزلی زیاد میشه خوف برمی دارم . مخصوصا این سری که بعد از ۲۲ بهمن می خوام برم اونجا . همش می ترسم الف و بابا بازم بحث سیاسی کنند . یا چیزی بشه که الف خوشش نیاد . امیدوارم بخیر بگذره چون واقعا از استرس و تشویش خوشم نمیاد
-
مزاح
جمعه 21 بهمن 1401 15:49
اگه فحشم نمی دید به سرم زده آدرس وب رو دوباره عوض کنم .
-
سوپ
جمعه 21 بهمن 1401 15:45
مادرشوهرو پدرشوهرم سرما خوردند . براشون یک قابلمه بزرگ سوپ درست کردم و دادم الف براشون ببره .بیشتر این محبتم برای این بود که الف رو دوست داشتم . بخاطر خوشحالیش اینکار رو کردم ♡
-
احوالات
جمعه 21 بهمن 1401 15:42
برای زدن واکسن چهارماهگی بهار استرس دارم . می ترسم بچه تب کنه و داستان شه . تاریخ ۲۳ خورده . اگر جور شه مادرم اینا از انزلی بیان اینجا خوب میشه . وگرنه مجبورم به زن طبقه پایینی رو بندازم که با هم بریم . اونم خجالت می کشم واقعا . سر صبحی خواب دیدم بهار مریض شده و داره بالا میاره . دکتر بهار بهم میگه تو زیاد فکر می کنی...
-
دندون
پنجشنبه 20 بهمن 1401 23:51
تا میای یک نفس راحت بکشی بگی آخیش یک مرحله ی جدید شروع میشه . واقعا دلم هم می سوزه براش . درد و خارش دندون درآوردن ،بی قراری و انداختن انگشت کوچولوش روی لثه ی پایینش . نمی دونم بعد دندون داستان بعدی چیه ؟ مادر شدن یعنی : هیچ موقع خیالت راحت نباشه .
-
بارون
چهارشنبه 19 بهمن 1401 08:58
چه بارونی اینجا می باره . مطمئنم الان انزلی داره سیل میاد و آب طبق معمول جلوی خونه جمع شده . بارون که می باره دلم میره اونجا .