-
بازید
جمعه 25 فروردین 1402 21:23
بازی کلش رویال رو هم دیگه نمیشه تو ایران بازی کرد . تنها بازی ای بود که حالم رو خوب می کرد
-
عمر
جمعه 25 فروردین 1402 21:19
زیاد خوشحال نیستم . دلم می خواد از شادی شماها بخونم ولی شماها هم زیاد خوشحال نیستید .. تنها چیزی که باعث شکوفه زدن تو دلم میشه دندون بهار هست . باقی همه گذر ایامه و روزهایی که بی رحمانه از جوونیم کم می کنه .
-
فکر
سهشنبه 22 فروردین 1402 14:35
گاهی فکر می کنم هدف از خلقت آخوند چی بوده ؟
-
درخت
سهشنبه 22 فروردین 1402 14:34
کاش جای این همه آخوند عوضی درخت می کاشتند .
-
دندون
سهشنبه 22 فروردین 1402 13:22
دیشب به لثه بهار دست کشیدم . قبلش الف دست کشیده بود و با خنده گفته بود من تیزیش رو حس می کنم .سریع دستم رو با مایع شستم و انگشت اشاره م رو گذاشتم رو لثه پایینش .. ناباورانه به الف نگاه کردم و بغضم رو قورت دادم . بله ..اولین دندون بهار داره ظاهر میشه . عزیزنازنین من .. کاشدنیا برات قشنگترین دنیا باشه...دخترعزیزمن ...
-
هشتگ قلب شکسته
یکشنبه 20 فروردین 1402 02:47
دلم می خواست یک تکه از بهار و یک تکه از الف و چند تکه از مادرم رو برمی داشتم و فرار می کردم جایی دور .شاید به یک رویای چند روزِ می رفتم . مثلا به آسمون سفر می کردم یا می رفتم لب ساحلی که دریاش صورتی و بنفش بود.دلم می خواست خدا به قدری بهم نزدیک بود که می تونستم با بغل کردنش همه ی خستگی ها و دغدغه ها و حتی فکرهای...
-
رمز ۱۲۳۴_برادران لیلا _خطر اسپویل
جمعه 18 فروردین 1402 10:15
-
ماجرای زمین(رمز اسم من به فارسی)
پنجشنبه 17 فروردین 1402 07:23
-
خراب کاری
چهارشنبه 16 فروردین 1402 17:58
گاهی به روزهای سخت زندگیم فکر می کنم و باورم نمیشه من این چیزهارو پشت سر گذاشتم . من تنها بچه م رو بزرگ می کنم .. بدون مادرم . من مریضم ولی باید هم زمان هم پرستار بچه م باشم هم پرستار الف . ناهار درست می کنم .تقریبا هر روز ظرف هارو می شورم .این روزها باید اسپری و قطره های بهار هم بدم چون هنوز مریضه .گاهی بخت یارم نیست...
-
تغییر
سهشنبه 15 فروردین 1402 13:36
دیشب به الف می گفتم الان اگه بچه کوچیک نداشتم برای خودم تا شب می خوابیدم با خیال راحت و بدون هیچ دغدغه .چون این قرص های سرماخوردگی رو که می خورم خیلی خوابم می گیره . بعد با خودم روزهای بدون وجود بهار رو مرور کردم . فکرکردم اون روزها هم همیشه با خودم می گفتم یک چیزی کمه . خوشحال نبودم ،دلم بچه می خواست .بچه جاریم رو...
-
خلاصه
سهشنبه 15 فروردین 1402 13:28
اتفاق های زیادی افتاد . _الف عموش رو دعوت کرد و مادرشوهرم گفت چون تو روزه ای من شام رو درست می کنم .بعدش ادامه داد که همینکه مراقب پسرم و بهار هستی کافیه .(کوکو سیب زمینی،فسنجون و خوروشت مرغ درست کرد .سبزی هم پاک کرد و شست و آورد.) _بهار همچنان مریضه ،سینه ش خس خس می کنه و شب ها بخاطر پر بودن بینیش چندین بار از خواب...
-
هجوم مسافربه گیلان
شنبه 12 فروردین 1402 18:34
اینجا به قدری مسافر اومده که اکثر ماهایی که تو این شهر زندگی می کنیم نشستن تو خونه رو به توی ترافیک گیر کردن ترجیح دادیم . نمیدونم داستان چیه تا به یه تعطیلی می خوریم آب کوچه ما هم قطع میشه تا پنج شش ساعت .
-
بمیییرم
پنجشنبه 10 فروردین 1402 22:24
بهار مریض شده . از مطب دکتر برمی گردیم . وای بلاخره مریض شد:(((((
-
مادرشوهر
پنجشنبه 10 فروردین 1402 09:45
دیشب تو مهمونی بعد از خوابوندن بهار از اتاق اومدم بیرون، الف بهم گفت چای می خوری؟ یک نگاه به همه پیشدستی ها انداختم دیدم مادرشوهرم برا همه چای گذاشته به جز من . وقتی حرف الف رو شنید گفت زهراجان چای می خوری برات بریزم ؟ این حرکتش رو حمل بر بی احترامی کردم . هفته پیش که مثل کزت داشتم از مهمون های شوهرش پذیرایی می کردم...
-
غرور
پنجشنبه 10 فروردین 1402 09:29
مادرشوهرم امسال هرسری مهمون براش میاد زنگ می زنه ما هم بیایم . قبلا که جاریم شیراز نرفته بود به اونا زنگ می زد . احتمالا چون دست و کمرش درد می کنه دلش نمی خواد دست تنها باشه . خداشاهده برای کمک بهش احساس بدی ندارم .خوشم هم میاد براش کاری کنم..یک زن پنجاه ساله که از دوران جوانیش درد کشیده ، پدرش مرده ،یتیم شده ،آسیب...
-
خستگی مفرط
چهارشنبه 9 فروردین 1402 01:31
خیلی خسته ام خیلی . تمام اعضا و جوارحم درد می کنه . نیاز به ساعت ها خواب و بعد از اون نوشیدن نسکافه و تماشا کردن بارون دارم . دماغم از بوی افتضاح خرابکاری بچه پرشده و بو ازش خارج نمیشه . دلم می خواد برم استخر و تا نهایت عمقش برم پایین و پایین تر و همونجا بنشینم .پشت گردنم تا سرشونه ها و سر زانوهام درد می کنه . کاش کسی...
-
قبل ترها
سهشنبه 8 فروردین 1402 02:13
یکهو یاد پدرم افتادم .ماه پیش برای اولین بار ازم تقاضا کرد یکی از داستان های گذشته م رو که به صورت تایپ شده توی ورق آچهار بود و داده بودم الف بخونه بهش بدم و بخونه .در حالیکه مضطرب از دست الف برگه رو می گرفتم و دست پدرم می دادم با خودم فکر می کردم کاش داستان بهتری پیدا کرده بودم . با خودم فکر کردم از بچگی تا الان برای...
-
ادامه
یکشنبه 6 فروردین 1402 05:41
خدایا ... به من قوت بده ... لطفا .. به من نیرویی بده که بتونم از پسش بربیام .
-
دوست هام۲
شنبه 5 فروردین 1402 20:20
کامنت های پستی که رمزدار بود ... غربت نشین ،مریم،خانم ف،رضوان عزیزم و مامان آرش قلبم درد می کرد ..با حرف هاتون بهتر شدم . نیاز به شنیده شدن داشتم ..نیاز به اینکه کسی درکم کنه یا بفهمتم .ممنون که با حرف هاتون سعی کردید بهم آرامش بدید . دوست های خوبم
-
مادرانه
شنبه 5 فروردین 1402 20:15
موقع نشون دادن زخم های روی پام به مادر لحظه ای تصور کردم که این بلا سر بهار اومده .اخم کردم و جورابم رو پام کردم تا نبینه .
-
بهار
شنبه 5 فروردین 1402 14:37
این عکس رو در نهایت بدخلقی و بی تابی و حال بد گرفتم . وقتی انزلی بودیم و با الف رفته بودم پارک . ده دقیقه بعد از گرفتن این عکس به پهنای صورتم اشک می ریختم . نپرسید چرا ..چون نمیگم
-
رمز: اسم خودم به انگلیسی با حروف بزرگ
شنبه 5 فروردین 1402 14:26
-
پراکنده
شنبه 5 فروردین 1402 14:07
_بهار کم کم غلت می زنه. من رو میشناسه اما هنوز هیچ احساس وابستگی یا دوست داشتنی توی چشم هاش نمیبینم . بچه م هنوز حس دوست داشتن رو تجربه نکرده . خیلی کوچیکه.. تنها چیزی که واقعا ذوق زده ش می کنه اردک زرد پلاستیکی ای هست که با فشار دادن شکمش جیغ می کشه و باعث میشه کلی ذوق کنه . _سری پیش که انزلی رفتیم بابام کمی تو قیافه...
-
مهمونی
جمعه 4 فروردین 1402 16:42
دیشب خونه مادرشوهرم بودم و از مهموناش پذیرایی کردم . جاریم هم بود .موقع شستن ظرف ها خندید ودر حالیکه یک عالمه پیاله ی خوروشتی نیمه کاره برام تو ظرف شویی میگذاشت تا بشورم گفت : زهرا دیدی بهت گفتم خوشحالم تو اومدی کمک و من تنها نیستم؟ بخاطر همین . بعد یک لبخند موذیانه زد و رفت . نمی دونم والا دقیقا منظورش چی بود با این...
-
لند اسکیپ
سهشنبه 1 فروردین 1402 11:56
چقدر حیف که اسفند تموم شد و رفتیم سال جدید . حس دونده ای رو دارم که بلاخره به نقطه ی پایان رسید و دوباره راه درازی جلوش سبز شد . دوباره باید تا پایان مسیری که نامعلومه بدوه .. زمین بخوره ،بلند شه .. حتی اگه همسفر و همراه داشته باشه خیلی وقت ها باید روی خودش بیشتر از بقیه حساب باز کنه ،باید خودش از بقیه قوی تر باشه ....
-
کیش
پنجشنبه 25 اسفند 1401 07:45
مادر الف بهش می گه حواست به برادرت باشه اون بچه ست تو عاقلی حرف تو رو گوش می کنه . الف در جواب می گه به من چه ربطی داره من زندگی خودم رو دارم تا کی باید نگران زندگی این آقا باشم . من لبم رو گاز می گیرم .با اسکاچ به جون ظرف ها می اوفتم . خسته م .به کیش فکر می کنم ..به دوچرخه سواری و هتل و مجتمع های خرید ... مثل پشه ای...
-
ازش متنفرم
پنجشنبه 25 اسفند 1401 07:38
از روز اول آشناییم با الف تا همین حالا برادرش چندین بار بدهی بالا آورده _قبل آشنایی ما هم الف از وقتی سرکار می رفت ماهانه به اینا پول می داده ما بهش دادیم ،خانوادش بهش دادند ولی هرگز پس نداده . با این حال وقتی اون روز متوجه شدیم افتاده بازداشتگاه هر دومون هم من هم الف نتونستیم تاب بیاریم یک روز اونجا بمونه . (من فقط...
-
زمین
پنجشنبه 25 اسفند 1401 07:30
سکوت من مادر پدر الف رو خیلی خوشحال کرده . مادرش دائم از من پیشش تعریف می کنه میگه چقدر واقعا زهرا شیرپاک خورده ست این چیزها پیش اومد ،یک کلمه حرف نزده . جریان زمین ارث و میراثی به اینجا کشیده که مادر الف عوض بدهی ای که برادر الف داشته می خواد سهم برادرالف رو از زمین به الف بده . (زمین نسخی با کاربری باغ که دوبرادر...
-
در جهت منفی
چهارشنبه 24 اسفند 1401 01:18
اتفاق های زیادی افتاده بیشتر در جهت منفی . اما مهم نیست . حتی درد دوباره ی فکم هم مهم نیست . کاش مادرم کریض نبود و امشب انزلی بودم . بی خوابم و اعتماد به نفسم داره روز به روز کمتر میشه .
-
خواب بد
دوشنبه 22 اسفند 1401 22:36
تمام دیشب تا صبح خواب های بد می دیدم . وقتی پیامک برداشت از کارتم اومد(بماند چرا بخشی از پولی که برای پرداخت بدهی داداشش دادیم تو کارت من بود)نفس عمیقی کشیدم و صبحم رو با بی برنامگی و رخوت شروع کردم . هنوز روحیه تعویض لباسم رو که روش پر از لکه های شیر ترشیده و سفیدک های آب دهن بهار هست ندارم . خودم رو با ظرف های توی...