-
قلبم
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1402 23:27
این داستان : تِر زدن مادرشوهر روز آخری به مسافرت ما
-
تلفن
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1402 00:13
گیسو بهم زنگ زد . حرف زدیم .دلایلش و حساسیتش باتوجه به موقعیتی که توشه قابل درکه.ولی زیاد حساس شده.من ازش عذر خواستم . اما رابطه م باهاش هرگز مثل قبل نخواهد بود .
-
فکر و خیال
شنبه 2 اردیبهشت 1402 01:10
اومدیم یک روستا تو رودبار . به جای حس خوب بخاطر بودن تو یک کلبه ی خیلی خوب . به جای خواب آروم وفکرهای قشنگ ذهنم به جن ها ،سگ ها،دزد ها و تمام اتفاقات این چنینی هست که ممکنه یک در هزار بیوفته . مثلا چند لحظه پیش یک تابه ی توی هوا رو تصور کردم که وقتی دارم معلق میبینمش جیغ می کشم.یا تصور کردم یکی بیاد و وقتی خوابم بهار...
-
مادر الف
جمعه 1 اردیبهشت 1402 12:20
مامان الف برای ما قیافه میاد. سر یک مکالمه تلفنی از دست الف رنجید . من می شنیدم و الف حرف بدی نزده بود.مثل همیشه بود .. هردومون حس می کنیم رفتار مادرش یک بهانه ست تا زمین رو نده . منم نمی خوام کاسه داغ تر از آش بشم. اگه زمین رو نده هم دیگه برام مهم نیست . ولی هیچوقت دلم با مادرش صاف نخواهد شد . بیشترین آسیب هم خود الف...
-
دفترخاطرات
جمعه 1 اردیبهشت 1402 00:23
-
بلاگ اسکای
پنجشنبه 31 فروردین 1402 12:41
تو بلاگ اسکای هر وقت وبلاگ جدیدی میبینم چندتا کامنت از آدم هایی میبینم که یا بهشون سر زدم و قبلا می خوندمشون یا اونا به من سر زدند .حس می کنم اینجا مثل فضای شهرستان آدم هاش تقریبا حداقل یکبار هم رو دیدن . به جاش تو بلاگفا اونقدر وبلاگ جدید زیاده که آدم هیچکس رو نمیشناسه. البته اینم بگم به مراتب آدم عوضی و مزاحم هم...
-
پِلَن
چهارشنبه 30 فروردین 1402 12:39
یک آپشنی باید تو آدم ها تعبیه می شد هر وقت واقعا دیگه نمی تونند زندگی کنند ،هر وقت واقعا بردیدند و آستانه تحملشون به صفر رسید تا یک مدت تعیین شده ناپدید بشند . _اینجوری هم آلودگی هوا و خطرنابودی زمین کم میشد هم به افراد دیگه کمتر آسیب می رسید .هم خود اون طرف تا ریکاوری میشد و برمیگشت دیگه کمتر به بقیه آسیب می رسوند .
-
صفر
سهشنبه 29 فروردین 1402 20:26
غم و غصه هام زیاد شده . احساس بی کسی احساس تنهایی احساس هیچی نشدن احساس پوچی احساس طرد شدن احساس بی پناهی احساس کناره گرفتن .. اگر راهی جلو بود فرار میکردم .از همه فرارمی کردم وتا مدت ها بر نمیگشتم .
-
روز ششم هفت ماهگی
سهشنبه 29 فروردین 1402 11:05
_بستن چشم هاش قبل از شستن صورتش _روی شکم موندنش _خندیدن ها و لبخندهای زیادش با دیدن غریبه ها _کشیدن موی سرش موقع شستنش _جمع کردن لب و لوچه ش و مشکوک نگاه کردنش موقع خوردن اولین قاشق (موز،فرنی یا هرچیز دیگه ای) _دراوردن صدای عَععععع از ته حنجره ش به خصوص وقت هایی که همه باهم مشغول حرف زدن هستند و همه جا شلوغه _ذوق...
-
عمل
دوشنبه 28 فروردین 1402 21:54
,محمد جراحی شد.. چه حس بدی وقتی چهره ی زرد ورنگ پریده ش رو دیدم . نمیخوام بهش فکر کنم ..
-
نماز
دوشنبه 28 فروردین 1402 17:46
خیلی بدم میاد از اونهایی که ملاک خوب و بد بودن افراد رو انجام دادن واجباتی مثل نماز و روزه می دونند .چون اینجوریه پس خوبه . چه حرف چرتی .خودم قبلا اینطوری فکر می کردم . اما از وقتی با الف ازدواج کردم و الف رو با خیلی از آدم های مذهبی دور و برم مقایسه می کنم می بینم این چیزها هیچ ربطی به خوب و بد بودن آدم ها نداره ....
-
دیسک کمر
دوشنبه 28 فروردین 1402 07:33
خیلی اتفاق ها افتاد. _مهم ترینش داداشمه که دیسک کمرش پاره شده و امروز عمل می کنه _اتفاق بعدی مادرشوهرم و بازی های جدیدش برای ندادن زمینه . _بعد بهار و بردنش برای اولین بار به پارک اونم تنهایی .(دلگیر بود) _سه روز اول اردیبهشت هم میریم رودبار(مسافرت) الان ذهنم یاری نمیده باقیش رو بگم . :))))فعلا تا همینجا بسه .
-
درد
جمعه 25 فروردین 1402 22:18
شب قدر امسال فقط یک شب رفتم مسجد . بعد از دعای جوشن کبیر آخونده شروع کرد و ربط و بی ربط رو به هم وصل کرد تا گیر بده به موی زن ها . به مادرم گفتم:حوصله ی این حرف های مسخره رو ندارم و رفتم بیرون . جای اینکه شب قدر حالم خوب شه تو مغزم پر از حرف شد . با خودم فکرکردم چجوری آخوند که سوادش در حد همون حوزه علمیه و چه بسا کمتر...
-
مهم نیست
جمعه 25 فروردین 1402 21:46
چند روز پیش گیسو و من استوری هم رو ریپلای کردیم . باهاش حرف می زنم اما دیگه مثل قبل نیستیم . رفتارم رو باهاش بر طبق رفتار خودش تنظیم کردم . حقیقتا برام مهم هم نیست . خودم رو وقف زندگیم کردم .دیگه نیازی به رفیق صمیمی ندارم . هرگز هم دیگه قصد ندارم با کسی صمیمی شم . همون دوست خالی بهتره .
-
بازید
جمعه 25 فروردین 1402 21:23
بازی کلش رویال رو هم دیگه نمیشه تو ایران بازی کرد . تنها بازی ای بود که حالم رو خوب می کرد
-
عمر
جمعه 25 فروردین 1402 21:19
زیاد خوشحال نیستم . دلم می خواد از شادی شماها بخونم ولی شماها هم زیاد خوشحال نیستید .. تنها چیزی که باعث شکوفه زدن تو دلم میشه دندون بهار هست . باقی همه گذر ایامه و روزهایی که بی رحمانه از جوونیم کم می کنه .
-
فکر
سهشنبه 22 فروردین 1402 14:35
گاهی فکر می کنم هدف از خلقت آخوند چی بوده ؟
-
درخت
سهشنبه 22 فروردین 1402 14:34
کاش جای این همه آخوند عوضی درخت می کاشتند .
-
دندون
سهشنبه 22 فروردین 1402 13:22
دیشب به لثه بهار دست کشیدم . قبلش الف دست کشیده بود و با خنده گفته بود من تیزیش رو حس می کنم .سریع دستم رو با مایع شستم و انگشت اشاره م رو گذاشتم رو لثه پایینش .. ناباورانه به الف نگاه کردم و بغضم رو قورت دادم . بله ..اولین دندون بهار داره ظاهر میشه . عزیزنازنین من .. کاشدنیا برات قشنگترین دنیا باشه...دخترعزیزمن ...
-
هشتگ قلب شکسته
یکشنبه 20 فروردین 1402 02:47
دلم می خواست یک تکه از بهار و یک تکه از الف و چند تکه از مادرم رو برمی داشتم و فرار می کردم جایی دور .شاید به یک رویای چند روزِ می رفتم . مثلا به آسمون سفر می کردم یا می رفتم لب ساحلی که دریاش صورتی و بنفش بود.دلم می خواست خدا به قدری بهم نزدیک بود که می تونستم با بغل کردنش همه ی خستگی ها و دغدغه ها و حتی فکرهای...
-
رمز ۱۲۳۴_برادران لیلا _خطر اسپویل
جمعه 18 فروردین 1402 10:15
-
ماجرای زمین(رمز اسم من به فارسی)
پنجشنبه 17 فروردین 1402 07:23
-
خراب کاری
چهارشنبه 16 فروردین 1402 17:58
گاهی به روزهای سخت زندگیم فکر می کنم و باورم نمیشه من این چیزهارو پشت سر گذاشتم . من تنها بچه م رو بزرگ می کنم .. بدون مادرم . من مریضم ولی باید هم زمان هم پرستار بچه م باشم هم پرستار الف . ناهار درست می کنم .تقریبا هر روز ظرف هارو می شورم .این روزها باید اسپری و قطره های بهار هم بدم چون هنوز مریضه .گاهی بخت یارم نیست...
-
تغییر
سهشنبه 15 فروردین 1402 13:36
دیشب به الف می گفتم الان اگه بچه کوچیک نداشتم برای خودم تا شب می خوابیدم با خیال راحت و بدون هیچ دغدغه .چون این قرص های سرماخوردگی رو که می خورم خیلی خوابم می گیره . بعد با خودم روزهای بدون وجود بهار رو مرور کردم . فکرکردم اون روزها هم همیشه با خودم می گفتم یک چیزی کمه . خوشحال نبودم ،دلم بچه می خواست .بچه جاریم رو...
-
خلاصه
سهشنبه 15 فروردین 1402 13:28
اتفاق های زیادی افتاد . _الف عموش رو دعوت کرد و مادرشوهرم گفت چون تو روزه ای من شام رو درست می کنم .بعدش ادامه داد که همینکه مراقب پسرم و بهار هستی کافیه .(کوکو سیب زمینی،فسنجون و خوروشت مرغ درست کرد .سبزی هم پاک کرد و شست و آورد.) _بهار همچنان مریضه ،سینه ش خس خس می کنه و شب ها بخاطر پر بودن بینیش چندین بار از خواب...
-
هجوم مسافربه گیلان
شنبه 12 فروردین 1402 18:34
اینجا به قدری مسافر اومده که اکثر ماهایی که تو این شهر زندگی می کنیم نشستن تو خونه رو به توی ترافیک گیر کردن ترجیح دادیم . نمیدونم داستان چیه تا به یه تعطیلی می خوریم آب کوچه ما هم قطع میشه تا پنج شش ساعت .
-
بمیییرم
پنجشنبه 10 فروردین 1402 22:24
بهار مریض شده . از مطب دکتر برمی گردیم . وای بلاخره مریض شد:(((((
-
مادرشوهر
پنجشنبه 10 فروردین 1402 09:45
دیشب تو مهمونی بعد از خوابوندن بهار از اتاق اومدم بیرون، الف بهم گفت چای می خوری؟ یک نگاه به همه پیشدستی ها انداختم دیدم مادرشوهرم برا همه چای گذاشته به جز من . وقتی حرف الف رو شنید گفت زهراجان چای می خوری برات بریزم ؟ این حرکتش رو حمل بر بی احترامی کردم . هفته پیش که مثل کزت داشتم از مهمون های شوهرش پذیرایی می کردم...
-
غرور
پنجشنبه 10 فروردین 1402 09:29
مادرشوهرم امسال هرسری مهمون براش میاد زنگ می زنه ما هم بیایم . قبلا که جاریم شیراز نرفته بود به اونا زنگ می زد . احتمالا چون دست و کمرش درد می کنه دلش نمی خواد دست تنها باشه . خداشاهده برای کمک بهش احساس بدی ندارم .خوشم هم میاد براش کاری کنم..یک زن پنجاه ساله که از دوران جوانیش درد کشیده ، پدرش مرده ،یتیم شده ،آسیب...
-
خستگی مفرط
چهارشنبه 9 فروردین 1402 01:31
خیلی خسته ام خیلی . تمام اعضا و جوارحم درد می کنه . نیاز به ساعت ها خواب و بعد از اون نوشیدن نسکافه و تماشا کردن بارون دارم . دماغم از بوی افتضاح خرابکاری بچه پرشده و بو ازش خارج نمیشه . دلم می خواد برم استخر و تا نهایت عمقش برم پایین و پایین تر و همونجا بنشینم .پشت گردنم تا سرشونه ها و سر زانوهام درد می کنه . کاش کسی...