-
هرکی پیام تبریک بگه دیگه وبش نمیام
پنجشنبه 4 خرداد 1402 13:47
امروز تولدمه و مادرشوهرم دقیقا امروز میخواد برای بهار جشن دندونی بگیره .می توت نستم امروز خوشحال باشم و به این چیزا فکر نکنم اما از خواب که بلند شدم دیدم حتی همراه اول هم بهم پیام تبریک نداده . از طرفی مادرم هم یادش نبود و طبق معمول سردرد داشت . فردا می خوان بیان اینجا خونه ما . من باید امروز و فردا که تولدمه چه تو...
-
حق
چهارشنبه 3 خرداد 1402 13:42
واقعا الان به مامانم حق می دم که می گفت سخت تر از ناهار درست کردن فکر کردن به اینه که چی درست کنه !
-
از هجده ماهگی تا سه سالگی
چهارشنبه 3 خرداد 1402 13:35
یادم باشه نوشته این رفتارها ممنوعه و باید تذکر بدم : _کتک زدن ،گازگرفتن،هل دادن،اسم گذاشتن روی دیگران،رها کردن دست والدین هنگام عبور از خیابان،رفتارهایی که به خودش یا دیگران آزار و آسیب می رسونه . فقط نباید بگی این کار ممنوعه بلکه باید متوجه شه از نظر تو کاملا مردود هس .چه در مورد اعضای خانواده چه در مورد غریبه ها
-
یادت باشه که اون فقط غریبه ست
سهشنبه 2 خرداد 1402 08:37
خب در مورد دیشب . تولد مادرشوهرم ۲ خرداد یعنی امروز هست (تولد من دو روز بعدش) چون برای امروز برنامه داشتیم بریم رشت تصمیم گرفتیم دیشب بریم خونه ش .اگر دست الف بود فقط یک پاکت پول می دادیم بهش . ولی به پیشنهاد من شیرینی و گل هم خریدیم . یک دسته گل قشنگ با انتخاب خودم براش خریدم . وقتی رسیدیم نبود . (حس و حالم اون موقع...
-
اعصاب
سهشنبه 2 خرداد 1402 08:16
مادرشوهرم دیشب داشت با اشتیاق جریان دماغ سوخته کردن مادرشوهر خودش رو برام تعریف می کرد .من گوش می دادم ازونور بچه جاریم مدام دست بهار و می گرفت یا محکم می بوسیدش و به هیچ وجه به تذکرهای من اهمیت نمی داد. دو سه بارهم به بهانه های مختلف جلوی بهار جیغ کشید یا ادا درآورد که بهار بدجور از ترس تکون خورد و بغض کرد و من هی...
-
کتاب مادر کافی (پارت یک)
سهشنبه 2 خرداد 1402 07:57
برای اینکه فراموش نکنم ؛ به پیشنهاد زنداییم کتاب مادر کافی رو خریدم . دیشب که بهار رو خوابوندم نزدیک به چهل صفحه خوندم . مطالبی که ازش فهمیدم رو می نویسم شاید به کارم بیاد : _اول در مورد بدو تولد تا شش ماهگی بود که نوشته بود کلا نوزاد هیچی بارش نیست و فقط به صورت غریضی نیاز داره در آغوش کشیده بشه شیر بخوره دوست داشته...
-
پنجشنبه
یکشنبه 31 اردیبهشت 1402 22:44
از الان برای لبخندهای مصنوعی روز پنجشنبه قیافه ی مسخره و موذی جاریم رفتارهای پر از حسادت دختر بچه کوچیکش که هرلحظه امکانش هست به بهار آسیب بزنه و مسخره بازی هاش موقعی که بهار رو ناز میدن و این بچه دائم آویزون بقیه میشه تا بهش توجه کنند رفتارهای مادرشوهرم و حس مزخرفی که باید تحمل کنم و دم نزنم استرس گرفتم .چون آدم...
-
جمله رو هزار بار بنویس و یادت باشه
یکشنبه 31 اردیبهشت 1402 22:36
لطفا هیچوقت از تینیجرها عکاسی نکن لطفا هیچوقت از تینیجرها عکاسی نکن لطفا هیچوقت از تینیجرها عکاسی نکن لطفا هیچوقت از تینیجرها عکاسی نکن لطفا هیچوقت از تینیجرها عکاسی نکن لطفا هیچوقت از تینیجرها عکاسی نکن لطفا هیچوقت از تینیجرها عکاسی نکن لطفا هیچوقت از تینیجرها عکاسی نکن لطفا هیچوقت از تینیجرها عکاسی نکن لطفا هیچوقت...
-
بابابزرگی
شنبه 30 اردیبهشت 1402 15:18
سلام عزیزودوست داشتنی زهرای نازنین من ، ازاین که بازهم مرادیدی وسلام کردی وبرام بالبخندنیرودادی بسیارخوشحال شدم ! کاش که دنیاپرازاین لبخندهای شکوه بخش میبود تاصداقت باشکوهمندترازارامش میشد... زهرای خوب ومادری عزیز ، ممنونم که بمن خندیدی... پ_ن : به دوستِ پیرِ بابا تو خیابون سلام کردم .چند روز بعدش تو اینستا بعد از...
-
سردرد مهلک
شنبه 30 اردیبهشت 1402 14:56
از روزهایی که حال جسمانیم واقعا بده و باید به شدت قوی باشم . سردرد حالت تهوع دندون درد قلب درد ...
-
کتاب ها
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1402 12:52
بهار هنوزچهار دست و پا راه نمیره و این مساله من رو نگران کرده . یک مدت تماشای تلویزیون رو تو خونه قطع کردم و نمیدونم حقیقتا چقدر جدی باشه ولی جدیدا «بَ بَ» گفتن رو دوباره شروع کرده . وقتی به صورت نشسته قرارش می دم میتونه تا چند دقیقه بدون کمک من بنشینه ولی بیشتر میلش به دراز کشیدن و غلت زدنه . و من هم موندم چطوری این...
-
بابای بی اعصاب من
دوشنبه 25 اردیبهشت 1402 13:53
بارون که می باره دلم می خواد برم بیرون .خاطره ها واسم زنده میشه .بی تاب و بی قرار میشم .یاد مدرسه می افتم .. دبیرستان بودیم .عادت داشتم بدون چتر می رفتم مدرسه و موش آب کشیده میشدم .بهترین روز برام روزی بود که بارون باشه امتحانم رو خوب داده باشم و غذا هم فسنجون داشته باشیم . هرچند با وجود بابام هیچوقت نشد قشنگ زندگی...
-
زن فالگیر
دوشنبه 25 اردیبهشت 1402 06:54
رفته بود پیش فالگیر ،فالگیر بهش گفت روز عقدت طلسمت کردند . و یکسری مزخرفات دیگه که واقعا راست بوده .مثلا مشکلش با مادرش ، طلاقش،آدم های تو زندگیش و این داستانا.دویست و پنجاه هزارتومن داده بود .(کسی که اصلا و ابدا به این چیزا اعتقادی نداشت و می گفت من هرگز این چیزارو باور ندارم.) حالا که به مشکل برخورده بود سمت این...
-
رفت
دوشنبه 25 اردیبهشت 1402 06:38
خیلی سعی کردم امروز کنار هم صبحانه بخوریم ... اما نشد. نون سنگک ،چای و تخم مرغ شیوید زده رو تنها می خورم .
-
بهار
یکشنبه 24 اردیبهشت 1402 17:19
همیشه وقتی از خونه می زنم بیرون دلم براش تنگ میشه
-
خواهرم
جمعه 22 اردیبهشت 1402 16:56
خواهرم دیشب زنگ زده بود گفت تو نمایشگاه کتابم چیزی نمیخوای؟ گفتم کتاب اطلاعات عمومی واسم بگیر. گفت باشه و فلان . بعد با تته پته گفت دوستم فاطمه و اون یکی دوستم رضا تولدشون تو یک روز هست .کتاب میشناسی معرفی کنی واسم بخرم براشون . من هنگ کردم تو دلم گفتم شاید اشتباه شنیدم . گفتم رضوان؟ گفت رضا . یسری کتاب ها معرفی کردم...
-
لبخند
جمعه 22 اردیبهشت 1402 16:06
رضوان (وبلاگ نچاق)چند وقت پیشا می گفت برای من و الف و مادرشوهرت ملاقات ترتیب بده .دوست داشتنی بود این حرف برام. نمی دونم چرا نوشتم .
-
امروز
جمعه 22 اردیبهشت 1402 15:54
الف از صبح توی خودشه.نمی خنده ،کم حرف می زنه . احتمالا بخاطر رفتار مادرشه. من سعی کردم کاری کنم تا یادش بره ولی از فاز بیرون نمیاد.از طرفی مادرش دیشب باهاش حرف زد پشت تلفن خیلی معمولی و حتی صمیمی صحبت کردند . فکر کنم فقط من رو ایستگاه گرفته .میاد کلی با من درددل می کنه بعد اون شخص که زنگ می زنه مثل موش میشه . نمی دونم...
-
رمز پست قبلی
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1402 23:11
-
نفرت
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1402 20:07
تو ماشین دارم می نویسم . رفتیم تا خط مادر الف مربوط به زمین رو امضا کنیم . دیدیم مادرش از چهارصد متر دویست متر روداده به الف . فی الواقع اگه مادرش بمیره (همون دویست متر به الف می رسید) من تو ماشین نشسته بودم یهو دیدم چشم های الف قرمز شده میگه خانم بیا به عنوان شاهد این رو امضا بزن . وقتی امضا زدم و تو ماشین نشستم...
-
فکر و خیال۳
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1402 13:07
از ترس هام نوشته بودم . یکی دیگه هم هست که کمی ازش می ترسم و معمولا تو به روز شده ها میبینمش .یک دختره که ماسک مشکی زده و یک چاقو دستشه .همش فکر می کنم داعشه .اخبار ایران هم میذاره معمولا
-
باز هم مریضی
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1402 13:05
بعد از سفر، بهار مریض شد .قطره پلارژین اکتفا نکرد و دکترش براش شربت سیتیریزین و آزیتروماسین و یک شربت دیگه نوشت . کمی بی احتیاطی کردیم .حالا که فکرش رو می کنم بیشتر از کمی . شربت هاش رو مرتب ندادم .هر از گاهی سرفه می کنه. نمی دونم الان مشکلش چیه . خیلی وقته گذشته از مریضیش . _چندی پیش تو نت سرچ زدم نوشته بود برای بچه...
-
سفرم به رودبار
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1402 12:47
چندی پیش گفته بودم میریم سفر . رفته بودیم رودبار.واقعا فکر نمی کردم طبیعت رودبار اینقدر محشر باشه .البته میگن اونجایی که ما رفتیم فقط اردیبهشت ماه اینطوره. یک ویلا گرفتیم توی کوه .متوجه شدیم خیلی ها اونجا زندگی می کنند .فکر کن سر صبح هوا یکم خنک باشه مه بیاد پایین و صدای زنگوله ی گوسفندها از دور بیاد .دلم می خواست...
-
لول
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1402 08:23
این تبلیغات کاشت موی بلاگ اسکای دلم رو بهم می زنه . یاد مجردیم میوفتم رفته بودم کلاس زبان .یک همکلاسی پسر داشتم . حرف مو شد .پسرِ گفت من یک دوستی دارم که موهاش داره می ریزه این چیزها برای خانوما مهمه ؟چون اون خیلی اعصابش خورده و ناراحته. یک دختری گفت آره اون یکی گفت نه . منم با خودم فکر کردم کچلی واقعا مهم نیست واسم...
-
سوال
سهشنبه 19 اردیبهشت 1402 13:37
اینجا کسی هست از من بدش بیاد ؟؟
-
فکر و خیال۲
سهشنبه 19 اردیبهشت 1402 02:34
نصف شبی یک وب خوندم .بدجور ترسیدم به خدا . حتی جرات ندارم بنویسم در موردش که یک وقت طرف برحسب اتفاق چشمش به وبلاگم نخوره . _یک آدمیه جن ها تسخیرش کردند( خودش اینطور میگه) یک سری جملات ربط و بی ربط رو به هم می چسبونه . (فقط آرزو می کنم امشب بتونم بخوابم) یکی نیست بگه تو که اینقدر وسواسی به این چیزا و می ترسی چرا میری...
-
برای تو
جمعه 15 اردیبهشت 1402 21:20
امروز برای چند ثانیه توی پیاده رو ایستادم ..مکث کردم .. و به دختری نگاه کردم که سوسوی چشم هاش خاموش شده بود. دختری که توی دنیای دیگه ای بود ..موهای سرش رو تراشیده بود و به هیچ کس نگاه نمی کرد .یک پسر بچه ی کوچیک بامزه همراهش بود . ایستادم و خواستم جلو برم .اصلا متوجه من نشد .. بیخیال شدم و از کنارش گذشتم .چند لحظه...
-
یهویی
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1402 20:45
مادرشوهرم رفت مشاور املاک و زمین رو به ما انتقال داد. خودش امضا زد و حالا امضای ما مونده . _ختم به خیر شد
-
اولین
یکشنبه 10 اردیبهشت 1402 13:15
از اتفاقای خوب این هفته :بهار سه روز پیش تو راه برگشت از بابلسر به خونمون گفت :بابا. و من خیلی ذوق کردم و خوشحال شدم خیلی
-
قهر
یکشنبه 10 اردیبهشت 1402 01:13
دیشب خواب دیدم همه با هم خوبند .مادرشوهرم با ما می خنده و ما هم خیلی اونجا راحتیم .سرصبح دودل بودم که بهش زنگ بزنم یا نه .با توجه به داستانای اخیر باید خیلی دیوونه می بودم که زنگ بزنم . اما اخیرا متوجه شدم برادر الف داره از قهر الف و مادرش سواستفاده می کنه و از آب گل آلود ماهی می گیره . از خیلی از جریانات داره به نفع...