-
خواهرم
جمعه 22 اردیبهشت 1402 16:56
خواهرم دیشب زنگ زده بود گفت تو نمایشگاه کتابم چیزی نمیخوای؟ گفتم کتاب اطلاعات عمومی واسم بگیر. گفت باشه و فلان . بعد با تته پته گفت دوستم فاطمه و اون یکی دوستم رضا تولدشون تو یک روز هست .کتاب میشناسی معرفی کنی واسم بخرم براشون . من هنگ کردم تو دلم گفتم شاید اشتباه شنیدم . گفتم رضوان؟ گفت رضا . یسری کتاب ها معرفی کردم...
-
لبخند
جمعه 22 اردیبهشت 1402 16:06
رضوان (وبلاگ نچاق)چند وقت پیشا می گفت برای من و الف و مادرشوهرت ملاقات ترتیب بده .دوست داشتنی بود این حرف برام. نمی دونم چرا نوشتم .
-
امروز
جمعه 22 اردیبهشت 1402 15:54
الف از صبح توی خودشه.نمی خنده ،کم حرف می زنه . احتمالا بخاطر رفتار مادرشه. من سعی کردم کاری کنم تا یادش بره ولی از فاز بیرون نمیاد.از طرفی مادرش دیشب باهاش حرف زد پشت تلفن خیلی معمولی و حتی صمیمی صحبت کردند . فکر کنم فقط من رو ایستگاه گرفته .میاد کلی با من درددل می کنه بعد اون شخص که زنگ می زنه مثل موش میشه . نمی دونم...
-
رمز پست قبلی
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1402 23:11
-
نفرت
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1402 20:07
تو ماشین دارم می نویسم . رفتیم تا خط مادر الف مربوط به زمین رو امضا کنیم . دیدیم مادرش از چهارصد متر دویست متر روداده به الف . فی الواقع اگه مادرش بمیره (همون دویست متر به الف می رسید) من تو ماشین نشسته بودم یهو دیدم چشم های الف قرمز شده میگه خانم بیا به عنوان شاهد این رو امضا بزن . وقتی امضا زدم و تو ماشین نشستم...
-
فکر و خیال۳
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1402 13:07
از ترس هام نوشته بودم . یکی دیگه هم هست که کمی ازش می ترسم و معمولا تو به روز شده ها میبینمش .یک دختره که ماسک مشکی زده و یک چاقو دستشه .همش فکر می کنم داعشه .اخبار ایران هم میذاره معمولا
-
باز هم مریضی
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1402 13:05
بعد از سفر، بهار مریض شد .قطره پلارژین اکتفا نکرد و دکترش براش شربت سیتیریزین و آزیتروماسین و یک شربت دیگه نوشت . کمی بی احتیاطی کردیم .حالا که فکرش رو می کنم بیشتر از کمی . شربت هاش رو مرتب ندادم .هر از گاهی سرفه می کنه. نمی دونم الان مشکلش چیه . خیلی وقته گذشته از مریضیش . _چندی پیش تو نت سرچ زدم نوشته بود برای بچه...
-
سفرم به رودبار
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1402 12:47
چندی پیش گفته بودم میریم سفر . رفته بودیم رودبار.واقعا فکر نمی کردم طبیعت رودبار اینقدر محشر باشه .البته میگن اونجایی که ما رفتیم فقط اردیبهشت ماه اینطوره. یک ویلا گرفتیم توی کوه .متوجه شدیم خیلی ها اونجا زندگی می کنند .فکر کن سر صبح هوا یکم خنک باشه مه بیاد پایین و صدای زنگوله ی گوسفندها از دور بیاد .دلم می خواست...
-
لول
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1402 08:23
این تبلیغات کاشت موی بلاگ اسکای دلم رو بهم می زنه . یاد مجردیم میوفتم رفته بودم کلاس زبان .یک همکلاسی پسر داشتم . حرف مو شد .پسرِ گفت من یک دوستی دارم که موهاش داره می ریزه این چیزها برای خانوما مهمه ؟چون اون خیلی اعصابش خورده و ناراحته. یک دختری گفت آره اون یکی گفت نه . منم با خودم فکر کردم کچلی واقعا مهم نیست واسم...
-
سوال
سهشنبه 19 اردیبهشت 1402 13:37
اینجا کسی هست از من بدش بیاد ؟؟
-
فکر و خیال۲
سهشنبه 19 اردیبهشت 1402 02:34
نصف شبی یک وب خوندم .بدجور ترسیدم به خدا . حتی جرات ندارم بنویسم در موردش که یک وقت طرف برحسب اتفاق چشمش به وبلاگم نخوره . _یک آدمیه جن ها تسخیرش کردند( خودش اینطور میگه) یک سری جملات ربط و بی ربط رو به هم می چسبونه . (فقط آرزو می کنم امشب بتونم بخوابم) یکی نیست بگه تو که اینقدر وسواسی به این چیزا و می ترسی چرا میری...
-
برای تو
جمعه 15 اردیبهشت 1402 21:20
امروز برای چند ثانیه توی پیاده رو ایستادم ..مکث کردم .. و به دختری نگاه کردم که سوسوی چشم هاش خاموش شده بود. دختری که توی دنیای دیگه ای بود ..موهای سرش رو تراشیده بود و به هیچ کس نگاه نمی کرد .یک پسر بچه ی کوچیک بامزه همراهش بود . ایستادم و خواستم جلو برم .اصلا متوجه من نشد .. بیخیال شدم و از کنارش گذشتم .چند لحظه...
-
یهویی
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1402 20:45
مادرشوهرم رفت مشاور املاک و زمین رو به ما انتقال داد. خودش امضا زد و حالا امضای ما مونده . _ختم به خیر شد
-
اولین
یکشنبه 10 اردیبهشت 1402 13:15
از اتفاقای خوب این هفته :بهار سه روز پیش تو راه برگشت از بابلسر به خونمون گفت :بابا. و من خیلی ذوق کردم و خوشحال شدم خیلی
-
قهر
یکشنبه 10 اردیبهشت 1402 01:13
دیشب خواب دیدم همه با هم خوبند .مادرشوهرم با ما می خنده و ما هم خیلی اونجا راحتیم .سرصبح دودل بودم که بهش زنگ بزنم یا نه .با توجه به داستانای اخیر باید خیلی دیوونه می بودم که زنگ بزنم . اما اخیرا متوجه شدم برادر الف داره از قهر الف و مادرش سواستفاده می کنه و از آب گل آلود ماهی می گیره . از خیلی از جریانات داره به نفع...
-
هرکی ازم رمز بخواد براش میفرستم
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1402 23:39
-
قلبم
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1402 23:27
این داستان : تِر زدن مادرشوهر روز آخری به مسافرت ما
-
تلفن
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1402 00:13
گیسو بهم زنگ زد . حرف زدیم .دلایلش و حساسیتش باتوجه به موقعیتی که توشه قابل درکه.ولی زیاد حساس شده.من ازش عذر خواستم . اما رابطه م باهاش هرگز مثل قبل نخواهد بود .
-
فکر و خیال
شنبه 2 اردیبهشت 1402 01:10
اومدیم یک روستا تو رودبار . به جای حس خوب بخاطر بودن تو یک کلبه ی خیلی خوب . به جای خواب آروم وفکرهای قشنگ ذهنم به جن ها ،سگ ها،دزد ها و تمام اتفاقات این چنینی هست که ممکنه یک در هزار بیوفته . مثلا چند لحظه پیش یک تابه ی توی هوا رو تصور کردم که وقتی دارم معلق میبینمش جیغ می کشم.یا تصور کردم یکی بیاد و وقتی خوابم بهار...
-
مادر الف
جمعه 1 اردیبهشت 1402 12:20
مامان الف برای ما قیافه میاد. سر یک مکالمه تلفنی از دست الف رنجید . من می شنیدم و الف حرف بدی نزده بود.مثل همیشه بود .. هردومون حس می کنیم رفتار مادرش یک بهانه ست تا زمین رو نده . منم نمی خوام کاسه داغ تر از آش بشم. اگه زمین رو نده هم دیگه برام مهم نیست . ولی هیچوقت دلم با مادرش صاف نخواهد شد . بیشترین آسیب هم خود الف...
-
دفترخاطرات
جمعه 1 اردیبهشت 1402 00:23
-
بلاگ اسکای
پنجشنبه 31 فروردین 1402 12:41
تو بلاگ اسکای هر وقت وبلاگ جدیدی میبینم چندتا کامنت از آدم هایی میبینم که یا بهشون سر زدم و قبلا می خوندمشون یا اونا به من سر زدند .حس می کنم اینجا مثل فضای شهرستان آدم هاش تقریبا حداقل یکبار هم رو دیدن . به جاش تو بلاگفا اونقدر وبلاگ جدید زیاده که آدم هیچکس رو نمیشناسه. البته اینم بگم به مراتب آدم عوضی و مزاحم هم...
-
پِلَن
چهارشنبه 30 فروردین 1402 12:39
یک آپشنی باید تو آدم ها تعبیه می شد هر وقت واقعا دیگه نمی تونند زندگی کنند ،هر وقت واقعا بردیدند و آستانه تحملشون به صفر رسید تا یک مدت تعیین شده ناپدید بشند . _اینجوری هم آلودگی هوا و خطرنابودی زمین کم میشد هم به افراد دیگه کمتر آسیب می رسید .هم خود اون طرف تا ریکاوری میشد و برمیگشت دیگه کمتر به بقیه آسیب می رسوند .
-
صفر
سهشنبه 29 فروردین 1402 20:26
غم و غصه هام زیاد شده . احساس بی کسی احساس تنهایی احساس هیچی نشدن احساس پوچی احساس طرد شدن احساس بی پناهی احساس کناره گرفتن .. اگر راهی جلو بود فرار میکردم .از همه فرارمی کردم وتا مدت ها بر نمیگشتم .
-
روز ششم هفت ماهگی
سهشنبه 29 فروردین 1402 11:05
_بستن چشم هاش قبل از شستن صورتش _روی شکم موندنش _خندیدن ها و لبخندهای زیادش با دیدن غریبه ها _کشیدن موی سرش موقع شستنش _جمع کردن لب و لوچه ش و مشکوک نگاه کردنش موقع خوردن اولین قاشق (موز،فرنی یا هرچیز دیگه ای) _دراوردن صدای عَععععع از ته حنجره ش به خصوص وقت هایی که همه باهم مشغول حرف زدن هستند و همه جا شلوغه _ذوق...
-
عمل
دوشنبه 28 فروردین 1402 21:54
,محمد جراحی شد.. چه حس بدی وقتی چهره ی زرد ورنگ پریده ش رو دیدم . نمیخوام بهش فکر کنم ..
-
نماز
دوشنبه 28 فروردین 1402 17:46
خیلی بدم میاد از اونهایی که ملاک خوب و بد بودن افراد رو انجام دادن واجباتی مثل نماز و روزه می دونند .چون اینجوریه پس خوبه . چه حرف چرتی .خودم قبلا اینطوری فکر می کردم . اما از وقتی با الف ازدواج کردم و الف رو با خیلی از آدم های مذهبی دور و برم مقایسه می کنم می بینم این چیزها هیچ ربطی به خوب و بد بودن آدم ها نداره ....
-
دیسک کمر
دوشنبه 28 فروردین 1402 07:33
خیلی اتفاق ها افتاد. _مهم ترینش داداشمه که دیسک کمرش پاره شده و امروز عمل می کنه _اتفاق بعدی مادرشوهرم و بازی های جدیدش برای ندادن زمینه . _بعد بهار و بردنش برای اولین بار به پارک اونم تنهایی .(دلگیر بود) _سه روز اول اردیبهشت هم میریم رودبار(مسافرت) الان ذهنم یاری نمیده باقیش رو بگم . :))))فعلا تا همینجا بسه .
-
درد
جمعه 25 فروردین 1402 22:18
شب قدر امسال فقط یک شب رفتم مسجد . بعد از دعای جوشن کبیر آخونده شروع کرد و ربط و بی ربط رو به هم وصل کرد تا گیر بده به موی زن ها . به مادرم گفتم:حوصله ی این حرف های مسخره رو ندارم و رفتم بیرون . جای اینکه شب قدر حالم خوب شه تو مغزم پر از حرف شد . با خودم فکرکردم چجوری آخوند که سوادش در حد همون حوزه علمیه و چه بسا کمتر...
-
مهم نیست
جمعه 25 فروردین 1402 21:46
چند روز پیش گیسو و من استوری هم رو ریپلای کردیم . باهاش حرف می زنم اما دیگه مثل قبل نیستیم . رفتارم رو باهاش بر طبق رفتار خودش تنظیم کردم . حقیقتا برام مهم هم نیست . خودم رو وقف زندگیم کردم .دیگه نیازی به رفیق صمیمی ندارم . هرگز هم دیگه قصد ندارم با کسی صمیمی شم . همون دوست خالی بهتره .