-
اگه می خوای بچه دار شی لطفا این رو نخون
یکشنبه 1 مرداد 1402 20:02
گاهی یادم میاد .. دوران حاملگی ،پف کردن،نگرانی،آزمایش های مختلف،بی اشتهایی و حالت تهوع،رفتن به قزوین(مسافرت) که تو گرما داشتم می مردم ،برگشتن و زل زدن به لباس های بچه ،تصور روزهای دور وقتی توی بغلم می گیرمش،استرس و نگرانی از چیزی که هنوز نیومده ،بچه ای که هیچی ازش نمی دونم ، وسواس عجیب تو تمیز نگه داشتن خونه توی دوران...
-
مادرانه هام
یکشنبه 1 مرداد 1402 19:43
از وقتی دکتر گفت قطره کلوی کیدز رو به جای نصف یک قطره چکون کامل بهش بدم تکامل بهار بهتر شده. نگاهش دقیق تر شده . اخیرا وقتی ذوق می کنه سرش رو به طرفین تکون میده و دست می زنه. صبح ها وقتی از خواب بلند میشه دستش رو میگیره به لبه ی تختش و بلند میشه و چشم هات رو که وا می کنی میبینی داره می خنده و میگه : هه ..هه..یعنی من...
-
وقتی پا روی غرورت می گذاری
شنبه 31 تیر 1402 18:07
بنارو گذاشتیم بر فراموشی . با گفتگو حل شد . ولی شروع گفتگو از جانب من بود .. وگرنه ممکن بود از همین امروز تا سال ها مکدر بشیم .
-
آره
شنبه 31 تیر 1402 15:59
اونم نمیتونه ..
-
دیروز
شنبه 31 تیر 1402 15:59
نمی تونم ببخشمش .
-
اندکی بی ادبی
پنجشنبه 29 تیر 1402 17:32
یکی از داستان هام رو دادم به یک دوست . به مدیر تحریریه شون نشون داد و اونم خیلی استقبال کرد و پیشنهاد همکاری داد . گفت بیا آنلاین حرف بزنیم . اومدم آنلاین دو سه تا ازین دخترای مذهبی پرمدعا هم بودند اونجا . قرار بود یسری مصاحبه هارو بده به ما تبدیل به داستانش کنیم. نمونه کارم بفرسته . حالا نمونه کار چی بود ؟ یه خاطره...
-
نیست
پنجشنبه 29 تیر 1402 17:23
بعضی وقت ها به قدری ناراحت میشم که کل نیمه ی راست بدنم از فرق سر تا پایین درد می کنه ،تیر می کشه و صدام می کنه و می گه : نجاتم بده نجاتم بده .. اما نجات دهنده در گور خفته ست .
-
چرا چرا چرا
چهارشنبه 28 تیر 1402 13:19
وای خدا . چرا من روتوی این راه قرار دادی ...؟؟؟؟ چرا من باید با این آدم ها دم خور شم ؟ یعنی واقعا راه درست اینه ؟
-
زمانی که گذشت
چهارشنبه 28 تیر 1402 13:06
بهار هشیارتر از قبل شده . حالا وقتی بهش میگم : نه!!!! یکی در میون برمیگرده و نگاهم می کنه . با روروئک اینور اونور میره .دروغ چرا هر از گاهی هم تلویزیون رو روشن میکنیم و اونم نگاه می کنه . اکثر مواقع شب ها وقتی با الف توی پذیرایی نشستیم و حوصلمون سر میره اینکارو میکنیم. نسبت به هرگونه خوردنی و چیزهایی که میخوریم واکنش...
-
اینو مطمئمم
سهشنبه 27 تیر 1402 14:19
دارم کتاب «بازگشت» گلی ترقی رو می خونم . یک قسمت از داستان مادری هست که یکی از پسرهاش رو خیلی دوست داره .پسر از خارج که میاد یکهو یک دختر هم از پشتش ظاهر میشه.پسر به مادرش میگه :این نامزدمه . مادر حسودیش میشه ،دلش می گیره و .. هی با خودم می گم اینجاش مادرشوهرمه .اونجا با این رفتار دقیقامادرشوهر منه . _آدمی که از دور...
-
اول دوم سوم
دوشنبه 26 تیر 1402 17:36
اول :بهار رو امروز بردیم شنوایی سنجی .یه پسر بچه سه چهار ساله هی به صورتش و بینی و دستش دست می زد .مادرش هم برای خالی نبودن عریضه دوسه بار گفت اذیت نکن کوچولوعه .ولی مگه ول می کرد .بهار زل زل نگاهش می کرد گاهی با یه اخم کوچولو و گاهی با نیمچه لبخند. دوم: برگشتنی قرار بود بریم بیرون غذا بخوریم اما الف پیشنهاد داد بریم...
-
سرنوشتم
شنبه 24 تیر 1402 19:29
-
Pms
شنبه 24 تیر 1402 14:00
اگه هزار و یک بار هم کتاب مادرکافی رو بخونی باز هم نمی تونی در مقابل دوران pms مقاومت کنی . دورانی که مدام نالایق و ناکافی بودن رو مثل پتک توی سرت می زنه ،همه ی حرکات روی مخت به صورت دورانی جولان می دن ،تک تک فکرهای آزاردهنده نوبت به نوبت به کله ت می کوبند و دیوونه ت می کنند .و بدتر از اون اینکه هرچقدر بخوای به کسی...
-
بهار
شنبه 24 تیر 1402 13:53
من هرگز نتونستم مطلوب خودم باشم . الان میبینم مطلوب بهار هم نمی تونم باشم . فقط می دونم از خودم بیشتر دوستش دارم . و فکر کنم خاصیت مادر بودن همین باشه ..
-
واقعا چرا
شنبه 24 تیر 1402 04:07
ساعت چهار صبح .. دوباره از سه و نیم بیدار . بیچاره همسایه ها . مادر که کلا یک قربانیه .
-
نیوفت کُر
پنجشنبه 22 تیر 1402 02:34
امروز دوبار وقتی نشسته بود افتاد .هنوز وقتی می نشینه هر از گاهی از پشت بامب میخوره زمین و این موضوع خیلی ناراحت و نگرانم کرده . از طرفی به شدت راغب شده که رو پای خودش بایسته و دستاش رو به مبل یا جاهای دیگه میگیره تا بتونه بایسته . تو نه ماهگی بچه دیگه باید قشنگ بنشینه ..چرا بهار میوفته ...خیلییییییییی نگرانم .
-
بازم شکر که الحمدلله وگرنه والا به خدا
پنجشنبه 22 تیر 1402 02:28
ساعت دو و نیم نصفه شب هست .نمیخوابه ...ده بار تکونش دادم به محض اینکه گذاشتمش رو تخت دوباره بیدار شد . بیست بار دیگه هرچی تکونش دادم نخوابید،هرچی بغلش کردم افاقه نکرد .نهایت برای اولین بار دستش رو گرفت به لبه های تخت و یهو دیدم بلند شده و ایستاده و با هیجان میخنده .با باتری صد درصد .. من نهایت پونزده درصد باشم.از رو...
-
دربه در
سهشنبه 20 تیر 1402 00:38
نمی دونم الان غصه چی رو بخورم .غصه کاری که معلوم نیست جور شه .غصه اون زنه تو گروه که بهم گقت محتوای کارم ضعیفه ، غصه ی جاریم که بعد از اونهمه لطفی که در حقش کردم شنیدم که پشت من هم مثل باقی حرف زده ،غصه ی الف که مریض شده ،غصه ی بهار که نمیگذاره بخوابم ،غصه ی بیخوابی ها و دلشوره های خودم ، غصه ی احساس پوچی و هیچی نشدنم...
-
خواااب
دوشنبه 19 تیر 1402 15:31
خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام...
-
برای بهار
دوشنبه 19 تیر 1402 09:43
-
فکت
دوشنبه 12 تیر 1402 13:48
زیادی آدم هارو دوست دارم .به محبتشون زود دل می بندم .بنابراین اگر کج خلقی یا کوتاهی یا حتی بداخلاقی ازشون دیدم انگار همه ی درو پنجره های قلبم می شکنه . طوری ازشون فاصله می گیرم که انگار مدت هاست نمیشناسمشون .گاهی یادشون می افتم برای اینکه اون خونه خالی قلبم رو راضی نگه دارم پیامی می دم ،اما هرگز دیگه صمیمی نمیشم .
-
کتابی که آرزو میکنید والدینتان خوانده بودند
دوشنبه 12 تیر 1402 11:23
دیروز چند صفحه کتاب خوندم . نکته ای که از توش برداشتم این بود که هر رفتاری با بچه مون میکنیم و بعدش پشیمون میشیم نشون دهنده ی رفتاری هست که والدینمون با ما در همون دوران انجام دادند .مثلا وقتی از کاریش واقعا عصبانی میشیم بخاطر احساس بدی هست که اون موقع والدینمون توخود ما ایجاد کردند .بعد مثلا مردی رو مثال زد که از بچه...
-
دعا
شنبه 10 تیر 1402 18:52
گردن و سرشونه م تیر می کشه . امروز حین چت با یک عزیزی انگشت پام هم گیر کرد به تخت بهار و زمین خوردم .الان انگشت کوچیکم ورم کرده و باد داره .قرمز شده وقتی کمی فشار میدم درد استخونش نفسم رو می بره .همین حالا به بهار شیر دادم . بهار شیشه شیرش رو دست گرفته و باقی شیر رو می خوره .خیلی اتفاقی ..الف مریضه ،ناراحتی معده گرفته...
-
های دنیا چخبره؟
چهارشنبه 7 تیر 1402 07:00
با سلام و عرض ادب و احترام : نودل با عصاره گوشت خر است . حالت تهوع ،بوی بد .. مریضی همچنان ادامه دارد . پ_ن :الف هم مریض شد .
-
برای خودم
سهشنبه 6 تیر 1402 19:58
-
بچه ها
دوشنبه 5 تیر 1402 17:01
خوبم. بهترم .. حتی امروز دلم ساندویچ کالباس خواست . اما نمی تونم بخورم چون باز هم می ترسم بالا بیارم . دیشب بهار رو بردیم رشت پیش متخصص اطفال شبانه روزی . بهار بدجور بیرون روی داشت . دکتر بهمون زینک و پدی لاکت و یه نوشیدنی داد که بوی آب سیب میده و گفت جای آب این رو بهش بدم . گفت : شانس آوردی محتویات شکمش رو هی بالا...
-
بیماری اعصاب
یکشنبه 4 تیر 1402 15:07
مادرش مریضه . بیماری روانی داره .این رو فقط اونایی که باهاش در ارتباطند می فهمند .خانوادشون داغونه .غریبه ها رو مثل خدا می پرسته اونوقت با بچه خودش بد رفتاری می کنه . بچه یازده ساله با کوچکترین اشتباهی می گه : من لایقش نیستم . من احمقم .من عقل ندارم . بچه رو خورد کردند . کاش من هیچوقت اینطور نشم . نمیخوام اینطور بشم...
-
چه کنم
یکشنبه 4 تیر 1402 13:25
قبل از اومدن به انزلی به مادرم گفتم دایی و زندایی مریض شدند و ما هم با اونا بودیم .گفتم ولی الان خوبم مشکلی ندارم .گفت اشکال نداره بابا این حرفا چیه بیا و فلان .الان داداشم مریض شد و سرم زد و چندین بار بالا آورد و مامانم دلپیچه گرفته . نمی دونم چه کنم .. خودم هنوز خوب نشدم .بدنم درد می گیره .حتی وقتی می خندم سرشونه...
-
مزمن
یکشنبه 4 تیر 1402 04:38
این بیماری همراه خودش برام یک دلشوره وحشتناک ومزمن هم داره. هرچقدر علت یابی می کنم پیدا نمی کنم .دلشوره ش امانم رو بریده ..قلبم درد میگیره و دوست دارم ساعت ها بخاطر این علت ناشناس و غریبه گریه کنم .
-
مریضی
شنبه 3 تیر 1402 18:10
الان با قرص مُسکن زنده ام . مریض شدم .استفراغ شدید .از دیشب تا دم دمای ظهر معده م حتی آب هم قبول نمی کرد .سرُم زدم و قرص ضد تهوع رو خوردم .از ترسم بدون آب خوردم که اون هم بالا آوردم .بهار هم مریضه فکر کنم . این دو روز فقط بغل مادرم بود و فکر کنم من رو کلا یادش رفته . حتی امروز به مادرم گفت : ماما . خسته ام شاکی و...