-
تی آر ایکس
سهشنبه 30 خرداد 1402 11:54
سه جلسه ست باشگاه میرم . الف بچه رو نگه می داره .خیلی زرنگه چون دقیقا تایمی که من می رم بچه می خوابه . الف هم میگیره رااااحت می خوابه . میرم تی آر ایکس ولی اصلا دوستش ندارم . حس بعد ورزش رو دوست دارم .ذهنم از حالت یاس و سرخوردگی بیرون میاد.اینجا تو این شهر هیچکس رو نمیشناسم . دلم هم نمیخواد با کسی رابطه صمیمی یا گرم...
-
جان مادر
سهشنبه 30 خرداد 1402 11:40
علت شب بیداری هام ... خدا می دونه چندبار شب ها بخاطر گریه ش از خواب بلند می شدم ،از روی تخت برش می داشتم .کمرم میشکست تا دوباره می خوابید و سرجاش می گذاشتمش .همه شونم دارند باهم درمیان .
-
چهار دست و پا
جمعه 26 خرداد 1402 22:02
امروز بهار برای اولین بار چهار دست و پا رفت. برای گرفتن گوشی موبایل ..بعدشم برای گرفتن سیم جارو برقی .
-
نکته
پنجشنبه 25 خرداد 1402 13:19
یه نکته بگم که اون چهارصد میلیونی که ما دادیم بخشی از بدهی ها بود .یه بخش دیگه ش رو دادگاه حکم اعسار داده وقسط بندی شده ..که آقا فکر میکنه زرنگه و نمیاد بدهی هاش رو بده .
-
جاری و مادرشوهر
پنجشنبه 25 خرداد 1402 13:16
چه داستان هایی : مادرشوهر زنگ زده خونه جاری ،به جاری گفته که شوهرش رو (برادر الف)بیدارکنه .چرا خوابه .بره اجرای احکام باقی بدهیش رو که قسط بندی شده بده . (مادرشوهر و پدر شوهر دویست میلیون دیگه بعد از اینکه مامورها گرفتنش دادن تا یک روز هم آقا بازداشتگاه نمونه .)برای همین پیگیری می کرد که دوباره داستان نسازه برا خودش....
-
رمز همیشگی
دوشنبه 22 خرداد 1402 18:07
-
کوچولوی من
دوشنبه 22 خرداد 1402 17:57
مامانم تمام این تقریبا یک روزی که تهران بودم ویدیوهای بهار رو برام میفرستاد .بهار می خندید،با خوشحالی جیغ می زد و با مامان و بابام بازی می کرد .دلم آروم می گرفت .چندین بار نگاهشون می کردم .وقتی هم برگشتم انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده نه نگاهش تغییر کرد نه حالتش . بعد از کلی بی خوابی رفتم بخوابم اما دلم طاقت نیاورد دوباره...
-
لبخندسرد
دوشنبه 22 خرداد 1402 17:51
رفتیم کنسرت . الف تا تهران کلی رانندگی کرد . وقتی وارد کرج شدیم و دود رو دیدیم آلرژی و آبریزش بینیم شروع شد .دائم می گفتیم حیف نیست گیلان خودمون . از طرفی به اونهایی که دم خیابون چادر می زدند و شرت بچه هاشون رو آویزون می کردند هم حق دادیم . چجوری اونجا نفس می کشند .. همه چی نسبتا خوب بود .به موقع رسیدیم ..یک مسجد خوب...
-
خودسرزنشگری
شنبه 20 خرداد 1402 12:36
ساعت دو و نیم حرکت می کنیم به تهران . زیاد ردیف نیستم . بهار هم مریضه . یه چیزی پس ذهنم مدام میگه _ بچه ت رو ول کردی رفتی به امون خدا _بچه ت مریضه _اون به تو احتیاج داره _تو مادر بدی هستی _تو بی وجدان و خودخواهی _یادته همیشه مادرت رو سرزنش می کردی،پس خودت چی . _تو حق نداشتی بری _تو باید یاد بگیری تفریحات سه نفره داشته...
-
در راه رشت
شنبه 20 خرداد 1402 12:32
آسمون امروز خیلی قشنگه . عکس رو تو تاکسی گرفتم
-
وات دِ هِل مَن
جمعه 19 خرداد 1402 16:30
موقع تعارف کردن چای خیلی اتفاقی چت خواهرم رو دیدم که اسم پسرخاله م روش نوشته شده بود .حالا نمیدونم اشتباه بود،راست بود .. چندبار بهش تیکه انداختم گفت نه من با کسی درارتباط نیستم و فلان و بیسار .خدایا داماد بعدی از فامیل نباشه ..تو رو خدا قسمت میدم .فامیل نباششههههههههههه
-
صبح خصوصی
جمعه 19 خرداد 1402 15:54
الان یک ماه بیشتر هست موهبت خوندن نماز صبح رو از دست دادم و هر شب قضاش رو می خونم . تاثیرش تو زندگیم خیلی زیاد بود .حالم رو خوب می کرد ،قلبم رو آروم می کرد .این روزها به قدری خسته م واقعا کشش ندارم سه شب پاشم نماز بخونم .بچه داری هزار مرحله داره و خیلی ازم انرژی می گیره .دلم تنگ میشه ولی ..خیلی هم تنگ میشه .
-
نه ماهگی
جمعه 19 خرداد 1402 02:27
امروز بهار وارد نه ماه شد . اگه زایمان زودرس حساب کنم ،الان وارد هشت ماه شده . تغییراتش : _سعی می کنه فراتر از غلت زدن پیش بره ولی هنوز چهار دست و پا نمیره _وقتی رو پا نگهش می دارم نمیوفته و سعی می کنه راه بره و تا حدی موفق میشه . _دیگه در نگاه اول به غریبه ها لبخند نمیزنه ،اما بعد از مدتی که براش شکلک در میارن سریع...
-
برای خودم (رمز نخواید)
جمعه 19 خرداد 1402 02:15
-
نمیفهمم
چهارشنبه 17 خرداد 1402 13:50
بهش می گم تو مگه با علی دوست نبودی چرا برای فلانی درخواست دوستی فرستادی . می گه من دیگه اون آدم قبلی نیستم .الان با همه ام ولی با هیچکی ام نیستم .میگم فلانی تو عکسی که برام فرستادی قیافه ش بد نیس ولی کلی دختر دور و برش هستند این داستان داره به درد زندگی نمی خوره . می گه من که نمی خوام باهاش ازدواج کنم می خوام دوست...
-
رمز(همونیکه براتون فرستادم قبلا)
سهشنبه 16 خرداد 1402 19:40
-
دوست هام۳
سهشنبه 16 خرداد 1402 13:44
یکلحظه تصور کردم بلاگ اسکای بسته شه . اونوقت _هرکی رو با موهای پسرونه سمت چراغ برق انزلی می دیدم فکر می کردم مریمه _هر موقع تو خودم می رفتم حس میکردم خانم ف هم نشسته یک جایی و داره گلدوزی میکنه و با پسرش حرف می زنه. _هر موقع عمه مادرم رو می دیدم یاد رضوان می افتادم ،هر موقع دلم می گرفت با خودم می گفتم چه آدم خوبی بود...
-
بگذریم
سهشنبه 16 خرداد 1402 12:31
چند شب بود خواب گیسو رو می دیدم . امروز دلم طاقت نیاورد ،ازش پرسیدم حالت خوبه ؟ چند شبه خوابت رو میبینم. الان پیام داده :آره خوبم ،تو فکرت بودم این روزا . می دونم الان این می تونه مقدمه یه گپ و گفت طولانی باشه . می دونم اگه بخوام دوباره روابطم رو باهاش حسنه کنم می تونم از همینجا استارتش رو بزنم اما حوصله ش رو ندارم ....
-
تهران
سهشنبه 16 خرداد 1402 11:38
این چند روز انزلی بودیم . روز اول در کنار خانواده خودم بودم و دایی علی هم به جمع ما اضافه شد .بعدظهری رفتیم سوار قایق موتوری شیم .خوب بود بد نبود ..قبل ترها بهم بیشتر خوش می گذشت .دیگه پیچ وتاب قایق و سرعت گرفتن برام هیجان ناک نبود .راننده آهنگ گذاشته بود و منم حس شادمانه دست زدن نداشتم .هرکدوممون تو زندگیمون یک چیز...
-
برای خودم
یکشنبه 14 خرداد 1402 16:16
-
اضطراب
شنبه 13 خرداد 1402 14:01
بهار تا الان که انزلی می رفتیم شب ها راحت پیش مادرم میخوابید و صبح ها هم راحت اونارو میدید و بیدار می شد.جدیدا که یک بار رفتیم رشت و اومدیم مادرم میگفت یکهو از خواب بیدار شد و گریه کرد اونم با تمام وجود .چندتا عکس برام فرستاد که بهت زده اطراف رو نگاه می کنه . کلا رشت که بودم کوفتم شد .حالا میخوام برم تهران .. واااای...
-
پشیمانی دگر سودی ندارد ،ندارد
شنبه 13 خرداد 1402 13:56
برای بیستم برنامه ای چیدم که خیلی پشیمون شدم . چون باید بهار رو پیش مادرم بگذارم اونم برای یک روز تمام . تو این کتاب ها که میخونم نوشته بچه ها تو هفت ماهگی اضطراب جدایی از مادر دارند .اونوقت بچم رو دارم میگذارم میرم . خداییش با خودم چه فکری کردم.غروب میرم و بهار من رو فردا صبحش می بینه .خیلی خیلی خیلی پشیمونم .نمی...
-
ای بابا
پنجشنبه 11 خرداد 1402 07:14
الان متوجه شدم از روی آمار وبلاگ میشه متوجه شد کی وبلاگت اومده . چرا خب ...حریم شخصی کجا میره ..:))
-
دعانویس خوب
سهشنبه 9 خرداد 1402 08:40
شوهرخاله الف از دعانویس های خیلی قدَر این شهر هست . به قدری که تایم مراجعه ی دیگران رو زوج و فرد کرده.جلوی خونه شون ماشین های شاسی بلند پارک می کنند و دکتر مهندس ها میرن پیشش. الف کلا به این چیزها اعتقادی نداره و برای اینکه بیشتر شوهرخاله ش رو بکوبه می گه این تریاکی هست ،قبلا دزد بوده ،تو عمرش یک رکعت نماز نخونده .بعد...
-
دندون های بالایی
سهشنبه 9 خرداد 1402 08:11
این دندون درآوردن چه پروسه ی سخت و طاقت فرسایی هست . بچه دیشب پنج بار از خواب پرید و با میل شدیدی به گاز گرفتن بالش و پتو بی تابی و ناله می کرد . آخ چقدر دلم براش سوخت ..
-
کتاب
یکشنبه 7 خرداد 1402 18:59
هرچی دارم بیشتر کتاب میخونم به این نتیجه می رسم کلا کتاب های شناخت بچه هارو بگذارم کنار و شروع کنم به خوددرمانی . خیلی راه ها دارم تا تبدیل به انسان بهتری شم . این بچه من رو میخواد الگوی خودش قرار بده ؟ وا اَسَفا
-
خودم
یکشنبه 7 خرداد 1402 01:30
-
عمر
شنبه 6 خرداد 1402 22:32
زندگی یک وقت هایی واقعا ملال آوره . کاش یک قسمت هایی از عمر رو می شد دوید
-
دندونی(خلاصه)
شنبه 6 خرداد 1402 20:30
دیروز مادرم با کیک اومد خونمون به همراه بابا . بیشتر یک دورهمی دوستانه بود تا تولد ولی هرچی بود قشنگ بود. *در مورد دندونی بهار جاریم داشت از حسادت منفجر میشد. نمی خوام بازش کنم ولی کم مونده بود به من چیزی بگه . چشم غره ،کناره گیری،اخم و تخم وقیافه گرفتن ... موقعی که مقدمات دندونی رو فراهم می کردیم باغیض گفت ؛ چجوریه...
-
هرکی پیام تبریک بگه دیگه وبش نمیام
پنجشنبه 4 خرداد 1402 13:47
امروز تولدمه و مادرشوهرم دقیقا امروز میخواد برای بهار جشن دندونی بگیره .می توت نستم امروز خوشحال باشم و به این چیزا فکر نکنم اما از خواب که بلند شدم دیدم حتی همراه اول هم بهم پیام تبریک نداده . از طرفی مادرم هم یادش نبود و طبق معمول سردرد داشت . فردا می خوان بیان اینجا خونه ما . من باید امروز و فردا که تولدمه چه تو...