-
نمیفهمم
چهارشنبه 17 خرداد 1402 13:50
بهش می گم تو مگه با علی دوست نبودی چرا برای فلانی درخواست دوستی فرستادی . می گه من دیگه اون آدم قبلی نیستم .الان با همه ام ولی با هیچکی ام نیستم .میگم فلانی تو عکسی که برام فرستادی قیافه ش بد نیس ولی کلی دختر دور و برش هستند این داستان داره به درد زندگی نمی خوره . می گه من که نمی خوام باهاش ازدواج کنم می خوام دوست...
-
رمز(همونیکه براتون فرستادم قبلا)
سهشنبه 16 خرداد 1402 19:40
-
دوست هام۳
سهشنبه 16 خرداد 1402 13:44
یکلحظه تصور کردم بلاگ اسکای بسته شه . اونوقت _هرکی رو با موهای پسرونه سمت چراغ برق انزلی می دیدم فکر می کردم مریمه _هر موقع تو خودم می رفتم حس میکردم خانم ف هم نشسته یک جایی و داره گلدوزی میکنه و با پسرش حرف می زنه. _هر موقع عمه مادرم رو می دیدم یاد رضوان می افتادم ،هر موقع دلم می گرفت با خودم می گفتم چه آدم خوبی بود...
-
بگذریم
سهشنبه 16 خرداد 1402 12:31
چند شب بود خواب گیسو رو می دیدم . امروز دلم طاقت نیاورد ،ازش پرسیدم حالت خوبه ؟ چند شبه خوابت رو میبینم. الان پیام داده :آره خوبم ،تو فکرت بودم این روزا . می دونم الان این می تونه مقدمه یه گپ و گفت طولانی باشه . می دونم اگه بخوام دوباره روابطم رو باهاش حسنه کنم می تونم از همینجا استارتش رو بزنم اما حوصله ش رو ندارم ....
-
تهران
سهشنبه 16 خرداد 1402 11:38
این چند روز انزلی بودیم . روز اول در کنار خانواده خودم بودم و دایی علی هم به جمع ما اضافه شد .بعدظهری رفتیم سوار قایق موتوری شیم .خوب بود بد نبود ..قبل ترها بهم بیشتر خوش می گذشت .دیگه پیچ وتاب قایق و سرعت گرفتن برام هیجان ناک نبود .راننده آهنگ گذاشته بود و منم حس شادمانه دست زدن نداشتم .هرکدوممون تو زندگیمون یک چیز...
-
برای خودم
یکشنبه 14 خرداد 1402 16:16
-
اضطراب
شنبه 13 خرداد 1402 14:01
بهار تا الان که انزلی می رفتیم شب ها راحت پیش مادرم میخوابید و صبح ها هم راحت اونارو میدید و بیدار می شد.جدیدا که یک بار رفتیم رشت و اومدیم مادرم میگفت یکهو از خواب بیدار شد و گریه کرد اونم با تمام وجود .چندتا عکس برام فرستاد که بهت زده اطراف رو نگاه می کنه . کلا رشت که بودم کوفتم شد .حالا میخوام برم تهران .. واااای...
-
پشیمانی دگر سودی ندارد ،ندارد
شنبه 13 خرداد 1402 13:56
برای بیستم برنامه ای چیدم که خیلی پشیمون شدم . چون باید بهار رو پیش مادرم بگذارم اونم برای یک روز تمام . تو این کتاب ها که میخونم نوشته بچه ها تو هفت ماهگی اضطراب جدایی از مادر دارند .اونوقت بچم رو دارم میگذارم میرم . خداییش با خودم چه فکری کردم.غروب میرم و بهار من رو فردا صبحش می بینه .خیلی خیلی خیلی پشیمونم .نمی...
-
ای بابا
پنجشنبه 11 خرداد 1402 07:14
الان متوجه شدم از روی آمار وبلاگ میشه متوجه شد کی وبلاگت اومده . چرا خب ...حریم شخصی کجا میره ..:))
-
دعانویس خوب
سهشنبه 9 خرداد 1402 08:40
شوهرخاله الف از دعانویس های خیلی قدَر این شهر هست . به قدری که تایم مراجعه ی دیگران رو زوج و فرد کرده.جلوی خونه شون ماشین های شاسی بلند پارک می کنند و دکتر مهندس ها میرن پیشش. الف کلا به این چیزها اعتقادی نداره و برای اینکه بیشتر شوهرخاله ش رو بکوبه می گه این تریاکی هست ،قبلا دزد بوده ،تو عمرش یک رکعت نماز نخونده .بعد...
-
دندون های بالایی
سهشنبه 9 خرداد 1402 08:11
این دندون درآوردن چه پروسه ی سخت و طاقت فرسایی هست . بچه دیشب پنج بار از خواب پرید و با میل شدیدی به گاز گرفتن بالش و پتو بی تابی و ناله می کرد . آخ چقدر دلم براش سوخت ..
-
کتاب
یکشنبه 7 خرداد 1402 18:59
هرچی دارم بیشتر کتاب میخونم به این نتیجه می رسم کلا کتاب های شناخت بچه هارو بگذارم کنار و شروع کنم به خوددرمانی . خیلی راه ها دارم تا تبدیل به انسان بهتری شم . این بچه من رو میخواد الگوی خودش قرار بده ؟ وا اَسَفا
-
خودم
یکشنبه 7 خرداد 1402 01:30
-
عمر
شنبه 6 خرداد 1402 22:32
زندگی یک وقت هایی واقعا ملال آوره . کاش یک قسمت هایی از عمر رو می شد دوید
-
دندونی(خلاصه)
شنبه 6 خرداد 1402 20:30
دیروز مادرم با کیک اومد خونمون به همراه بابا . بیشتر یک دورهمی دوستانه بود تا تولد ولی هرچی بود قشنگ بود. *در مورد دندونی بهار جاریم داشت از حسادت منفجر میشد. نمی خوام بازش کنم ولی کم مونده بود به من چیزی بگه . چشم غره ،کناره گیری،اخم و تخم وقیافه گرفتن ... موقعی که مقدمات دندونی رو فراهم می کردیم باغیض گفت ؛ چجوریه...
-
هرکی پیام تبریک بگه دیگه وبش نمیام
پنجشنبه 4 خرداد 1402 13:47
امروز تولدمه و مادرشوهرم دقیقا امروز میخواد برای بهار جشن دندونی بگیره .می توت نستم امروز خوشحال باشم و به این چیزا فکر نکنم اما از خواب که بلند شدم دیدم حتی همراه اول هم بهم پیام تبریک نداده . از طرفی مادرم هم یادش نبود و طبق معمول سردرد داشت . فردا می خوان بیان اینجا خونه ما . من باید امروز و فردا که تولدمه چه تو...
-
حق
چهارشنبه 3 خرداد 1402 13:42
واقعا الان به مامانم حق می دم که می گفت سخت تر از ناهار درست کردن فکر کردن به اینه که چی درست کنه !
-
از هجده ماهگی تا سه سالگی
چهارشنبه 3 خرداد 1402 13:35
یادم باشه نوشته این رفتارها ممنوعه و باید تذکر بدم : _کتک زدن ،گازگرفتن،هل دادن،اسم گذاشتن روی دیگران،رها کردن دست والدین هنگام عبور از خیابان،رفتارهایی که به خودش یا دیگران آزار و آسیب می رسونه . فقط نباید بگی این کار ممنوعه بلکه باید متوجه شه از نظر تو کاملا مردود هس .چه در مورد اعضای خانواده چه در مورد غریبه ها
-
یادت باشه که اون فقط غریبه ست
سهشنبه 2 خرداد 1402 08:37
خب در مورد دیشب . تولد مادرشوهرم ۲ خرداد یعنی امروز هست (تولد من دو روز بعدش) چون برای امروز برنامه داشتیم بریم رشت تصمیم گرفتیم دیشب بریم خونه ش .اگر دست الف بود فقط یک پاکت پول می دادیم بهش . ولی به پیشنهاد من شیرینی و گل هم خریدیم . یک دسته گل قشنگ با انتخاب خودم براش خریدم . وقتی رسیدیم نبود . (حس و حالم اون موقع...
-
اعصاب
سهشنبه 2 خرداد 1402 08:16
مادرشوهرم دیشب داشت با اشتیاق جریان دماغ سوخته کردن مادرشوهر خودش رو برام تعریف می کرد .من گوش می دادم ازونور بچه جاریم مدام دست بهار و می گرفت یا محکم می بوسیدش و به هیچ وجه به تذکرهای من اهمیت نمی داد. دو سه بارهم به بهانه های مختلف جلوی بهار جیغ کشید یا ادا درآورد که بهار بدجور از ترس تکون خورد و بغض کرد و من هی...
-
کتاب مادر کافی (پارت یک)
سهشنبه 2 خرداد 1402 07:57
برای اینکه فراموش نکنم ؛ به پیشنهاد زنداییم کتاب مادر کافی رو خریدم . دیشب که بهار رو خوابوندم نزدیک به چهل صفحه خوندم . مطالبی که ازش فهمیدم رو می نویسم شاید به کارم بیاد : _اول در مورد بدو تولد تا شش ماهگی بود که نوشته بود کلا نوزاد هیچی بارش نیست و فقط به صورت غریضی نیاز داره در آغوش کشیده بشه شیر بخوره دوست داشته...
-
پنجشنبه
یکشنبه 31 اردیبهشت 1402 22:44
از الان برای لبخندهای مصنوعی روز پنجشنبه قیافه ی مسخره و موذی جاریم رفتارهای پر از حسادت دختر بچه کوچیکش که هرلحظه امکانش هست به بهار آسیب بزنه و مسخره بازی هاش موقعی که بهار رو ناز میدن و این بچه دائم آویزون بقیه میشه تا بهش توجه کنند رفتارهای مادرشوهرم و حس مزخرفی که باید تحمل کنم و دم نزنم استرس گرفتم .چون آدم...
-
جمله رو هزار بار بنویس و یادت باشه
یکشنبه 31 اردیبهشت 1402 22:36
لطفا هیچوقت از تینیجرها عکاسی نکن لطفا هیچوقت از تینیجرها عکاسی نکن لطفا هیچوقت از تینیجرها عکاسی نکن لطفا هیچوقت از تینیجرها عکاسی نکن لطفا هیچوقت از تینیجرها عکاسی نکن لطفا هیچوقت از تینیجرها عکاسی نکن لطفا هیچوقت از تینیجرها عکاسی نکن لطفا هیچوقت از تینیجرها عکاسی نکن لطفا هیچوقت از تینیجرها عکاسی نکن لطفا هیچوقت...
-
بابابزرگی
شنبه 30 اردیبهشت 1402 15:18
سلام عزیزودوست داشتنی زهرای نازنین من ، ازاین که بازهم مرادیدی وسلام کردی وبرام بالبخندنیرودادی بسیارخوشحال شدم ! کاش که دنیاپرازاین لبخندهای شکوه بخش میبود تاصداقت باشکوهمندترازارامش میشد... زهرای خوب ومادری عزیز ، ممنونم که بمن خندیدی... پ_ن : به دوستِ پیرِ بابا تو خیابون سلام کردم .چند روز بعدش تو اینستا بعد از...
-
سردرد مهلک
شنبه 30 اردیبهشت 1402 14:56
از روزهایی که حال جسمانیم واقعا بده و باید به شدت قوی باشم . سردرد حالت تهوع دندون درد قلب درد ...
-
کتاب ها
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1402 12:52
بهار هنوزچهار دست و پا راه نمیره و این مساله من رو نگران کرده . یک مدت تماشای تلویزیون رو تو خونه قطع کردم و نمیدونم حقیقتا چقدر جدی باشه ولی جدیدا «بَ بَ» گفتن رو دوباره شروع کرده . وقتی به صورت نشسته قرارش می دم میتونه تا چند دقیقه بدون کمک من بنشینه ولی بیشتر میلش به دراز کشیدن و غلت زدنه . و من هم موندم چطوری این...
-
بابای بی اعصاب من
دوشنبه 25 اردیبهشت 1402 13:53
بارون که می باره دلم می خواد برم بیرون .خاطره ها واسم زنده میشه .بی تاب و بی قرار میشم .یاد مدرسه می افتم .. دبیرستان بودیم .عادت داشتم بدون چتر می رفتم مدرسه و موش آب کشیده میشدم .بهترین روز برام روزی بود که بارون باشه امتحانم رو خوب داده باشم و غذا هم فسنجون داشته باشیم . هرچند با وجود بابام هیچوقت نشد قشنگ زندگی...
-
زن فالگیر
دوشنبه 25 اردیبهشت 1402 06:54
رفته بود پیش فالگیر ،فالگیر بهش گفت روز عقدت طلسمت کردند . و یکسری مزخرفات دیگه که واقعا راست بوده .مثلا مشکلش با مادرش ، طلاقش،آدم های تو زندگیش و این داستانا.دویست و پنجاه هزارتومن داده بود .(کسی که اصلا و ابدا به این چیزا اعتقادی نداشت و می گفت من هرگز این چیزارو باور ندارم.) حالا که به مشکل برخورده بود سمت این...
-
رفت
دوشنبه 25 اردیبهشت 1402 06:38
خیلی سعی کردم امروز کنار هم صبحانه بخوریم ... اما نشد. نون سنگک ،چای و تخم مرغ شیوید زده رو تنها می خورم .
-
بهار
یکشنبه 24 اردیبهشت 1402 17:19
همیشه وقتی از خونه می زنم بیرون دلم براش تنگ میشه