-
زندگی لعنتی
پنجشنبه 10 آذر 1401 11:14
چقدر خرم خدایی . حال خوب_ زندگی خوب به من نیومده . هم قد و قواره من درنمیاد .
-
سونو
پنجشنبه 10 آذر 1401 02:29
بهارِ من در حین سونوی لگن خواب بود . زاویه یکی از پاهاش یا لگنش یا هرچی _ یک درجه از اون یکی قسمت بیشتر بود .دکتر بهم گفت باید از یه پوشک خاص استفاده کنم تا طی پنج هفته دیگه خوب شه . _انزلی ام ..بهار تو اتاق مادرمه_ باید بخوابم ...ولی بیدارم _فردا میم میاد پیشم دیدنِ بچه . _امروز غروب الف خونه رو سم پاشی کرد تا مورچه...
-
یه دلم می گه ..
سهشنبه 8 آذر 1401 14:28
اگه بابا و الف بحث سیاسی نکنند و چیزی رو مخم نره انزلی بیشتر می مونم . باید به میم هم خبر بدم بیاد پیشم که بها ر رو ببینه . این چهل روز همه رو پیچوندم که نیان فعلا .چون بچه ضعیف بود دلم ریش میشد یکی نزدیکش میشد بهش دست می زد .فامیلای الف دو سه بار اینکارو کردند و بعدش سرفه های خلط دار کردند . اعصابم خورد میشد . شنیدم...
-
حمام
سهشنبه 8 آذر 1401 14:19
امروز به تنهایی با سلام و بسم الله بهار رو حموم کردم . اول درجه حرارت آب کل خونه رو بالا بردم بعد رفتم حموم و آب گرم رو باز کردم . وان بهار رو پر آب ولرم کردم . بهار رو گذاشتم داخل وان . اولش استرس داشت و داشت با نگرانی و ابروهای خم من رو نگاه می کرد . انگار داشت می گفت : مامان می ترسم . بعد یهو جیغ کشید . نگو آب شیر...
-
سونو لگن
سهشنبه 8 آذر 1401 07:06
دیروز نرفتم انزلی امروز غروب میرم . بهار با امروز سه روز میشه که دستشویی بزرگ نکرده . امروز وقت سونو لگن داره تو رشت .می ترسم محتویات این چند روز رو .. _دهنم سرویس شد _هیچوقت فکر نمی کردم باید دغدغه پی پی هم داشته باشم _عجب روزایی رو دارم میگذرونم
-
دلی که پاره شد
سهشنبه 8 آذر 1401 07:00
پدربزرگ الف داره می میره .مادرشوهرم بخاطر کینه ای که از خواهرشوهرهاش و مادرشوهرش داره حاضر نیست بره . الف هم وقتی باهاش حرف می زنم حرف هایی تحویلم میده که کاملا مشخصه حرف ها و افکار مادرشه که از بچگی تو ذهنش کاشته . دیروز مادرشوهرم زنگ زد از "بهار پرسید .می خواست براش جریان رو توضیح بدم که چطور بچه نمیتونست نفس...
-
برای الف عزیزم
سهشنبه 8 آذر 1401 06:51
دچار کمبود محبت کلامی شدیدی شدم . پ_ن : دلم می خواد ارزشمند بودن خودمو از زبون کسی بشنوم . در قالب متن نباشه ترجیحا جنس مذکر باشه و لزوما فقط الف عزیزم باشه . _زن بودن گاهی خیلی غمگینه
-
نفس های آخر
دوشنبه 7 آذر 1401 01:03
پدربزرگ الف داره نفس های آخرش رو میکشه . الف نمیخواد بره با اونا خوب نیست مدت ها قطع رابطه کردند خانوادشون با اینا .من بهش میگم برو ،گوش نمیده
-
این لحظه ها امونمو بریده
دوشنبه 7 آذر 1401 01:01
بچه کم مونده بود خفه شه . _فردا می رم انزلی ،تنهایی نمی تونم _وای چه لحظات سختی
-
سردرگمی
جمعه 4 آذر 1401 23:00
خریدای خونه رو جدیدا من میکنم . پیشنهاد خودم بود و تنها راه ارتباطم با محیط بیرون . به این صورت که الف با ماشین من رو جلوی فروشگاه می بره و بعد من هم می رم و می خرم و میام سوار ماشین میشم . این وسط بهار هم به صورت بقچه پیچ و پف کرده تو دست های الف میمونه . فکر می کردم میتونم دلم رو به این کارا خوش کنم ولی اوضاعم وخیم...
-
آمال
جمعه 4 آذر 1401 03:13
چقدر دوست دارم کل خیابون سپه رو قدم بزنم . دوست دارم از میدان رو تا آخرخط پیاده برم . _جوونی هم زمانی بود و بگذشت
-
دل تنگی
جمعه 4 آذر 1401 00:50
حقیقت اینه حس می کنم تو بد منجلابی افتادم و دروغ چرا دوست دارم چشمام رو برای لحظاتی ببندم وبه خیلی چیزها فکر کنم مثلا : به پاییز پیش دانشگاهی فکر کنم . به احساسات قشنگم _به پیاده روی سمت دبیرستان شرف و ردیف درخت هاش که برگ هاش پایین می ریخت .به مقنعه و شلوار اتو کرده و بخاری توی صبح زمستونی که صورتم رو شسته بودم و بهش...
-
اندر احوالات
جمعه 4 آذر 1401 00:24
خدا می دونه فقط خدا می دونه تا چه اندازه خسته ام و چقدر از شب بیداری نا آرومم .و چقدر کم خوابی واضطراب دارم ... خدا می دونه چقدر نیاز به یکی دارم که کمکیم باشه و چقدر دوست دارم خودم رو کپی کنم و مراقب بچه باشم چون میدونم حتی اگه دست مادرم هم باشه اضطراب رهام نمیکنه فقط خیالم تا حدی آسوده میشه که جاش خوبه پس نگران...
-
زیاد فکر میکنم
شنبه 28 آبان 1401 12:13
دیروز الف رفت پیش دوستش و من کاملا درکش کردم . قبل ناهار رفت و بعدش که اومد روحیه ش خیلی بهتر شده بود . خیلی حسودی کردم تو دلم بهش .چون منم دلم میخواست با دوستام برم بیرون . تو خونه که با هم حرف زدیم تصمیم گرفتیم هر هفته یک بار دوستامون رو ببینیم . البته عملی کردن این تصمیم برای اون آسونه و برای من سخت . چون دو هفته...
-
حال خوب
شنبه 28 آبان 1401 12:04
چیزهایی که در حال حاضرحالم رو خوب می کنه : _فیلم نگاه کردن یا کتاب خوندن موقع شیردادن به بچه _برق انداختن گاز و نگاه کردن بهش (از ثمره کار لذت می برم) _برق انداختن ظرف شویی (از ثمره کار لذت می برم) _عوض کردن پوشک بهار (وقتی تمیز میشه و سبک میشه) _شستن صورت بهار حوالی یازده ظهر _خوردن نسکافه _قدم زدن (فعلا به راحتی...
-
مادرانه
شنبه 28 آبان 1401 11:50
با اینکه عاقلانه و عاشقانه ازدواج کردم . و از ازدواجم هم با همه نواقصی که داریم راضی ام . اما حالا که مادر شدم می تونم به قطعیت بگم هیچ عشقی" تاکید می کنم هیچ عشقی بالاتر از عشقِ مادر به فرزندش نیست . این یک چیز خونیه . انگار تو آفریده شدی تا از ورژن کوچیک شده ی خودت محافظت کنی . انگار آفریده شدی تا فداکار باشی ....
-
اولین بار
دوشنبه 23 آبان 1401 00:55
-
فکرهای گیج و بیخود
شنبه 21 آبان 1401 11:42
گاهی صحنه ی دیشب که مادرم یکلحظه توی بحث به هواداری بابام میخواست حرف بزنه و من گفتم مامان اگه تو میخوای بگی منم میگما جلوی چشم هام میاد . الف خوشش اومد ..ولی من بعدش مدام فکر می کنم که چطور خودم رو از خانواده م تفکیک کردم .. کاش حرفی نزده بودم . پشتیبانی من از الف هیچ فایده ای نداشت . فقط من خودم رو با این کار از...
-
بحث بی نتبجه
شنبه 21 آبان 1401 11:37
بابا و الف با هم بحث سیاسی کردند . _از اینکه پدرم اینقدر خشک مذهبه احساس خیلی بدی بهم دست داد . _از اینکه الف حرف هایی رو زد که یک عمر من میخواستم بزنم ولی نه زبونشو داشتم نه حوصلشو و نه حتی اطلاعات کافیشو دلم خنک می شد _از اینکه الف همونطور که بابا صداشو بالا برده بود بالا برده بود ناراحت شدم .گرچه حق بابا بود اما به...
-
شرمندگی
شنبه 21 آبان 1401 11:27
بیشتر اوقات وقتی از انزلی برمی گردم حس می کنم بدترین دختر دنیا برای مادرم هستم .تمام اوقاتی که می تونم کنارش باشم،نوازشش کنم، کنارش ظرف بشورم یا خدمتی براش بکنم به قدری خسته و خواب آلودم که حد نداره . انگار که فقط میام اونجا تا "بهار رو بدم دستش و خودم بتونم فقط چند ساعت استراحت کنم و خستگی کل هفته رو تو این یه...
-
شیرخشک ببلاک
چهارشنبه 18 آبان 1401 15:15
دیشب دکتر آب پاکی رو ریخت رو دستم . گفت بعضی مادرا شیرده نیستند . تقصیرتوام نیست بخاطر زردی بچه شیرت رو قطع کردی و دیگه قابلیتشو نداری . الانم شیرخشک بهترین گزینه ست . حقیقتا نمیدونم باید خوشحال باشم ازینکه دیگه میتونم همه چی بخورم بخاطر اینکه قرار نیست شیری بدم یا ناراحت ازینکه بهار خدای نکرده ایمنیش ضعیف نشه و هی...
-
فکر نکن
چهارشنبه 18 آبان 1401 15:08
دوستم رو از بچه دار شدن ترسوندم و ناراحتم . دلم میخواست تظاهر کنم که خوبه همه چی خوب وعالیه .. من دهنم سرویس نیست اما نتونستم .نیاز داشتم به یکی بگم خوب نیستم ..نیاز داشتم بگم بچه یعنی بوسیدن وکنار گذاشتن خیلی چیزها ..مهم ترینش همون خیال راحت و خواب شبانه ست . اما بعدش وقتی با خودم فکر میکنم میگم شاید اون این چیزها رو...
-
میتونم؟
چهارشنبه 18 آبان 1401 15:04
کم کم دارم سعی می کنم به کارهام برسم . امروز هال رو جارو زدم .حتی زیرمبل ها و پشت گلدون ها و زیر کابینت هارو .بهار خواب بود و سعی کردم هرجا که جارو برقی میزنم اون رو ازونجا دور نگه دارم .هرچند صدای جارو برقی بچه هارو میخوابونه . ناهار درست کردم .(ماهی گذاشتم سرخ شه). برنجم داره دم میاد . زندگی در جریانه . ما هنوز (من...
-
تلنگر
چهارشنبه 18 آبان 1401 15:00
حس اینکه یک حشره بزرگ رو کمرم نشسته .
-
کمکی
یکشنبه 15 آبان 1401 15:10
ولی کاش یه کمکی داشتم شب ها بچه دست اون بود .صبح ها هم تا بعدظهر دستش بود . واقعا چیز کمی میخوام میدونم .
-
بهار من
یکشنبه 15 آبان 1401 15:08
بهار یه دختر با موهای مشکی پرپشت ،با پیشونی پر از پُرز،با چشم های مشکی قشنگ ،چونه و لب و دهن کوچولو و صورت گرده . _یک روزی یکی بهم می گفت همه ی مادرا فکر میکنند بچه شون قشنگترینه. میخواستم بگم واقعا همینطوره .نمیتونم چیزی رو نگاه کنم و بگم این نقصه . وجودم سراسر از دوست داشتنه .
-
اه
یکشنبه 15 آبان 1401 15:05
واقعا این روند شیر دادن رو مخه . مخصوصا آروغ گرفتن بعدش . مخصوصا شب ها که از خواب بلند میشی و باید شیر بدی و ... _این روزا برام یطوریه انگار همه ی فرداها تو دانشگاه امتحان دارم و باید شبانه بلند شم . _تنبل هم شدم وایمیستم بچه گریه کنه بعد بهش شیر میدم .
-
ترک عادت
یکشنبه 15 آبان 1401 15:02
اگه بتونم کندن ِ گوشت کنار ناخنِ انگشت شصتم رو ترک کنم فکر کنم بتونم خیلی برنامه هام رو تو زندگیم عملی کنیم . خیلی نیمه کاره هارو تموم کنم ...
-
ته استکانِ یَاس
شنبه 14 آبان 1401 14:26
"محمد امین خواهرزاده زن همسایه دو سالشه . پنج ماهگیش عمل شد و رفت تو کما . بعد از دو هفته به هوش اومد و به زندگی برگشت . _قرار بود بیاد تو دنیا تا چیکار کنه که برگشت؟
-
خنده
شنبه 14 آبان 1401 14:18
بهار گاهی اوقات برای خودش میخنده .البته به ندرت و کاملا شیرین و کودکانه ... مادرشوهرم می گفت : فرشته ها دارند باهاش بازی میکنند. _چه تعبیر دل نشینی