-
جاری
شنبه 3 دی 1401 17:56
جاریم کل سال داره غیبت تمامی اطرافیانش رو می کنه . پشت سر تک تک افرادی که باهاشون رفت و آمد یا رابطه نزدیک داره حرف می زنه .بعد هرسال هم نذر آش فاطمه زهرا می کنه . حالا این پست برای این نیست که بگم من خوبم یا اون بده . من که خودم هزار و یکی آدم بد و بدترین و اصلا بدترین آدم دنیام. فقط می خوام بگم اگه این خانم به جای...
-
چه کنم
شنبه 3 دی 1401 11:06
مشکل بابا و الف از جایی شروع شد که بحث سیاسی کردند . پدر من با وجود اینکه همه ی بچه هاش خلاف نظرش هستند حتی تحمل شنیدن نظر مخالف رو نداره و دلش رو خوش کرده به بیست و سی . الف هم میره اونجا و میبینه بابا تو قیافه ست خوشش نمیاد . البته ما که میریم اونجا من میبینم که بابا باهاش باب گفتگو رو باز می کنه و پیش قدمه . ولی...
-
شب اول پستونک
جمعه 2 دی 1401 08:16
دارم بهار رو پستونکی می کنم . چقدر بچه ها تمایلِ روانی دارند به مکیدن ! هیچوقت در اووووج گرسنگی آروم نمی گرفت ! خیلی برام جالبه
-
برف
جمعه 2 دی 1401 08:14
بدجور دلم برف میخواد . بدجور... مثل تمایلم به شیرینی طعمِ لیمو وسط همه ی تلخی هاش ♡
-
یک دی
جمعه 2 دی 1401 03:48
وسط تدارک دیدن برای اومدن مهمون ها لحظه ای درب بالکن رو باز کردم تا چیزی اونجا بگذارم که سوز سردی اومد و پیچید صورتم . به ساختمون روبه رویی نگاه کردم،به کاکتوس و گلدون شمعدونی روی بالکن،به رهگذری که با کلاه پشمی و کاپشن از کوچه رد میشد و تازه یادم اومد جدا واردزمستون شدیم . روز اول دی ماه بود و من کلا یادم رفته بود.
-
یلدا
پنجشنبه 1 دی 1401 00:45
یلدای امسال انزلی نرفتم .وقتی بابا زنگ زد دوبار اومدم بگم دوست داشتم کنار شما باشم .دلم براتون تنگ شده اما زبونم نچرخید . بین حرف هاش دوبار پرسید پس واقعا نمیای؟ گفتم نه دیگه پیش خانواده الف اینام . گفت :یادم باشه در مورد میم که بخوایم براش زن بگیریم شرط شهر رو بذارم که حتما انزلی باشه .گفتم میم رو آره ولی اون یکی...
-
بارون
سهشنبه 29 آذر 1401 16:38
اینجا چه بارونیه ! کاش مامانم بود که برام کاکا درست کنه.چای هم میخوردم بعد بهار هم می دادم دستش و می خوابیدم ..
-
واقعا چرا
دوشنبه 28 آذر 1401 09:18
من با اینهمه بی خوابی چرا نمیتونم بخوابم ....
-
آیا
دوشنبه 28 آذر 1401 09:17
من میتونم آدم بدی باشم ...ولی مادر خوبی ؟؟.
-
عمل جراحی
دوشنبه 28 آذر 1401 02:57
خبر بد اینکه بابام باید کمرشو عمل کنه _نمیخوام تو عمقش برم . اگه برم اعصابم خراب تر میشه .وا بده ول کن
-
بدجنسی
دوشنبه 28 آذر 1401 02:55
دیشب این موقع ها داستانی داشتم . مگه میشد بخوابم . بچه هی گریه می کرد ...رسما آرزوی مرگ کردم . تو پذیرایی بودم. وقتی که اومدم اتاق بخوابم ،نزدیک بود بکوبم تو کله الف . امشب الف می گفت دیشب از فرط عصبانیت و بی چارگی زورت فقط به من رسیدا .چرا حالا با من قهر کرده بودی؟ رسما رد داده بودم .برای دو دقیقه خواب له له می زدم...
-
دوست هام
شنبه 26 آذر 1401 22:33
من چیزی به نام لینک یا وبلاگ دوستان ندارم . وب اونهایی که واقعا دوستشون دارم رو حفظ میکنم. مثل تبریک تولد که معمولا تاریخ تولد هارو حفظ میکنم و بعد تبریک میگم . البته همیشه تو پیام تبریک تولد خوب عمل نمیکنم . معمولا یک هفته زودتر یادم میاد و روز تولد اونقدر درگیرم فراموش میکنم و چند روز بعد دوباره به یاد میارم :))
-
پنجشنبه
شنبه 26 آذر 1401 19:04
پنجشنبه هفته پیش که پدربزرگ الف فوت کرد فکر نمیکردم اینقدر این مساله برای پدرشوهرم عادی باشه که بخواد هفتم پدرش بیاد مهمونی خونه ما.. در هرصورت آخر این هفته روز پنجشنبه خاله های الف و خانواده الف و ال باقی همه دعوتند خونه ما .اگه بهار اجازه بده امیدوارم بخیری بگذره . الف میخواد کباب بگیره .موندم فسنجون درست کنم کنارش...
-
زهرا چرا ناراحت بود :|
شنبه 26 آذر 1401 18:53
پنجشنبه خانواده الف اومدند اینجا . گفتیم خندیدیم ،جاریم دوغ رو ریخت رو فرش به دروغ گفتم وای تقصیر منه دست من خورد . اونم با پرویی جای عذرخواهی گفت تقصیر هردوتامون بود ، دخترشون بی اجازه وارد اتاق خواب ما شد . مادرشوهرم به بهانه آویزون کردن لباس بهار وارد اتاق بهار که درهم برهم بود شد . به زور خودشون رو انداختند که شام...
-
ندیمه
شنبه 26 آذر 1401 14:17
یه قسمت تو سریال ندیمه ست که یکی از بنیان گذارهای جامعه جدیدی که ساخته شده بود برمی گرده می گه : ما اگه از عقایدمون دست برنداریم همه با کشورمون قطع ارتباط می کنند و تحریممون می کنند و ما از نظر اقتصادی میشیم صفر .و این یعنی مرگ یک کشور من کار ندارم که ما باید از ارزش هامون دست برداریم یا نداریم . من فقط به این فکر می...
-
شک
شنبه 26 آذر 1401 14:08
خیلی غبطه می خورم به حال افرادی که این روزها هنوز ایمانشون قویه . جدی می گم . من خیلی وقته راهم رو گم کردم .به همه چیز دارم شک می کنم . به همه چیز . تنها چیزی که از دین هنوز برام مونده صرف خوندن نماز و تصمیم برای گرفتن روزه ست . وگرنه با چیزهایی که از این آدم های مذهبی میبینم واقعا به راهی که تا حالا می رفتم بدجور شک...
-
محله
شنبه 26 آذر 1401 13:59
حاج خانمای مسجدمون اومده بودند خونه مون تا به بهار کادو بدند . چادرشون رو دراوردند . مامانم به شوخی گفت میبینم همه تون بی حجاب شدید. (حالا مانتو همه شون تا پایین زانو می رسید) همه شون خندیدند . یکیشون یه قری به خودش داد گفت : وای شبیه این اغتشاش گرا . یاد بابای خودم افتادم که میاد از این عرزشی ها و پلیس دفاع می کنه و...
-
سایلنت
شنبه 26 آذر 1401 13:50
نکته اینجاست که میم هنوز طلاق نگرفته با هم کلاسی قدیمی دانشگاهش رو هم ریخته . قبلش با دیگران قرارهای ملاقات عاشقانه می گذاشت . درسته الان خیلی وقته با پسره زندگی نمی کنه و کارهای جداییشم توسط وکیل انجام داده ولی بابا بذار این بی صاحاب خطبه طلاق خونده بشه بعدا برو رل بزن و بوس و بغل کن . و جالبتر اینکه من به عنوان...
-
از دست رفتم
شنبه 26 آذر 1401 13:44
دیشب که لباس سبزم رو پوشیدم متوجه شدم بدجور چاق شدم. لباسی که به تنم گشاد بود بهم چسبیده بود . شانس آوردم بهار یکم شیر روش بالا آورد وگرنه باید کل شب افسرده میشدم و خودم رو تو آینه نگاه می کردم .
-
مه
سهشنبه 22 آذر 1401 23:29
با گیسو بودم . اولش بهار رو دید و بعدش رفتیم خیابون سپه تا برا بهار لباس گرم بگیرم و اون تو خونه پیش مامان موند . تو راه یه خانم رو دیدم که کالسکه به دست برای بچه ش یه شعر انگلیسی میخوند و باهاش به انگلیسی حرف می زد .همه نگاهش می کردند اما دیگران واسه ی اون مهم نبودند .من و گیسو اینجور چیزارو میبینیم خوشمون میاد .ولی...
-
خیابون سپه
سهشنبه 22 آذر 1401 13:22
میم رو دیشب جلوی سپه دیدم . خودشو زده بود به اون راه اما من با سادگی تمام از تو ماشین براش دست تکون دادم،بهش خندیدم و کلی بوس فرستادم تا ببینه . شال صورتی گذاشته بود و با اون دختره " اِل که سه چهارسال ازش کوچیکتره ای ستاده بود . وقتی دید اینطوری میکنم اونم همین کار من رو تو خیابون تکرار کرد و خندید. _اینکه میگم...
-
کافه زین انزلی و الف
سهشنبه 22 آذر 1401 13:16
دیشب رفتیم کافه زین انزلی نسکافه بیرون بر گرفتم با کیک رِد ولوت تو ماشین نشستیم و خوردیم . من قبلش با الف دعوام شده بود و نسکافه رو با عصبانیت خوردم . وقتی تموم شد دیدم الف داره با تعجب نگاهم می کنه و میگه این خیلی داغه چطور خوردی . (چون من هیچوقت نمیتونم چیزهای داغ یا حتی خیلی گرم که یکم بسوزه بخورم) گفتم به راحتی ....
-
کم بودن
یکشنبه 20 آذر 1401 18:37
نمی دونم از بچه دار شدن راضی ام یا ناراضی . فقط در شبانه روز بارها به ذهنم میاد که لیاقت این بچه رو ندارم . مادر خوبی نیستم واسش .یا اینکه این بچه بدشانسه که قسمتش من شدم .و این حقیقت ناراحتم می کنه غصه دارم می کنه و باعث میشه گاهی شب ها بالشتم خیس شه
-
واکسن دوماهگی
یکشنبه 20 آذر 1401 18:22
امروز واکسن بهار رو زدیم . نکات جالبش این بود که قبل از زدن واکسن وقتی پاچه شلوارش رو کشیدیم پایین و پای کوجولوش رو نگه داشتیم شروع کرد به گریه کردن . وقتی سوزن زد گریه ش شدیدتر شد . ده ثانیه بعد وسط گریه نفس کشیدن رو فراموش کرد و بعد وقتی یکم تکونش دادیم به حالت قبل برگشت و سریع آروم شد. _به ما گفتند نیم ساعت به نیم...
-
پیچیده
شنبه 19 آذر 1401 16:05
دیشب به الف گفتم : یعنی میشه یک روز برسه که تو کلید رو بندازی تو قفل در بعد بیای تو خونه ببینی من ناهار درست کردم و خوشحالم . بهار چهار دست وپا بیاد جلو و با هم سه تایی بخندیم ؟ یعنی میشه آرامش داشته باشیم،خسته و کم خواب نباشیم و خوشحال زندگی کنیم؟ _گفت نه ما همیشه باید نگران باشیم . و من طبق معمول از این شوخی خرکی با...
-
اسمم
شنبه 19 آذر 1401 00:48
تو پست قبل سوتی دادم .عصبانی بودم و با بغض تایپ می کردم . اصلا نفهمیدم اسمم رو لو دادم . بهرحال .... زهرا هستم ... از صفات خوبم مهربونی از صفات بدم حساس و زودرنج بودن
-
مراسم
جمعه 18 آذر 1401 18:21
مراسم درگذشت پدربزرگ الف بدون حضور الف با حضور من امروز تو خونه ی پدربزرگش برگزار شد . بچه رو سپردم به الف و مادرش . همه برام بلند شدند و من هم به تک تکشون تسلیت گفتم . پ_ن : برادر الف من رو گیر آورد . به الف گفته به زهرا بگو عکس بابابزرگ رو فتوشاپ کنه من به اینا گفتم زهرا بلده اگه فتوشاپ نکنه آبروم میره .من بچه بغل...
-
بدجنسی
پنجشنبه 17 آذر 1401 09:55
دیروز پدربزرگ الف مُرد و مهمونی من کنسل شد . _الان اگه نه ناراحت باشم نه خوشحال بدجنسیه ؟ _دروغ چرا ....یکمم ...
-
حس بد
سهشنبه 15 آذر 1401 12:05
چقدر آدم می تونه نفهم باشه . فامیلای الف بعد ازدواج یک بار مارو خونشون دعوت نکردند حالا که بچه دار شدیم یهو زنگ زدند اونم به ما نه به مادرشوهرم که ما میخوایم شام بریم اونجا(خونه ما). حالا مادرشوهرم هم گفته بفرمایید وجالب اینجاست که یک خانواده پنج شش نفره نیستند . نزدیک پونزده نفر آدم هستند . واقعا این احمق ها با...
-
نابود شدم
دوشنبه 14 آذر 1401 16:46
وقتی الف از سرکار برگشت و در چوبی خونه رو زد فکر کردم حتما برام دسته گل خریده . این حس وقتی جلوی در ایستاد و تو چشم هام نگاه کرد و گفت سلام پر رنگ تر شد چون دستش پشتش بود . یه پوزخند زدم و گفتم : می دونستم . دستش اومد جلو و دیدم گوشی دستشه وبا تعجب گفت : چی رو میدونستی؟ وقتی دیدم گل نخریده خدا میدونه چقدر ضایع شدم...