-
پستونک
چهارشنبه 14 دی 1401 13:35
از هفته پیش فکر می کنم شرایط داره بهتر میشه . قلق بچه دستم اومده .وقتی بی تابی می کنه یا دستشویی کرده یا گرسنشه و شیر می خواد یا نفخ آزارش می ده که برای این سه تا چاره هست . ولی بدبختی اینجاست که یک مورد دیگه ام اخیرا بهش اضافه شده اونم علاقه ی زیادش به مکیدنه . اولش فکر می کردم گرسنشه بعد می دیدم که به اندازه کافی...
-
موزیکال
چهارشنبه 14 دی 1401 13:23
بهار آهنگ های گوی موزیکال رو خیلی دوست داره . وقتی براش می گذارم آروم میشه و میره تو فکر .الان اخم کرده و به یه جا خیره شده و هم زمان هم فکر میکنه هم چرت می زنه :) امروز به صورت اتفاقی یک برگ از دستمال کاغذی رو تو مشت های کوچیکش گرفته بود.دست ها و پاهاش خیلی کوچولوعه .یکم هم تپله . دلم میخواد ساعت ها به قلبم فشارش...
-
رژیم
سهشنبه 13 دی 1401 15:37
همین که فست فود رو از رژیم غذاییم حذف کنم دوباره وزن کم میکنم . اینو مطمئنم .چند روزه غذامو دارم کمتر میکنم .دلم میخواد لاغرشم دوباره لباس جدید بخرم وقتی چاق هستم دست و دلم به خرید مانتو و لباس نمیره .
-
اندکی تامل
دوشنبه 12 دی 1401 16:29
از عوارض بعد از مادرشدن : _۴ کیلو اضافه وزن نسبت به قبل از حاملگی . _فشار دادن دندون هام به فَکم به قدری که فکَم درد میاد _بی تحرکی و بی خوابی _کمی افسردگی _احساس ضعف در تعاملات اجتماعی _کمبود اعتماد به نفس _گاهی آرزوی مرگ و در صدم ثانیه پشیمون شدن و فکر کردن به اینکه هیچکس نمی تونه بعد از من به این اندازه دخترم رو...
-
صیغه محرمیت
یکشنبه 11 دی 1401 07:05
پدر من خیلی ادعای مذهبی بودنش میشه ولی هیچوقت یادم نمیره موقع نامزدی وقتی مادر الف گفت که صیغه محرمیت بخونیم تا بریم انگشتر انتخاب کنیم و لباس بخریم چه برخوردی از خودش نشون داد. یک "نه قاطع انگار که به دخترش فحش دادند .
-
مرداب انزلی
یکشنبه 11 دی 1401 07:02
دلم میخواد فقط برای چند ساعت زمان برگرده عقب . من برم تو روزی که سوار قایق موتوری نشسته بودم و برای مسابقه عکاسی لاله های تالابی وسط مرداب گل لاله عکاسی می کردم. دلم اون پرش روی موج هارو میخواد و بعدش اون سکوت بلاتشبیه رو وسط مرداب که انگار همه جهان یکجا ایستاده و توام یکجا . پ_ن : یک هفته قبل از عقدمون بعد از آزمایش...
-
حس مادری
یکشنبه 11 دی 1401 06:44
بهار چند هفته ست واکنش هاش هوشمندانه تر شده . حالا فرق چراغ خاموش و چراغ روشن رو متوجه میشه .میتونه وقتی نازش میدی بهت بخنده (اونم خیلی شیرین و دوست داشتنی). من اونقدر موقع خنده هاش قلبم اکلیلی میشه که چشم هام همش پر اشک میشه . گاه گاهی رفتار خودم رو با مادرم به یاد میارم. روزهایی که خسته از دانشگاه میومدم و غذا...
-
خرید
شنبه 10 دی 1401 13:07
دیروزانزلی بودم. آفتاب ملیحی زده بود . بچه رو دادم مامانم ،بارونیم رو پوشیدم و تنهایی رفتم میدون امام و خیابون سپه.پشت یکی از ویترین ها یک دُرس خردلی راه راه برای الف دیدم که خیلی خوشم اومد .ازونجایی که الف به هیچ وجه اهل خرید نیست شیر شدم و رفتم داخل . وقتی براش خریدم خیلی ذوق کردم. بماند که الف چجوری زد تو ذوقم (به...
-
صلح تقلبی
شنبه 10 دی 1401 12:52
بعد از مکالمه ی تلفنی با مامان و گفتن شرح حال که الف از دست قیافه گرفتن های بابا ناراحته (بخاطر بحث سیاسی)و به نظرت ما باید چی کار کنیم مامان ابتکارجالبی زد . به بابا گفته : که الف پشیمونه که صداش رو بالا برده و به زهرا گفته و حالا تو بخاطر سربلندی زهرا بیا زنگ بزن به الف و مثلا به یه بهانه بگو اگه پولی چیزی خواست ما...
-
به وقت نوشتن
جمعه 9 دی 1401 21:28
چقدر دوست دارم که یکی من رو می خونه . که یکی من رو می فهمه . که یکی غرغرهام رو هر روز می شنوه و نمی گه باز این حرف های تکراری زد . باز این شروع کرد به ناشکری.که نمی گه برو خداروشکر کن که فلان کس فلان جور شد و تو نشدی ،که نمیگه حالا کجاشو دیدی و بعدها بدتر میشه،که نمیگه من شرایط بدتری داشتم و شرایط تو خوبه،. که وقتی می...
-
آش۳
پنجشنبه 8 دی 1401 03:13
الان انزلی ام ،کنار شوفاژ اتاقم و دارم تایپ می کنم. اون روزی که رفتم برای آش حقیقتا خیلی خسته بودم اما اگه کاری از دستم برمیومد انجام می دادم .دروغ چرا تا جایی هم که تونستم از این جمع های زنانه که تو حیاط دور دیگ آش می موندن و حرف می زدند فاصله گرفتم .از نگاه های ممتد و سوال جواب خوشم نمیومد . جای صلوات هی حرف های...
-
آش ۲
سهشنبه 6 دی 1401 10:46
دیشب از ساعت پنج تا هشت و پنجاه خوابیدم . می گیریم چهارساعت .چرا این بچه شب ها این اندازه بی قراره!!!!!! داریم میریم خونه ی مادر الف واسه آش . نسبت به دیشب یکم قوت دارم . ولی فقط یه کوچولو .
-
ازدواج غلط
دوشنبه 5 دی 1401 21:46
ولی ازدواج با یک فرد غلط می تونه آدم رو به قهقرای گه خوردن بکشونه . ببخشید که اینقدر رک گفتم . ولی چون دیدم دارم میگم . به طرزی باعث سقوطت میشه که از یکجایی به بعد علاوه بر اینکه حتی به روال قبل نمیتونی زندگی کنی میبینی هر روز همه چیز داره بدتر از دیروز میشه . اونقدر حالت بد میشه که زندگی داغونت با خانوادت رو ترجیح...
-
آش
دوشنبه 5 دی 1401 21:35
امشب خونه مادرشوهرم شلوغه . همه جمعند و در تدارک درست کردن آش ولی من نرفتم . دلیلم هم این بود که بهار دیشب رو اصلا نگذاشت بخوابم و تا همین حالا نهایت نهایت نهایت دوساعت خوابیده باشم. قوت ندارم .دل و دماغ ندارم .اگر میومدم هم نیتم خالص نمیشد . محض دو رویی و ریا میشد که برای اینکه دهن دیگران رو ببندم که عروس فلانی کمکش...
-
زن ستیزی
یکشنبه 4 دی 1401 07:44
من همیشه فکر می کردم مردهای گیلک و شمالی کاملا مطیع حرف های زنشون هستند و به شدت زن دوست هستند. درسته با یه چوب نباید همه رو زد ولی از وقتی ازدواج کردم و اومدم این شهرجدید و افراد مختلف رو میبینم متوجه شدم زن ستیزترینند و این براشون افتخاره . مثلا اینکه الف میاد به من تو کار آشپزخونه کمک می کنه برای برادر شوهر و...
-
جاری
شنبه 3 دی 1401 17:56
جاریم کل سال داره غیبت تمامی اطرافیانش رو می کنه . پشت سر تک تک افرادی که باهاشون رفت و آمد یا رابطه نزدیک داره حرف می زنه .بعد هرسال هم نذر آش فاطمه زهرا می کنه . حالا این پست برای این نیست که بگم من خوبم یا اون بده . من که خودم هزار و یکی آدم بد و بدترین و اصلا بدترین آدم دنیام. فقط می خوام بگم اگه این خانم به جای...
-
چه کنم
شنبه 3 دی 1401 11:06
مشکل بابا و الف از جایی شروع شد که بحث سیاسی کردند . پدر من با وجود اینکه همه ی بچه هاش خلاف نظرش هستند حتی تحمل شنیدن نظر مخالف رو نداره و دلش رو خوش کرده به بیست و سی . الف هم میره اونجا و میبینه بابا تو قیافه ست خوشش نمیاد . البته ما که میریم اونجا من میبینم که بابا باهاش باب گفتگو رو باز می کنه و پیش قدمه . ولی...
-
شب اول پستونک
جمعه 2 دی 1401 08:16
دارم بهار رو پستونکی می کنم . چقدر بچه ها تمایلِ روانی دارند به مکیدن ! هیچوقت در اووووج گرسنگی آروم نمی گرفت ! خیلی برام جالبه
-
برف
جمعه 2 دی 1401 08:14
بدجور دلم برف میخواد . بدجور... مثل تمایلم به شیرینی طعمِ لیمو وسط همه ی تلخی هاش ♡
-
یک دی
جمعه 2 دی 1401 03:48
وسط تدارک دیدن برای اومدن مهمون ها لحظه ای درب بالکن رو باز کردم تا چیزی اونجا بگذارم که سوز سردی اومد و پیچید صورتم . به ساختمون روبه رویی نگاه کردم،به کاکتوس و گلدون شمعدونی روی بالکن،به رهگذری که با کلاه پشمی و کاپشن از کوچه رد میشد و تازه یادم اومد جدا واردزمستون شدیم . روز اول دی ماه بود و من کلا یادم رفته بود.
-
یلدا
پنجشنبه 1 دی 1401 00:45
یلدای امسال انزلی نرفتم .وقتی بابا زنگ زد دوبار اومدم بگم دوست داشتم کنار شما باشم .دلم براتون تنگ شده اما زبونم نچرخید . بین حرف هاش دوبار پرسید پس واقعا نمیای؟ گفتم نه دیگه پیش خانواده الف اینام . گفت :یادم باشه در مورد میم که بخوایم براش زن بگیریم شرط شهر رو بذارم که حتما انزلی باشه .گفتم میم رو آره ولی اون یکی...
-
بارون
سهشنبه 29 آذر 1401 16:38
اینجا چه بارونیه ! کاش مامانم بود که برام کاکا درست کنه.چای هم میخوردم بعد بهار هم می دادم دستش و می خوابیدم ..
-
واقعا چرا
دوشنبه 28 آذر 1401 09:18
من با اینهمه بی خوابی چرا نمیتونم بخوابم ....
-
آیا
دوشنبه 28 آذر 1401 09:17
من میتونم آدم بدی باشم ...ولی مادر خوبی ؟؟.
-
عمل جراحی
دوشنبه 28 آذر 1401 02:57
خبر بد اینکه بابام باید کمرشو عمل کنه _نمیخوام تو عمقش برم . اگه برم اعصابم خراب تر میشه .وا بده ول کن
-
بدجنسی
دوشنبه 28 آذر 1401 02:55
دیشب این موقع ها داستانی داشتم . مگه میشد بخوابم . بچه هی گریه می کرد ...رسما آرزوی مرگ کردم . تو پذیرایی بودم. وقتی که اومدم اتاق بخوابم ،نزدیک بود بکوبم تو کله الف . امشب الف می گفت دیشب از فرط عصبانیت و بی چارگی زورت فقط به من رسیدا .چرا حالا با من قهر کرده بودی؟ رسما رد داده بودم .برای دو دقیقه خواب له له می زدم...
-
دوست هام
شنبه 26 آذر 1401 22:33
من چیزی به نام لینک یا وبلاگ دوستان ندارم . وب اونهایی که واقعا دوستشون دارم رو حفظ میکنم. مثل تبریک تولد که معمولا تاریخ تولد هارو حفظ میکنم و بعد تبریک میگم . البته همیشه تو پیام تبریک تولد خوب عمل نمیکنم . معمولا یک هفته زودتر یادم میاد و روز تولد اونقدر درگیرم فراموش میکنم و چند روز بعد دوباره به یاد میارم :))
-
پنجشنبه
شنبه 26 آذر 1401 19:04
پنجشنبه هفته پیش که پدربزرگ الف فوت کرد فکر نمیکردم اینقدر این مساله برای پدرشوهرم عادی باشه که بخواد هفتم پدرش بیاد مهمونی خونه ما.. در هرصورت آخر این هفته روز پنجشنبه خاله های الف و خانواده الف و ال باقی همه دعوتند خونه ما .اگه بهار اجازه بده امیدوارم بخیری بگذره . الف میخواد کباب بگیره .موندم فسنجون درست کنم کنارش...
-
زهرا چرا ناراحت بود :|
شنبه 26 آذر 1401 18:53
پنجشنبه خانواده الف اومدند اینجا . گفتیم خندیدیم ،جاریم دوغ رو ریخت رو فرش به دروغ گفتم وای تقصیر منه دست من خورد . اونم با پرویی جای عذرخواهی گفت تقصیر هردوتامون بود ، دخترشون بی اجازه وارد اتاق خواب ما شد . مادرشوهرم به بهانه آویزون کردن لباس بهار وارد اتاق بهار که درهم برهم بود شد . به زور خودشون رو انداختند که شام...
-
ندیمه
شنبه 26 آذر 1401 14:17
یه قسمت تو سریال ندیمه ست که یکی از بنیان گذارهای جامعه جدیدی که ساخته شده بود برمی گرده می گه : ما اگه از عقایدمون دست برنداریم همه با کشورمون قطع ارتباط می کنند و تحریممون می کنند و ما از نظر اقتصادی میشیم صفر .و این یعنی مرگ یک کشور من کار ندارم که ما باید از ارزش هامون دست برداریم یا نداریم . من فقط به این فکر می...