-
حفره
شنبه 14 آبان 1401 14:16
من هنوز یک قسمت خالی تو قلبم دارم که با هیچ چیزی پرنمیشه . با هیچ چیزی
-
خوددرگیری
شنبه 14 آبان 1401 14:13
بهارِ من امروز بیست و پنج روزه شد . دیروز برای اولین بار خودم به همراه پدرش حمومش کردیم . من با لباس و شلوار رو یه صندلی نشستم و آروم کف شامپو بچه رو روی موهای پرپشت مشکیش میکشیدم .پدرش با یه ظرف گود روش آب میریخت . پ_ن : اولش که بردیمش حموم یهو کپ کرد و با چشم های گرد شده و بزرگ اطراف رو نگاه می کرد .کلی خندیدیم ....
-
الف عزیزمن
پنجشنبه 12 آبان 1401 00:40
این فاصله که بین من و الف افتاده من رو می ترسونه . زندگی عاشقانمون تبدیل شده به احساس ترس و مسئولیت شدید برای نگهداری از بچه . دیگه وقت عاشقی کردن نداریم . دلم می خواد صبحانه رو کنار هم بخوریم ولی خسته ام . دلم میخواد براش چای بیارم ولی خسته ام . دلم می خواد کنارش سریال مورد علاقه مون رو ببینیم ولی خسته ام . این خستگی...
-
روزمرگی
پنجشنبه 12 آبان 1401 00:30
چه روز جالبی بود ! بعد از گذر بی خوابی های شبانه و دو ساعت خواب صبحگاهی ، شیربچه ،گرفتن آروغ و عوض کردن پوشکش جاریم زنگ در رو زد. رابطه ما کاملا دوری و دوستی بود و وقتی این کارو کرد برگام ریخت. اومد بالا و من جلوش لحاف تشک رو که وسط هال بود جمع کردم و انداختم رو مبل . یک بسته ده تایی نون لواش داد دستم و گفت فکر کردم...
-
هُم
چهارشنبه 11 آبان 1401 08:08
دو روز پیش مادرشوهر و پدرشوهرم سرزده اومدند . به قول گیلکا یه تازه لباس داشتم رفتم پوشیدم .چای گذاشتم . خونه درهم بود ،ظرف ها نشسته،پیشخون شلوغ اما ذره ای برام مهم نبود . اگر ذره ای مهربان باشند متوجه میشند که برام رسیدن به همه کارها سخته مخصوصا تو استارت اولیه کار . بعد از اینا جاریم اومد .وقتی داشتم کهنه بهار رو عوض...
-
وقت خواب
چهارشنبه 11 آبان 1401 07:59
چه بارونیه اینجا . الان بچه خوابه و بهترین فرصته تا بی خوابی شب گذشته رو جبران کنم . اما مگه خوابم میگیره ... _امروز اولین صبحانه ی دونفره خونه خودمون بعد از زایمان من بود که خوردیم . الف شب حداقل چهارساعت بیشتر از من خوابید . من تقریبا یکی دوساعت. یک کتاب هست دارم میخونم به نام "خودت باش دختر .تک تک جملاتش...
-
حق دارم ؟
چهارشنبه 11 آبان 1401 07:55
چرا برادر شوهرم تو جمع خانوادگیمون باید بپرسه بچه شیرمادر میخوره یا نه ؟ _به تو چه فضول _چرا هرموقع حرف شیر بچه میشه فکر می کنم سنگینی همه نگاه ها رو منه . _چرا اینقدر نسبت به این قضیه حساس شدم و در موضع ضعف قرار گرفتم .
-
بچه
چهارشنبه 11 آبان 1401 07:51
مخلوطی از بوی جوجه و شیر
-
اینکارو با من نکن
سهشنبه 10 آبان 1401 17:36
بعد از زایمان و گذشت ده روز غسل نفاس بعد استحاضه . در حالیکه لیوان لیوان ازت خون میره آخوندا برات تفسیر کردند که تو باید نماز بخونی .برای هرنماز یک غسل . _به دهن سرویسی اعظمی مبتلام .
-
تقصیر
سهشنبه 10 آبان 1401 17:33
امروز روز دوم هست که برگشتم . مادرم از نبود نوه ش تو انزلی افسرده شده .زنگ میزنه و بغض میکنه . من از بی خوابی و شیرمادری که نمیخوره دارم داغون میشم. تنها کسی که حالش از همه بهتره الفه .خوش به حالش پ_ن : عذاب وجدان شدیدی دارم .به خودم میگم تقصیر من نیست که این بچه شیرخشکی شده ،تقصیر من نیست که زردی گرفت و دکتر گفت بذار...
-
طفلک من
سهشنبه 10 آبان 1401 17:29
بچم نمیتونه شیرمادر بخوره به دلایلی . و این دلایلی که نام نمی برم داره تمام اعصاب منو بهم می ریزه . تنهام و هیچ راه نجاتی پیدا نمیکنم. چه کنم .....
-
برگشت
یکشنبه 8 آبان 1401 15:07
می خوام جمع کنم برگردم خونه ی خودم و الف تو شهرمون . انزلی فقط بهم احساس تعلق و وابستگی می ده . من رو یاد مجردی و کافه گردی و کنار دریا و عکاسی با گیسو می اندازه . یاد مشتری های آتلیه م . گلدون های آتلیه ،روزهای شروع عاشقی و نامزدبازی .دچار حسرت ،رخوت ،تنهایی و کسالت می شم . از طرفی مادرم خیلی کمک می کنه تو ترو خشک...
-
تف
یکشنبه 8 آبان 1401 14:59
وقتی بچه رو میدم دست مامانم و برمیگردم اتاقم حس میکنم همه ی اتفاقات وحشتناک و دردسرها تموم شده .فکر میکنم یک حامی بغلم کرده و میگه همش یه کابوس بود . ولی وقتی بچه دستمه با وجود اینکه تک تک سلول های بدنم عاشقانه طلبش میکنند از احساس سنگین مسئولیت می ترسم .از درست از پسش برنیومدن از درست مراقبش نبودن .. بدجور می ترسم ....
-
قبل از خواب
یکشنبه 8 آبان 1401 14:41
اونجا که فروغ میگه "نجات دهنده در گور خفته است . شاید حال الان من بوده باشه . شاید در آستانه مسیری قرار گرفته بود که نمی دونست چجوری شروعش کنه ...یا چجوری ..تمومش کنه . پ_ن : با وجود این بچه فکر می کردم هرگز دیگه آرزوی مرگ نکنم . اما نمیتونم انکارش کنم نمیتونم مخفیش کنم ...تا حالا بارها بهش فکر کردم .به نبودنم...
-
بی خوابی ها
یکشنبه 8 آبان 1401 02:54
بدیش اینه که مثلا ساعتو میذاری زنگ که سه ساعت دیگه بلندشی بهش شیر بدی .یک ساعت و چهل دقیقه بعد صدای گریه و اهن اهن میشنوی. بعدش فقط شیر دادن نیست که هی قطع و وصل میشه و نیم ساعت وقتتو میگیره اونم در حالت خمیده و قوز کرده . باید آروغشم بگیری وگرنه ترش می کنه یا دل درد می گیره یا گریه می کنه ...تازه بعدشم باید ببریش...
-
دلم ..
شنبه 7 آبان 1401 13:35
-
چرا تموم نمیشه
جمعه 6 آبان 1401 21:41
اینطور که بوش میاد بهار باید تا ماه آتی همچنان آزمایش زردی بده . من باید مدام غصه بخورم که بچم رو سوزن سوزنی می کنند . کاش همون سوزن تو دست های من می رفت . دلم خیلی درد می گیره .. واقعا نمیتونم تحمل کنم ..
-
انقلاب
جمعه 6 آبان 1401 12:39
دم دمای صبح که به فسقل شیرخشک می دادم یکی تو خیابون داد زد مرگ بر دیکتاتور . چند تا ماشین با سرعت گذشتند و من به این بچه نگاه کردم . به آینده ش فکر کردم ..و روزگار نامعلومی که قرار هست بگذرونه .. _ چی میشه؟
-
فیریدم
جمعه 6 آبان 1401 12:37
دیشب خیالم رو راحت کردم و از الف پرسیدم که آدرس وبم رو داره یا نه . انکار کرد و بعد گفت گمش کرده . منم گفتم بخاطر تو مجبور شدم آدرسمو عوض کنم اونوقت تو میگی اصلا نمیخوندی . بهرحال الان میتونم راحت تر بنویسم . مخصوصا از مادرشوهرم :q
-
سبحان الله
جمعه 6 آبان 1401 03:21
یجوری بلاگ اسکای رو فیلتر نکردند که آدم حتی جرات نمی کنه از اتفاقات داغون و سیاسی ای که این مدت تو شهر پیش اومده دو کلوم بنویسه
-
رابطه
پنجشنبه 5 آبان 1401 15:38
-
به درک
پنجشنبه 5 آبان 1401 15:34
شب میام . می خوام با بچه ها باشم .
-
این داستان
چهارشنبه 4 آبان 1401 18:05
آخوند
-
رمز اسم من و الف
سهشنبه 3 آبان 1401 06:29
-
خوشم نمیاد
دوشنبه 2 آبان 1401 11:29
مادر شوهرم یکجوری پشت تلفن باهام حرف می زنه انگار من بدون این بچه هیچ ارزشی براش ندارم . پ_ن : مهم نیست ولی بهم برمیخوره
-
فسقل
دوشنبه 2 آبان 1401 11:26
وقتی بچه گریه می کنه تنها چیزی که بهش فکر می کنم اینه که درد داره . حتی یکذره هم اعصابم خورد نمیشه ولی دلم میخواد کمکش کنم دردش تموم شه .
-
چشم هاش
دوشنبه 2 آبان 1401 11:25
دیروز دکتر زنان تو چشم هام نگاه کردو گفت از این به بعد بیشتر به خودت برس . گفت افسردگی بعد از زایمان تا ده روز طول می کشه و بعد پرسید که امروز روز چندمه ؟چشم هاشو کمی چرخوند و خودش جواب خودش رو داد . دوازدهم . پ_ن : چیزخاصی نگفت اما نمیدونم چرا حرف ها و رفتارش من رو آروم کرد و باعث شد شب راحت تر بخوابم . پ_ن : می ترسم...
-
بهار
شنبه 30 مهر 1401 22:27
بچه از سه روز پیش بخاطر زردی بالا بستری شده بود . چشماش زرد بود . امروز تحویلش گرفتم . سفید شده بود . طفلک من اینقدر ازش آزمایش زردی گرفتند و سوزن رفت تو جونش که دلم درد اومد . دو روز دیگه هم آزمایش داره . خدایا کاش زردیش تموم شه . خدایا چقدر مریضی سخته ... چقدر جون آدم درد میاد که بچه ش چیزیش بشه ... تمام تنم ..تک تک...
-
من نیستم
شنبه 30 مهر 1401 22:10
چه حس گندی دارم . از وقتی بچه دار شدم دائم دلهره و بی خوابی دارم . روابطم با الف فرق کرده . هر دو تمام فکر و ذکرمون سلامتی بچه ست . خواب و آرامشمون مختل شده . به هزارتا چیز هم زمان فکر می کنم . غذا خوردنش زردیش سرد یا گرم بودنش دستشویی کردنش روابطم با الف روابطم با مادر الف روابطم با جاریم روابطم با خانواده خودم و...
-
لرزش
یکشنبه 24 مهر 1401 11:54
تو اتاق خواهرم هستم . اتاقی که روزهای بلوغ ما رو از هم جدا کرد . اتاقی که اون رو به تنهاترین و گوشه گیرترین فرد تو خانواده تبدیل کرد . رو تختش دراز کشیدم و به بهار که با دست و پای کبود طبقه پایین دراز کشیده فکر می کنم . دل دل نمی کنم که به مادرم زنگ بزنم و بگم بچه رواز روی مبل برداره و زمین بخوابونه . قلبم آروم نیست ....