-
مادرانه
شنبه 28 آبان 1401 11:50
با اینکه عاقلانه و عاشقانه ازدواج کردم . و از ازدواجم هم با همه نواقصی که داریم راضی ام . اما حالا که مادر شدم می تونم به قطعیت بگم هیچ عشقی" تاکید می کنم هیچ عشقی بالاتر از عشقِ مادر به فرزندش نیست . این یک چیز خونیه . انگار تو آفریده شدی تا از ورژن کوچیک شده ی خودت محافظت کنی . انگار آفریده شدی تا فداکار باشی ....
-
اولین بار
دوشنبه 23 آبان 1401 00:55
-
فکرهای گیج و بیخود
شنبه 21 آبان 1401 11:42
گاهی صحنه ی دیشب که مادرم یکلحظه توی بحث به هواداری بابام میخواست حرف بزنه و من گفتم مامان اگه تو میخوای بگی منم میگما جلوی چشم هام میاد . الف خوشش اومد ..ولی من بعدش مدام فکر می کنم که چطور خودم رو از خانواده م تفکیک کردم .. کاش حرفی نزده بودم . پشتیبانی من از الف هیچ فایده ای نداشت . فقط من خودم رو با این کار از...
-
بحث بی نتبجه
شنبه 21 آبان 1401 11:37
بابا و الف با هم بحث سیاسی کردند . _از اینکه پدرم اینقدر خشک مذهبه احساس خیلی بدی بهم دست داد . _از اینکه الف حرف هایی رو زد که یک عمر من میخواستم بزنم ولی نه زبونشو داشتم نه حوصلشو و نه حتی اطلاعات کافیشو دلم خنک می شد _از اینکه الف همونطور که بابا صداشو بالا برده بود بالا برده بود ناراحت شدم .گرچه حق بابا بود اما به...
-
شرمندگی
شنبه 21 آبان 1401 11:27
بیشتر اوقات وقتی از انزلی برمی گردم حس می کنم بدترین دختر دنیا برای مادرم هستم .تمام اوقاتی که می تونم کنارش باشم،نوازشش کنم، کنارش ظرف بشورم یا خدمتی براش بکنم به قدری خسته و خواب آلودم که حد نداره . انگار که فقط میام اونجا تا "بهار رو بدم دستش و خودم بتونم فقط چند ساعت استراحت کنم و خستگی کل هفته رو تو این یه...
-
شیرخشک ببلاک
چهارشنبه 18 آبان 1401 15:15
دیشب دکتر آب پاکی رو ریخت رو دستم . گفت بعضی مادرا شیرده نیستند . تقصیرتوام نیست بخاطر زردی بچه شیرت رو قطع کردی و دیگه قابلیتشو نداری . الانم شیرخشک بهترین گزینه ست . حقیقتا نمیدونم باید خوشحال باشم ازینکه دیگه میتونم همه چی بخورم بخاطر اینکه قرار نیست شیری بدم یا ناراحت ازینکه بهار خدای نکرده ایمنیش ضعیف نشه و هی...
-
فکر نکن
چهارشنبه 18 آبان 1401 15:08
دوستم رو از بچه دار شدن ترسوندم و ناراحتم . دلم میخواست تظاهر کنم که خوبه همه چی خوب وعالیه .. من دهنم سرویس نیست اما نتونستم .نیاز داشتم به یکی بگم خوب نیستم ..نیاز داشتم بگم بچه یعنی بوسیدن وکنار گذاشتن خیلی چیزها ..مهم ترینش همون خیال راحت و خواب شبانه ست . اما بعدش وقتی با خودم فکر میکنم میگم شاید اون این چیزها رو...
-
میتونم؟
چهارشنبه 18 آبان 1401 15:04
کم کم دارم سعی می کنم به کارهام برسم . امروز هال رو جارو زدم .حتی زیرمبل ها و پشت گلدون ها و زیر کابینت هارو .بهار خواب بود و سعی کردم هرجا که جارو برقی میزنم اون رو ازونجا دور نگه دارم .هرچند صدای جارو برقی بچه هارو میخوابونه . ناهار درست کردم .(ماهی گذاشتم سرخ شه). برنجم داره دم میاد . زندگی در جریانه . ما هنوز (من...
-
تلنگر
چهارشنبه 18 آبان 1401 15:00
حس اینکه یک حشره بزرگ رو کمرم نشسته .
-
کمکی
یکشنبه 15 آبان 1401 15:10
ولی کاش یه کمکی داشتم شب ها بچه دست اون بود .صبح ها هم تا بعدظهر دستش بود . واقعا چیز کمی میخوام میدونم .
-
بهار من
یکشنبه 15 آبان 1401 15:08
بهار یه دختر با موهای مشکی پرپشت ،با پیشونی پر از پُرز،با چشم های مشکی قشنگ ،چونه و لب و دهن کوچولو و صورت گرده . _یک روزی یکی بهم می گفت همه ی مادرا فکر میکنند بچه شون قشنگترینه. میخواستم بگم واقعا همینطوره .نمیتونم چیزی رو نگاه کنم و بگم این نقصه . وجودم سراسر از دوست داشتنه .
-
اه
یکشنبه 15 آبان 1401 15:05
واقعا این روند شیر دادن رو مخه . مخصوصا آروغ گرفتن بعدش . مخصوصا شب ها که از خواب بلند میشی و باید شیر بدی و ... _این روزا برام یطوریه انگار همه ی فرداها تو دانشگاه امتحان دارم و باید شبانه بلند شم . _تنبل هم شدم وایمیستم بچه گریه کنه بعد بهش شیر میدم .
-
ترک عادت
یکشنبه 15 آبان 1401 15:02
اگه بتونم کندن ِ گوشت کنار ناخنِ انگشت شصتم رو ترک کنم فکر کنم بتونم خیلی برنامه هام رو تو زندگیم عملی کنیم . خیلی نیمه کاره هارو تموم کنم ...
-
ته استکانِ یَاس
شنبه 14 آبان 1401 14:26
"محمد امین خواهرزاده زن همسایه دو سالشه . پنج ماهگیش عمل شد و رفت تو کما . بعد از دو هفته به هوش اومد و به زندگی برگشت . _قرار بود بیاد تو دنیا تا چیکار کنه که برگشت؟
-
خنده
شنبه 14 آبان 1401 14:18
بهار گاهی اوقات برای خودش میخنده .البته به ندرت و کاملا شیرین و کودکانه ... مادرشوهرم می گفت : فرشته ها دارند باهاش بازی میکنند. _چه تعبیر دل نشینی
-
حفره
شنبه 14 آبان 1401 14:16
من هنوز یک قسمت خالی تو قلبم دارم که با هیچ چیزی پرنمیشه . با هیچ چیزی
-
خوددرگیری
شنبه 14 آبان 1401 14:13
بهارِ من امروز بیست و پنج روزه شد . دیروز برای اولین بار خودم به همراه پدرش حمومش کردیم . من با لباس و شلوار رو یه صندلی نشستم و آروم کف شامپو بچه رو روی موهای پرپشت مشکیش میکشیدم .پدرش با یه ظرف گود روش آب میریخت . پ_ن : اولش که بردیمش حموم یهو کپ کرد و با چشم های گرد شده و بزرگ اطراف رو نگاه می کرد .کلی خندیدیم ....
-
الف عزیزمن
پنجشنبه 12 آبان 1401 00:40
این فاصله که بین من و الف افتاده من رو می ترسونه . زندگی عاشقانمون تبدیل شده به احساس ترس و مسئولیت شدید برای نگهداری از بچه . دیگه وقت عاشقی کردن نداریم . دلم می خواد صبحانه رو کنار هم بخوریم ولی خسته ام . دلم میخواد براش چای بیارم ولی خسته ام . دلم می خواد کنارش سریال مورد علاقه مون رو ببینیم ولی خسته ام . این خستگی...
-
روزمرگی
پنجشنبه 12 آبان 1401 00:30
چه روز جالبی بود ! بعد از گذر بی خوابی های شبانه و دو ساعت خواب صبحگاهی ، شیربچه ،گرفتن آروغ و عوض کردن پوشکش جاریم زنگ در رو زد. رابطه ما کاملا دوری و دوستی بود و وقتی این کارو کرد برگام ریخت. اومد بالا و من جلوش لحاف تشک رو که وسط هال بود جمع کردم و انداختم رو مبل . یک بسته ده تایی نون لواش داد دستم و گفت فکر کردم...
-
هُم
چهارشنبه 11 آبان 1401 08:08
دو روز پیش مادرشوهر و پدرشوهرم سرزده اومدند . به قول گیلکا یه تازه لباس داشتم رفتم پوشیدم .چای گذاشتم . خونه درهم بود ،ظرف ها نشسته،پیشخون شلوغ اما ذره ای برام مهم نبود . اگر ذره ای مهربان باشند متوجه میشند که برام رسیدن به همه کارها سخته مخصوصا تو استارت اولیه کار . بعد از اینا جاریم اومد .وقتی داشتم کهنه بهار رو عوض...
-
وقت خواب
چهارشنبه 11 آبان 1401 07:59
چه بارونیه اینجا . الان بچه خوابه و بهترین فرصته تا بی خوابی شب گذشته رو جبران کنم . اما مگه خوابم میگیره ... _امروز اولین صبحانه ی دونفره خونه خودمون بعد از زایمان من بود که خوردیم . الف شب حداقل چهارساعت بیشتر از من خوابید . من تقریبا یکی دوساعت. یک کتاب هست دارم میخونم به نام "خودت باش دختر .تک تک جملاتش...
-
حق دارم ؟
چهارشنبه 11 آبان 1401 07:55
چرا برادر شوهرم تو جمع خانوادگیمون باید بپرسه بچه شیرمادر میخوره یا نه ؟ _به تو چه فضول _چرا هرموقع حرف شیر بچه میشه فکر می کنم سنگینی همه نگاه ها رو منه . _چرا اینقدر نسبت به این قضیه حساس شدم و در موضع ضعف قرار گرفتم .
-
بچه
چهارشنبه 11 آبان 1401 07:51
مخلوطی از بوی جوجه و شیر
-
اینکارو با من نکن
سهشنبه 10 آبان 1401 17:36
بعد از زایمان و گذشت ده روز غسل نفاس بعد استحاضه . در حالیکه لیوان لیوان ازت خون میره آخوندا برات تفسیر کردند که تو باید نماز بخونی .برای هرنماز یک غسل . _به دهن سرویسی اعظمی مبتلام .
-
تقصیر
سهشنبه 10 آبان 1401 17:33
امروز روز دوم هست که برگشتم . مادرم از نبود نوه ش تو انزلی افسرده شده .زنگ میزنه و بغض میکنه . من از بی خوابی و شیرمادری که نمیخوره دارم داغون میشم. تنها کسی که حالش از همه بهتره الفه .خوش به حالش پ_ن : عذاب وجدان شدیدی دارم .به خودم میگم تقصیر من نیست که این بچه شیرخشکی شده ،تقصیر من نیست که زردی گرفت و دکتر گفت بذار...
-
طفلک من
سهشنبه 10 آبان 1401 17:29
بچم نمیتونه شیرمادر بخوره به دلایلی . و این دلایلی که نام نمی برم داره تمام اعصاب منو بهم می ریزه . تنهام و هیچ راه نجاتی پیدا نمیکنم. چه کنم .....
-
برگشت
یکشنبه 8 آبان 1401 15:07
می خوام جمع کنم برگردم خونه ی خودم و الف تو شهرمون . انزلی فقط بهم احساس تعلق و وابستگی می ده . من رو یاد مجردی و کافه گردی و کنار دریا و عکاسی با گیسو می اندازه . یاد مشتری های آتلیه م . گلدون های آتلیه ،روزهای شروع عاشقی و نامزدبازی .دچار حسرت ،رخوت ،تنهایی و کسالت می شم . از طرفی مادرم خیلی کمک می کنه تو ترو خشک...
-
تف
یکشنبه 8 آبان 1401 14:59
وقتی بچه رو میدم دست مامانم و برمیگردم اتاقم حس میکنم همه ی اتفاقات وحشتناک و دردسرها تموم شده .فکر میکنم یک حامی بغلم کرده و میگه همش یه کابوس بود . ولی وقتی بچه دستمه با وجود اینکه تک تک سلول های بدنم عاشقانه طلبش میکنند از احساس سنگین مسئولیت می ترسم .از درست از پسش برنیومدن از درست مراقبش نبودن .. بدجور می ترسم ....
-
قبل از خواب
یکشنبه 8 آبان 1401 14:41
اونجا که فروغ میگه "نجات دهنده در گور خفته است . شاید حال الان من بوده باشه . شاید در آستانه مسیری قرار گرفته بود که نمی دونست چجوری شروعش کنه ...یا چجوری ..تمومش کنه . پ_ن : با وجود این بچه فکر می کردم هرگز دیگه آرزوی مرگ نکنم . اما نمیتونم انکارش کنم نمیتونم مخفیش کنم ...تا حالا بارها بهش فکر کردم .به نبودنم...
-
بی خوابی ها
یکشنبه 8 آبان 1401 02:54
بدیش اینه که مثلا ساعتو میذاری زنگ که سه ساعت دیگه بلندشی بهش شیر بدی .یک ساعت و چهل دقیقه بعد صدای گریه و اهن اهن میشنوی. بعدش فقط شیر دادن نیست که هی قطع و وصل میشه و نیم ساعت وقتتو میگیره اونم در حالت خمیده و قوز کرده . باید آروغشم بگیری وگرنه ترش می کنه یا دل درد می گیره یا گریه می کنه ...تازه بعدشم باید ببریش...