-
پنج روزگی
یکشنبه 24 مهر 1401 11:51
من و پدرت تمام دیشب رو بیدار موندیم . تو گریه می کردی،نفخ داشتی،گرسنه میشدی،دستشویی می کردی . اونقدر شیطنت کردی که ما چشم روی هم نگذاشتیم . نگران زردیت شدم .نگران دستشویی نکردنت ،نگران چشم هات وقتی با گریه نگاهم میکردی و من نمیدونستم چیکار کنم . احساس میکردم احمقم . یک احمق ناتوان که نمیتونه هیچ کاری برات انجام...
-
یادت بمونه
شنبه 23 مهر 1401 11:41
تو راه بیمارستانم . چند دقیقه پیش زنگ زدند گفتند بچه ترخیص میشه . هیجان زده احساساتی و و پر از اضطرابم .
-
خلاصه
شنبه 23 مهر 1401 11:04
هرچی وسایل بچه بود با شناسنامه و کارت ملی برداشتیم و ریختیم تو ماشین .به منشی دکتر که زنگ زدم گفت دکتر فلان بیمارستانه و شماره ش رو خواستم که بهم نداد .(به درک) ولی واقعا اعصابم خورد شده بود . رفتم بیمارستان بخش زایمان .بعد از معاینه توسط تیم اونا و بعدش دکتر متوجه شدیم که بله کیسه آبم پاره شده و چون ۳۷ هفته تمام...
-
اتاق رویال شماره ۱۳
شنبه 23 مهر 1401 10:31
۱۹ مهرماه بعد از نماز صبح در حالیکه توی ذهنم این بود که تا ده دقیقه دیگه الف باید بره سرکار غلت آهسته ای زدم و یک آب با جهش فراوان شاید اندازه ی نصف پارچ از بدنم خارج شد . گفتم وای .و الف گیج برگشت سمتم و قبل از اینکه توضیح دیگه ای بدم در حالیکه سی درصد رو گذاشته بودم که شاید فقط ادرار باشه رفتم حموم . بعد متوجه شدم...
-
باور نمیکنم
جمعه 22 مهر 1401 11:01
خدای من ... این روزها چقدر باور نکردنی و دردناکند .. چه شیرینی عجیبی توی این تلخی هاست
-
آغازهفته ی درد
دوشنبه 18 مهر 1401 12:51
دست و دلم به نوشتن نمی رفت . بعد از این اتفاق هایی که تو ایران افتاد از خیلی چیزها متنفر شدم . با دیدن کلیپ ها و کارهای مامورهای انتظامی بارها گریه کردم . اینهمه خون ؟ مسئولیت نداره ؟ پ_ن : این هفته برام پر از فشارهای روحی و جسمی بود . دردهام شروع شده و از کمر به شکمم منتقل میشه . آبان ماهی من می خواد دو سه هفته دیگه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 مهر 1401 01:15
یعنی الان که آدرس رو عوض کردم کسی نمیدونه من کجام ؟
-
من نیییست
شنبه 9 مهر 1401 11:45
چهره ام عوض شده . بابا جمعه خفته پیش می گفت :بزرگ شدی . زن همسایه دیشب می گفت بینیت بدجور بزرگ شده و صورتت ورم کرده .گفت پاتو ببینم نشونش دادم گفت نه پات خوبه . دوست ندارم کسی من رو ببینه .. دوست دارم فقط تو خونه باشم . دوست دارم این مدت بگذره "بهار دنیا بیاد و من کم کم خودم شم . این آدم چاق و پف کرده من نیست
-
آره ؟
چهارشنبه 6 مهر 1401 12:43
-
رمق
چهارشنبه 6 مهر 1401 07:58
-
بی حرفی
چهارشنبه 6 مهر 1401 07:52
-
مادر
سهشنبه 5 مهر 1401 12:50
این واقعا مسخره ست که با خوردن یک شیرکاکائو به پهلوی چپ دراز بکشم و منتظر باشم تا چهار تا لگد رو تو یک ساعت بزنه وگرنه خیالم راحت نمیشه .دلم آشوب میشه ،هزار تا اتفاق افتاده و نیوفتاده جلو چشم هام می آد . دچار توهم و خیالات جور واجور میشم تا لگد بعدی که این خانم میخواد بزنه . و ازون مسخره تر اینکه این خودآگاه من نیست...
-
خفه
شنبه 2 مهر 1401 08:41
#خفقان پ_ن : باید لال باشی وگرنه می میری
-
وقت
سهشنبه 29 شهریور 1401 07:01
هر هفته که می گذره با خودم میگم خدایا شکرت که به سلامت گذشت و دچار زایمان زودرس نشدم .خدایا شکرت که فعلا از خون خبری نیست . پ_ن : آبان ماهی جان والا بلا بس که فکر و خیال کردم که تو چطوری میشی دیگه وا دادم .هی با خودم میگم شبیه کی میشی ..لجباز و گریه هو میشی یا خوش خنده و شکمو .البته اگه مورد آخری باشه یعنی "شکمو...
-
تو که میبینی
دوشنبه 28 شهریور 1401 06:39
امسال بخاطر وضعیتم تو مراسمات نوحه و روضه شرکت نکردم . مادرم میگفت گریه برای امام حسین فرق داره اما من فکر کردم شاید اگه امام حسین بود هم راضی نبود این بچه بی گناه پر از غم و اندوه بشه از اتفاقی که حتی علمی بهش نداره .فکر کردم این خودخواهیه و حق نیست. اما دلم پیش چند لحظه خلوت و دعا موند . من قبولش دارم .خیلی زیاد و...
-
ترس
دوشنبه 28 شهریور 1401 06:32
چند روز هست بدجور دلشوره دارم . هی دارم فکر میکنم و ریشه یابی می کنم علتش رو اما به جایی نمی رسم
-
یا حسین
پنجشنبه 24 شهریور 1401 23:32
میگه اینجا خیلی گرمه "تازه دارم معنی تشنگی بچه های امام حسین رو می فهمم .دلم میخواد بگم امام حسین چیزهای دیگه هم داشت .درس های دیگه ای هم داد ...آخه چرا فکر میکنی تو مطلقا فکر و کار درست رو انجام میدی .
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 شهریور 1401 14:51
-
مگه داریم
سهشنبه 22 شهریور 1401 11:59
یجوری تو بلاگ اسکای همه از خارج یا کشورهای بغیر از ایران هستند که آدم اینجا احساس غربت می کنه
-
مابقی
دوشنبه 21 شهریور 1401 07:14
دیشب دایی بهم گفت انگار من خودم رو شخصیت یکی از این فیلم ها سریال ها می بینم و تو دنیای فانتزی خودم زندگی می کنم . دلیلش هم این بود که خوشحال شده بودم که الف تمام شب رو تو پارکینگ بیمارستان داخل ماشین خوابیده بود (زمانی که بستری بودم). من اصلا خوشم نیومد . بهش گفتم که من همیشه فکر می کنم خودم اگه جای طرف بودم چی کار...
-
حالا اگه من بودم :)))
یکشنبه 20 شهریور 1401 18:00
رفته بودم عکاسی از یه زوج جوون . رفتیم کنار دریا بین راه دختره یهو آشفته برگشت گفت : وای گوشیم ... گوشیم نیست . حالا هم اون هم من هم شوهرش دنبال گوشی بودیم .گوشیشم گرون بود . شوهرشم اعصابش خورد شده بود هی غرغر می کرد .کم مونده بود دعوا بگیرند. یعنی میخوام بگم چقدر خدا اینو دوست داشت که به طرز معجزه آسایی از زیر یکی از...
-
خرسی
یکشنبه 20 شهریور 1401 15:51
عملا تا دنیا اومدنِ "بهار (اسم دخترم) تمام این دو ماه رو باید با صرف خوردن و خوابیدن بگذرونم . این بطالت وادارم میکنه همش به این فکر کنم که ای کاش خرس بودم و به خواب زمستونی می رفتم . گرچه الان با خرس هیچ فرقی ندارم .
-
باری الهی
جمعه 18 شهریور 1401 07:43
آبان ماهی جان . شاید توام روزی در مرتبه ی من و در همین لحظه ای که من توش قرار دارم قرار بگیری . لحظه ای که واقعا از آینده خبر نداشته باشی و جز توکل به خداوند ندونی و نتونی کاری انجام بدی . لحظه ای که مثل دیروز استرس سراپای وجودت رو بگیره و حس کنی هیچی به خواست تو نیست و تو چاره ای نداری جز اینکه تسلیم شی و اراده ی...
-
خاطرات باران
چهارشنبه 16 شهریور 1401 20:32
باران جان لطفا بهم بگو اون بچه که دنیا اومد الان که بزرگ شده همونقدر خوشگل هست یا نیست :)))
-
تنفر
چهارشنبه 16 شهریور 1401 20:31
-
بسته
چهارشنبه 16 شهریور 1401 13:33
دلم میخواد برم خونمون
-
خاله
سهشنبه 15 شهریور 1401 21:36
خاله م میدونست من خونریزی داشتم حتی بهم زنگ هم نزد . متوجه شد منبستری شدم .. حتی حالمرو از مادرم نپرسید الانم رفته کربلا تو راهه :))
-
فعلا
سهشنبه 15 شهریور 1401 10:14
دو روز هست انزلی و پیش خانواده هستم . دوست هام کم و بیش در جریان قضیه هستند و همشون میخوان بیان بهم سر بزنند ولی بهشون گفتم دوست ندارم کسی رو ببینم و حال روحیم خوب نیست . خوشبختانه درک کردند یا اینطور وانمود کردند . حقیقت اینه در حال حاضر برام هیچی مهم نیست جز اینکه این بچه صحیح و سالم به دنیا بیاد. خونه ی مادرم هم...
-
در ستایش عملکرد الف_رمز :اسم من
سهشنبه 15 شهریور 1401 10:03
-
بیمارستان ۵
سهشنبه 15 شهریور 1401 07:07
هم اتاقیم همون زنی بود که بالا آورده بود . وقتی غذارو خورد و دوباره بالا آورد من زنگ زدم که پرستار بیاد و دروغ چرا نیتم کمک بهش نبود نیتم این بود که به اسم کمک کردن بهش به پرستار بگم دستمال کاغذی بذاره تو دستشویی تا وقتی من بیچاره رفتم تو بتونم حداقل در حد خودم تمیز کنم اون ناحیه ی توالت فرنگی رو . که همین کار هم کردم...