-
دلم ..
شنبه 7 آبان 1401 13:35
-
چرا تموم نمیشه
جمعه 6 آبان 1401 21:41
اینطور که بوش میاد بهار باید تا ماه آتی همچنان آزمایش زردی بده . من باید مدام غصه بخورم که بچم رو سوزن سوزنی می کنند . کاش همون سوزن تو دست های من می رفت . دلم خیلی درد می گیره .. واقعا نمیتونم تحمل کنم ..
-
انقلاب
جمعه 6 آبان 1401 12:39
دم دمای صبح که به فسقل شیرخشک می دادم یکی تو خیابون داد زد مرگ بر دیکتاتور . چند تا ماشین با سرعت گذشتند و من به این بچه نگاه کردم . به آینده ش فکر کردم ..و روزگار نامعلومی که قرار هست بگذرونه .. _ چی میشه؟
-
فیریدم
جمعه 6 آبان 1401 12:37
دیشب خیالم رو راحت کردم و از الف پرسیدم که آدرس وبم رو داره یا نه . انکار کرد و بعد گفت گمش کرده . منم گفتم بخاطر تو مجبور شدم آدرسمو عوض کنم اونوقت تو میگی اصلا نمیخوندی . بهرحال الان میتونم راحت تر بنویسم . مخصوصا از مادرشوهرم :q
-
سبحان الله
جمعه 6 آبان 1401 03:21
یجوری بلاگ اسکای رو فیلتر نکردند که آدم حتی جرات نمی کنه از اتفاقات داغون و سیاسی ای که این مدت تو شهر پیش اومده دو کلوم بنویسه
-
رابطه
پنجشنبه 5 آبان 1401 15:38
-
به درک
پنجشنبه 5 آبان 1401 15:34
شب میام . می خوام با بچه ها باشم .
-
این داستان
چهارشنبه 4 آبان 1401 18:05
آخوند
-
رمز اسم من و الف
سهشنبه 3 آبان 1401 06:29
-
خوشم نمیاد
دوشنبه 2 آبان 1401 11:29
مادر شوهرم یکجوری پشت تلفن باهام حرف می زنه انگار من بدون این بچه هیچ ارزشی براش ندارم . پ_ن : مهم نیست ولی بهم برمیخوره
-
فسقل
دوشنبه 2 آبان 1401 11:26
وقتی بچه گریه می کنه تنها چیزی که بهش فکر می کنم اینه که درد داره . حتی یکذره هم اعصابم خورد نمیشه ولی دلم میخواد کمکش کنم دردش تموم شه .
-
چشم هاش
دوشنبه 2 آبان 1401 11:25
دیروز دکتر زنان تو چشم هام نگاه کردو گفت از این به بعد بیشتر به خودت برس . گفت افسردگی بعد از زایمان تا ده روز طول می کشه و بعد پرسید که امروز روز چندمه ؟چشم هاشو کمی چرخوند و خودش جواب خودش رو داد . دوازدهم . پ_ن : چیزخاصی نگفت اما نمیدونم چرا حرف ها و رفتارش من رو آروم کرد و باعث شد شب راحت تر بخوابم . پ_ن : می ترسم...
-
بهار
شنبه 30 مهر 1401 22:27
بچه از سه روز پیش بخاطر زردی بالا بستری شده بود . چشماش زرد بود . امروز تحویلش گرفتم . سفید شده بود . طفلک من اینقدر ازش آزمایش زردی گرفتند و سوزن رفت تو جونش که دلم درد اومد . دو روز دیگه هم آزمایش داره . خدایا کاش زردیش تموم شه . خدایا چقدر مریضی سخته ... چقدر جون آدم درد میاد که بچه ش چیزیش بشه ... تمام تنم ..تک تک...
-
من نیستم
شنبه 30 مهر 1401 22:10
چه حس گندی دارم . از وقتی بچه دار شدم دائم دلهره و بی خوابی دارم . روابطم با الف فرق کرده . هر دو تمام فکر و ذکرمون سلامتی بچه ست . خواب و آرامشمون مختل شده . به هزارتا چیز هم زمان فکر می کنم . غذا خوردنش زردیش سرد یا گرم بودنش دستشویی کردنش روابطم با الف روابطم با مادر الف روابطم با جاریم روابطم با خانواده خودم و...
-
لرزش
یکشنبه 24 مهر 1401 11:54
تو اتاق خواهرم هستم . اتاقی که روزهای بلوغ ما رو از هم جدا کرد . اتاقی که اون رو به تنهاترین و گوشه گیرترین فرد تو خانواده تبدیل کرد . رو تختش دراز کشیدم و به بهار که با دست و پای کبود طبقه پایین دراز کشیده فکر می کنم . دل دل نمی کنم که به مادرم زنگ بزنم و بگم بچه رواز روی مبل برداره و زمین بخوابونه . قلبم آروم نیست ....
-
پنج روزگی
یکشنبه 24 مهر 1401 11:51
من و پدرت تمام دیشب رو بیدار موندیم . تو گریه می کردی،نفخ داشتی،گرسنه میشدی،دستشویی می کردی . اونقدر شیطنت کردی که ما چشم روی هم نگذاشتیم . نگران زردیت شدم .نگران دستشویی نکردنت ،نگران چشم هات وقتی با گریه نگاهم میکردی و من نمیدونستم چیکار کنم . احساس میکردم احمقم . یک احمق ناتوان که نمیتونه هیچ کاری برات انجام...
-
یادت بمونه
شنبه 23 مهر 1401 11:41
تو راه بیمارستانم . چند دقیقه پیش زنگ زدند گفتند بچه ترخیص میشه . هیجان زده احساساتی و و پر از اضطرابم .
-
خلاصه
شنبه 23 مهر 1401 11:04
هرچی وسایل بچه بود با شناسنامه و کارت ملی برداشتیم و ریختیم تو ماشین .به منشی دکتر که زنگ زدم گفت دکتر فلان بیمارستانه و شماره ش رو خواستم که بهم نداد .(به درک) ولی واقعا اعصابم خورد شده بود . رفتم بیمارستان بخش زایمان .بعد از معاینه توسط تیم اونا و بعدش دکتر متوجه شدیم که بله کیسه آبم پاره شده و چون ۳۷ هفته تمام...
-
اتاق رویال شماره ۱۳
شنبه 23 مهر 1401 10:31
۱۹ مهرماه بعد از نماز صبح در حالیکه توی ذهنم این بود که تا ده دقیقه دیگه الف باید بره سرکار غلت آهسته ای زدم و یک آب با جهش فراوان شاید اندازه ی نصف پارچ از بدنم خارج شد . گفتم وای .و الف گیج برگشت سمتم و قبل از اینکه توضیح دیگه ای بدم در حالیکه سی درصد رو گذاشته بودم که شاید فقط ادرار باشه رفتم حموم . بعد متوجه شدم...
-
باور نمیکنم
جمعه 22 مهر 1401 11:01
خدای من ... این روزها چقدر باور نکردنی و دردناکند .. چه شیرینی عجیبی توی این تلخی هاست
-
آغازهفته ی درد
دوشنبه 18 مهر 1401 12:51
دست و دلم به نوشتن نمی رفت . بعد از این اتفاق هایی که تو ایران افتاد از خیلی چیزها متنفر شدم . با دیدن کلیپ ها و کارهای مامورهای انتظامی بارها گریه کردم . اینهمه خون ؟ مسئولیت نداره ؟ پ_ن : این هفته برام پر از فشارهای روحی و جسمی بود . دردهام شروع شده و از کمر به شکمم منتقل میشه . آبان ماهی من می خواد دو سه هفته دیگه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 مهر 1401 01:15
یعنی الان که آدرس رو عوض کردم کسی نمیدونه من کجام ؟
-
من نیییست
شنبه 9 مهر 1401 11:45
چهره ام عوض شده . بابا جمعه خفته پیش می گفت :بزرگ شدی . زن همسایه دیشب می گفت بینیت بدجور بزرگ شده و صورتت ورم کرده .گفت پاتو ببینم نشونش دادم گفت نه پات خوبه . دوست ندارم کسی من رو ببینه .. دوست دارم فقط تو خونه باشم . دوست دارم این مدت بگذره "بهار دنیا بیاد و من کم کم خودم شم . این آدم چاق و پف کرده من نیست
-
آره ؟
چهارشنبه 6 مهر 1401 12:43
-
رمق
چهارشنبه 6 مهر 1401 07:58
-
بی حرفی
چهارشنبه 6 مهر 1401 07:52
-
مادر
سهشنبه 5 مهر 1401 12:50
این واقعا مسخره ست که با خوردن یک شیرکاکائو به پهلوی چپ دراز بکشم و منتظر باشم تا چهار تا لگد رو تو یک ساعت بزنه وگرنه خیالم راحت نمیشه .دلم آشوب میشه ،هزار تا اتفاق افتاده و نیوفتاده جلو چشم هام می آد . دچار توهم و خیالات جور واجور میشم تا لگد بعدی که این خانم میخواد بزنه . و ازون مسخره تر اینکه این خودآگاه من نیست...
-
خفه
شنبه 2 مهر 1401 08:41
#خفقان پ_ن : باید لال باشی وگرنه می میری
-
وقت
سهشنبه 29 شهریور 1401 07:01
هر هفته که می گذره با خودم میگم خدایا شکرت که به سلامت گذشت و دچار زایمان زودرس نشدم .خدایا شکرت که فعلا از خون خبری نیست . پ_ن : آبان ماهی جان والا بلا بس که فکر و خیال کردم که تو چطوری میشی دیگه وا دادم .هی با خودم میگم شبیه کی میشی ..لجباز و گریه هو میشی یا خوش خنده و شکمو .البته اگه مورد آخری باشه یعنی "شکمو...
-
تو که میبینی
دوشنبه 28 شهریور 1401 06:39
امسال بخاطر وضعیتم تو مراسمات نوحه و روضه شرکت نکردم . مادرم میگفت گریه برای امام حسین فرق داره اما من فکر کردم شاید اگه امام حسین بود هم راضی نبود این بچه بی گناه پر از غم و اندوه بشه از اتفاقی که حتی علمی بهش نداره .فکر کردم این خودخواهیه و حق نیست. اما دلم پیش چند لحظه خلوت و دعا موند . من قبولش دارم .خیلی زیاد و...