-
محبت
پنجشنبه 6 بهمن 1401 07:17
از اینکه به کسی محبتی کنم و وظیفه تلقی شه یا نادیده گرفته شه متنفرم
-
مود۰۰
پنجشنبه 6 بهمن 1401 07:15
از مورچه ها متنفرم
-
مادر بودن
دوشنبه 3 بهمن 1401 07:17
مادر بودن حس جالبیه . من می تونم به بچه وقتی کنارم هست فکر نکنم . می تونم یک گوشه بگذارمش و باهاش بازی نکنم . می تونم به کارهای شخصی خودم برسم و فقط نیازهاش رو مثل گرسنگی،مثل تعویض پوشک یا حتی آغوش برطرف کنم و حتی در اون لحظات میتونم فقط به کم خوابی خودم،رفتارهای خوب و بد الف و مثلا توجه کردن یا بی توجهیش فکر کنم یا...
-
چاقالو
یکشنبه 2 بهمن 1401 14:24
خودم رو گول می زنم که خوبم که خوشگلم که هنوز توی چشم هام برق داره . ولی این آدم چاقالوی توی آینه دائم بهم پوزخند می زنه و لباس هایی که حالا برام تنگ شده رو به روم میاره .
-
قناعت
یکشنبه 2 بهمن 1401 14:21
کاش امکانش بود در زمان سفر کرد . واقعا کاش امکانش بود ! شاید سال ها بعد آرزوی زندگی در همین لحظه رو داشته باشم .. همونطور که الان آرزوی زیستن در چندسال پیش می کنم . فقط برای چند ساعت . :) آدمیزاد واقعا به هیچ چیز راضی نمیشه .
-
گیجی
یکشنبه 2 بهمن 1401 14:17
بعضی وقتا واقعا نمی دونم چیکار کنم. دلم میخواد بخوابم ولی بین هزارتا کار گیر می کنم. _خونه خیلی وقته جارو نشده _اجاق گاز و هود نیاز به تمیز کردن داره _ظرف ها نیاز به شستن _میزغذاخوری نیاز به دستمال کشیدن _باید به بهار شیر بدم یا عوضش کنم یا باهاش بازی کنم یا بگذارمش چند دقیقه رو بالشت تا گردن گرفتنشو ببینم. _گردگیری...
-
در جستجوی دستشویی
شنبه 1 بهمن 1401 11:39
تلاش الف برای خوب کردن حال من واقعا جالبه . من رو یاد وقت هایی می اندازه که مادرم سخت مشغول کار بودو من به جای اینکه بهش کمک کنم برای روز مادر از سوپرمارکت محل براش جوراب زنانه می گرفتم .(البته این داستان بچگی هاست) نمیدونم چرا قبل از رفتن و بعد از رفتن پیش رفیق هاش اینقدر انرژی داره و روحیه میگیره .منم مانع نمیشم...
-
بهمن
شنبه 1 بهمن 1401 04:25
سر صبح روز اول بهمن ماه به این فکر می کنم که دنیای من قرار هست چطور بشه ..که چقدر این روال و روزمرگی باید در جریان باشه . بهار روز به روز بزرگتر میشه با چشم های درشت تری جهان رو نگاه می کنه . من هنوز گاهی خواب می بینم تو بخش نوزادان خوابیده و دکتر نمیگذاره با خودم ببرمش . تو خوابهام سرگردان دنبال پرستار ها راه می افتم...
-
دخالت
پنجشنبه 29 دی 1401 07:52
این اواخر یک بار رفتم ساحل سپهر انزلی تا لباس مجلسی هاش رو ببینم .یک آقایی داشت برای خانمش لباس می خرید و درگیر بود .اون که اومد من رفتم جلوی ویترین مانکن رو دیدم متوجه شدم اشاره به من چیزی میگه . پرسیدم چیشده؟ گفت خانمم هم سایز شماست .میخوام بدونم این لباس بهش میخوره .لباسش یاسی بود که تو حاشیه بازو تا مچ تور توری...
-
شک
چهارشنبه 28 دی 1401 13:41
میشه تو دین اسلام شک داشت ولی همچنان نماز خوند و روزه گرفت ؟ من این دوتا کار رو برای تزکیه نفس و حال خوب خودم میکنم ولی این شک به قدری عذابم میده که بهم حس نفاق میده . نمی دونم باید چه کنم ..نمی تونم این اتفاق ها و این آدم ها و اونهمه کشتار رو ببینم و قبول داشته باشم این دین و آیین رو .از طرفی با انجام ندادن واجبات...
-
دندون
سهشنبه 27 دی 1401 14:48
هرچی سرچ زدم علت فشار دندان ها بهم در بیداری چیزی پیدا نکردم. همش میومد دندان قروچه در خواب یا ساییدن دندان ها که من این هارو ندارم. من فقط هر از گاهی دندون هام رو محکم بهم فشار میدم که جدیدا خیلی دفعاتش زیاد شده
-
خدایا رحم کن
سهشنبه 27 دی 1401 00:06
ساعت ۱۲ هست و بهار خوابیده . حس می کنم آرامش قبل از طوفانه . یحتمل ساعت دو یهو گریه می کنه و تا صبح من رو بیدار نگه می داره . این خط این نشون .
-
هلپ می
دوشنبه 26 دی 1401 23:57
بچه ها گاهی دوست دارم از اتفاقات ،خیابون یا هوا عکس آپلود کنم و پست کنم . ولی سایز عکس خیلی بزرگ میشه !!! اینم بگم که با گوشی میام بلاگ اسکای . کسی می تونه راهنماییم کنه چطور عکسی که می گذارم رو با سایزبندی درست بذارم؟
-
آفتاب
دوشنبه 26 دی 1401 15:14
امروز دوباره از انزلی باید برم. این سه روز مادرم واقعا از بهار نگهداری کرد و من فقط استراحت کردم. چهار پنج روز گذشته از شدت آلرژی و خارش بینی داشتم روونه ی اون دنیا میشدم . بگذریم ... اینجا آفتاب قشنگی داره میاد .قلب آدم رو اکلیلی می کنه . دلم میخواد غروب برم خانه کودک تا برای بهار چند دست لباس بخرم. بهار داره قد...
-
برادر شوهر
دوشنبه 26 دی 1401 02:07
چیزی که خیلی آزارم میده وسعی میکنم بهش فکر نکنم اینه که خودم بخاطر اینکه برای پولمون برنامه ریزی داشتیم مانتو وپالتوی سال قبلم رو می پوشم .ولی چند روز پیش داداش الف میگفت خورده به پیسی و پول میخواست .جالب اینجاست بارها ازمون پول گرفته و پس نداده. با اینحال وقتی الف صلاح مشورت خواست بهش نگفتم نده . گفتم اگه فکر میکنی...
-
............
جمعه 23 دی 1401 04:38
........ دهن اون کسی که زین پس بگه بهشت زیرپای مادران است .
-
روزه
چهارشنبه 21 دی 1401 09:57
دلم میخواد فردا روزه بگیرم .
-
بارون میاد خیس میشی
چهارشنبه 21 دی 1401 09:56
یک روزی می رم لب بوم همونجا که گنجشکک اشی مشی نشسته بود . بال های خیسم رو جلوی آفتاب نیمه باز می کنم . دونه های جلوم رو میخورم و پرواز میکنم تا جاییکه کسی من رو نبینه . هیچ کس هیچ کس هیییچ کس
-
هیچی
چهارشنبه 21 دی 1401 09:55
تو چی می دونی از من ؟؟؟؟؟؟
-
مرد کاپشن سیاه
دوشنبه 19 دی 1401 02:41
بهار رو بردیم تست شنوایی سنجی تو رشت . قرار شد الف جای پارک پیدا کنه و بعد به من ملحق شه. به محض اینکه از ماشین پیاده شدم سردم شد و بارون داشت تند تند می بارید . یک مرد کاپشن سیاه بدون اینکه تو صورتم نگاه کنه یا حتی بدونه مسیرم کدوم سمته قبل از رسیدن به اون ساختمون چتر مشکیش رو بالای سرم گرفت . خودش زیربارون داشت خیس...
-
میز تحریر
شنبه 17 دی 1401 18:10
دلیل اینکه آدرسم رو عوض کردم دعوام با الف بود . یه مشاجره ی لفظی مختصر داشتیم که حس کردم ....بگذریم
-
میم
شنبه 17 دی 1401 18:09
با میم رفتیم خرید .بهار دست مادرم بود . ازش چندتا عکس گرفتم و بعدش رفتیم کافه . پول نسکافه من رو حساب کرد که چند دقیقه پیش واسش ریختم . دستش تنگه .. هرچقدرم تعارف کنه باورم نمیشه . با وجود اینکه دو سه ماه دیگه نوبت دادگاه داره و کلا از شوهرش جدا میشه اما هنوز شوهرش رو دوست داره .بنظرش هیچکس اون نمیشه با این حال دوست...
-
فهمیدم
جمعه 16 دی 1401 05:04
-
خواب۳
جمعه 16 دی 1401 05:00
اولین گریه ی تنهایی
-
دوستهای مجازی حقیقی
پنجشنبه 15 دی 1401 13:58
نمی دونم گیسو رو قبل از ف دیدم یا ف رو قبل از گیسو . دوست های مجازیم که برام واقعی شدند . آشناییم با الف هم اول به صورت مجازی و بعد واقعی شد . خوشبختانه من رو این مقوله خیلی شانس آوردم . هرکسی این اندازه خوش شانس نیست .
-
برای ف
پنجشنبه 15 دی 1401 13:55
ف موقع نوشتن پست زیری یادت بودم . یاد روزی که رو صدات بغض افتاده بود و در مورد خواهرت بهم گفتی . یاد دست هات که مشت می شد و حرکات آهسته ی پلک هات که خبر از دل غمگینت داشت ... ف اون روز نفهمیدم عکس هات رو واقعا برات تو فلش ریختم یا نه . محو حرف هات شده بودم . الان که فکر می کنم اصلا یادم نمیاد اشتباه خودم بود یا اشتباه...
-
خواهر۲
پنجشنبه 15 دی 1401 13:48
روابط مادر با خالم افتضاحه . روابط من و خواهرم هم خوب نیست . اون موقع ها که با خواهرم قهر بودیم دوست داشتم مادرم وساطت کنه . اما مادرم هیچوقت هیچ دخالتی نمی کرد . من دل کوچیکی داشتم و با وجود اینکه شش سال ازش بزرگترم هربار من پیش قدم میشدم . اما به مرور خسته شدم .. موقعی که ازدواج می کردم یا موقعی که برام خواستگار...
-
سنگین_رنگین
پنجشنبه 15 دی 1401 07:58
دیشب بابای الف یک حرفی زد که چند دقیقه هنگ کردم . بهار دیر به دیر به مادرشوهرم واکنش نشون می داد ومی خندید. پدرشوهرم به گیلکی گفت : خیلی سنگین تا می کنه .(خیلی سِنگین تا کوونه) بعد مادرشوهرم گفت به باباش رفته . ازونور پدرشوهرم گفت نه اتفاقا به مادرش رفته . اونجا از الف پرسیدم یعنی چی ؟ یه لبخندی زد و گفت چجوری بگم.....
-
موج
چهارشنبه 14 دی 1401 18:00
یواشکی رفتم تو قسمت موتور جستجوی گوشی الف رو نگاه کردم . دیدم یکی از سرچ هاش آدرس قبلی من (akharin moj)هست . دروغگو وبم رو میخونده بهم میگفت نه نمیخونم . خوب شد آدرس رو عوض کردم .
-
زن همسایه
چهارشنبه 14 دی 1401 13:43
زن همسایه خواب دیده بهار داشته از رو مبل میوفتاده اما سریع گرفتتش .بعد تو خوابش اومده به من گفته من تا شنیدم از ترس غش کردم . اینو که برام پشت تلفن گفت هر دوتامون کلی خندیدیم . ولی دروغ چرا همیشه به این قضیه فکر می کنم که اگه بیوفته ، اگه سرما بخوره و تب کنه و به موقع نفهمم .اگه کله ش جایی بخوره یا آسیبی ببینه چیکار...