-
............
جمعه 23 دی 1401 04:38
........ دهن اون کسی که زین پس بگه بهشت زیرپای مادران است .
-
روزه
چهارشنبه 21 دی 1401 09:57
دلم میخواد فردا روزه بگیرم .
-
بارون میاد خیس میشی
چهارشنبه 21 دی 1401 09:56
یک روزی می رم لب بوم همونجا که گنجشکک اشی مشی نشسته بود . بال های خیسم رو جلوی آفتاب نیمه باز می کنم . دونه های جلوم رو میخورم و پرواز میکنم تا جاییکه کسی من رو نبینه . هیچ کس هیچ کس هیییچ کس
-
هیچی
چهارشنبه 21 دی 1401 09:55
تو چی می دونی از من ؟؟؟؟؟؟
-
مرد کاپشن سیاه
دوشنبه 19 دی 1401 02:41
بهار رو بردیم تست شنوایی سنجی تو رشت . قرار شد الف جای پارک پیدا کنه و بعد به من ملحق شه. به محض اینکه از ماشین پیاده شدم سردم شد و بارون داشت تند تند می بارید . یک مرد کاپشن سیاه بدون اینکه تو صورتم نگاه کنه یا حتی بدونه مسیرم کدوم سمته قبل از رسیدن به اون ساختمون چتر مشکیش رو بالای سرم گرفت . خودش زیربارون داشت خیس...
-
میز تحریر
شنبه 17 دی 1401 18:10
دلیل اینکه آدرسم رو عوض کردم دعوام با الف بود . یه مشاجره ی لفظی مختصر داشتیم که حس کردم ....بگذریم
-
میم
شنبه 17 دی 1401 18:09
با میم رفتیم خرید .بهار دست مادرم بود . ازش چندتا عکس گرفتم و بعدش رفتیم کافه . پول نسکافه من رو حساب کرد که چند دقیقه پیش واسش ریختم . دستش تنگه .. هرچقدرم تعارف کنه باورم نمیشه . با وجود اینکه دو سه ماه دیگه نوبت دادگاه داره و کلا از شوهرش جدا میشه اما هنوز شوهرش رو دوست داره .بنظرش هیچکس اون نمیشه با این حال دوست...
-
فهمیدم
جمعه 16 دی 1401 05:04
-
خواب۳
جمعه 16 دی 1401 05:00
اولین گریه ی تنهایی
-
دوستهای مجازی حقیقی
پنجشنبه 15 دی 1401 13:58
نمی دونم گیسو رو قبل از ف دیدم یا ف رو قبل از گیسو . دوست های مجازیم که برام واقعی شدند . آشناییم با الف هم اول به صورت مجازی و بعد واقعی شد . خوشبختانه من رو این مقوله خیلی شانس آوردم . هرکسی این اندازه خوش شانس نیست .
-
برای ف
پنجشنبه 15 دی 1401 13:55
ف موقع نوشتن پست زیری یادت بودم . یاد روزی که رو صدات بغض افتاده بود و در مورد خواهرت بهم گفتی . یاد دست هات که مشت می شد و حرکات آهسته ی پلک هات که خبر از دل غمگینت داشت ... ف اون روز نفهمیدم عکس هات رو واقعا برات تو فلش ریختم یا نه . محو حرف هات شده بودم . الان که فکر می کنم اصلا یادم نمیاد اشتباه خودم بود یا اشتباه...
-
خواهر۲
پنجشنبه 15 دی 1401 13:48
روابط مادر با خالم افتضاحه . روابط من و خواهرم هم خوب نیست . اون موقع ها که با خواهرم قهر بودیم دوست داشتم مادرم وساطت کنه . اما مادرم هیچوقت هیچ دخالتی نمی کرد . من دل کوچیکی داشتم و با وجود اینکه شش سال ازش بزرگترم هربار من پیش قدم میشدم . اما به مرور خسته شدم .. موقعی که ازدواج می کردم یا موقعی که برام خواستگار...
-
سنگین_رنگین
پنجشنبه 15 دی 1401 07:58
دیشب بابای الف یک حرفی زد که چند دقیقه هنگ کردم . بهار دیر به دیر به مادرشوهرم واکنش نشون می داد ومی خندید. پدرشوهرم به گیلکی گفت : خیلی سنگین تا می کنه .(خیلی سِنگین تا کوونه) بعد مادرشوهرم گفت به باباش رفته . ازونور پدرشوهرم گفت نه اتفاقا به مادرش رفته . اونجا از الف پرسیدم یعنی چی ؟ یه لبخندی زد و گفت چجوری بگم.....
-
موج
چهارشنبه 14 دی 1401 18:00
یواشکی رفتم تو قسمت موتور جستجوی گوشی الف رو نگاه کردم . دیدم یکی از سرچ هاش آدرس قبلی من (akharin moj)هست . دروغگو وبم رو میخونده بهم میگفت نه نمیخونم . خوب شد آدرس رو عوض کردم .
-
زن همسایه
چهارشنبه 14 دی 1401 13:43
زن همسایه خواب دیده بهار داشته از رو مبل میوفتاده اما سریع گرفتتش .بعد تو خوابش اومده به من گفته من تا شنیدم از ترس غش کردم . اینو که برام پشت تلفن گفت هر دوتامون کلی خندیدیم . ولی دروغ چرا همیشه به این قضیه فکر می کنم که اگه بیوفته ، اگه سرما بخوره و تب کنه و به موقع نفهمم .اگه کله ش جایی بخوره یا آسیبی ببینه چیکار...
-
پستونک
چهارشنبه 14 دی 1401 13:35
از هفته پیش فکر می کنم شرایط داره بهتر میشه . قلق بچه دستم اومده .وقتی بی تابی می کنه یا دستشویی کرده یا گرسنشه و شیر می خواد یا نفخ آزارش می ده که برای این سه تا چاره هست . ولی بدبختی اینجاست که یک مورد دیگه ام اخیرا بهش اضافه شده اونم علاقه ی زیادش به مکیدنه . اولش فکر می کردم گرسنشه بعد می دیدم که به اندازه کافی...
-
موزیکال
چهارشنبه 14 دی 1401 13:23
بهار آهنگ های گوی موزیکال رو خیلی دوست داره . وقتی براش می گذارم آروم میشه و میره تو فکر .الان اخم کرده و به یه جا خیره شده و هم زمان هم فکر میکنه هم چرت می زنه :) امروز به صورت اتفاقی یک برگ از دستمال کاغذی رو تو مشت های کوچیکش گرفته بود.دست ها و پاهاش خیلی کوچولوعه .یکم هم تپله . دلم میخواد ساعت ها به قلبم فشارش...
-
رژیم
سهشنبه 13 دی 1401 15:37
همین که فست فود رو از رژیم غذاییم حذف کنم دوباره وزن کم میکنم . اینو مطمئنم .چند روزه غذامو دارم کمتر میکنم .دلم میخواد لاغرشم دوباره لباس جدید بخرم وقتی چاق هستم دست و دلم به خرید مانتو و لباس نمیره .
-
اندکی تامل
دوشنبه 12 دی 1401 16:29
از عوارض بعد از مادرشدن : _۴ کیلو اضافه وزن نسبت به قبل از حاملگی . _فشار دادن دندون هام به فَکم به قدری که فکَم درد میاد _بی تحرکی و بی خوابی _کمی افسردگی _احساس ضعف در تعاملات اجتماعی _کمبود اعتماد به نفس _گاهی آرزوی مرگ و در صدم ثانیه پشیمون شدن و فکر کردن به اینکه هیچکس نمی تونه بعد از من به این اندازه دخترم رو...
-
صیغه محرمیت
یکشنبه 11 دی 1401 07:05
پدر من خیلی ادعای مذهبی بودنش میشه ولی هیچوقت یادم نمیره موقع نامزدی وقتی مادر الف گفت که صیغه محرمیت بخونیم تا بریم انگشتر انتخاب کنیم و لباس بخریم چه برخوردی از خودش نشون داد. یک "نه قاطع انگار که به دخترش فحش دادند .
-
مرداب انزلی
یکشنبه 11 دی 1401 07:02
دلم میخواد فقط برای چند ساعت زمان برگرده عقب . من برم تو روزی که سوار قایق موتوری نشسته بودم و برای مسابقه عکاسی لاله های تالابی وسط مرداب گل لاله عکاسی می کردم. دلم اون پرش روی موج هارو میخواد و بعدش اون سکوت بلاتشبیه رو وسط مرداب که انگار همه جهان یکجا ایستاده و توام یکجا . پ_ن : یک هفته قبل از عقدمون بعد از آزمایش...
-
حس مادری
یکشنبه 11 دی 1401 06:44
بهار چند هفته ست واکنش هاش هوشمندانه تر شده . حالا فرق چراغ خاموش و چراغ روشن رو متوجه میشه .میتونه وقتی نازش میدی بهت بخنده (اونم خیلی شیرین و دوست داشتنی). من اونقدر موقع خنده هاش قلبم اکلیلی میشه که چشم هام همش پر اشک میشه . گاه گاهی رفتار خودم رو با مادرم به یاد میارم. روزهایی که خسته از دانشگاه میومدم و غذا...
-
خرید
شنبه 10 دی 1401 13:07
دیروزانزلی بودم. آفتاب ملیحی زده بود . بچه رو دادم مامانم ،بارونیم رو پوشیدم و تنهایی رفتم میدون امام و خیابون سپه.پشت یکی از ویترین ها یک دُرس خردلی راه راه برای الف دیدم که خیلی خوشم اومد .ازونجایی که الف به هیچ وجه اهل خرید نیست شیر شدم و رفتم داخل . وقتی براش خریدم خیلی ذوق کردم. بماند که الف چجوری زد تو ذوقم (به...
-
صلح تقلبی
شنبه 10 دی 1401 12:52
بعد از مکالمه ی تلفنی با مامان و گفتن شرح حال که الف از دست قیافه گرفتن های بابا ناراحته (بخاطر بحث سیاسی)و به نظرت ما باید چی کار کنیم مامان ابتکارجالبی زد . به بابا گفته : که الف پشیمونه که صداش رو بالا برده و به زهرا گفته و حالا تو بخاطر سربلندی زهرا بیا زنگ بزن به الف و مثلا به یه بهانه بگو اگه پولی چیزی خواست ما...
-
به وقت نوشتن
جمعه 9 دی 1401 21:28
چقدر دوست دارم که یکی من رو می خونه . که یکی من رو می فهمه . که یکی غرغرهام رو هر روز می شنوه و نمی گه باز این حرف های تکراری زد . باز این شروع کرد به ناشکری.که نمی گه برو خداروشکر کن که فلان کس فلان جور شد و تو نشدی ،که نمیگه حالا کجاشو دیدی و بعدها بدتر میشه،که نمیگه من شرایط بدتری داشتم و شرایط تو خوبه،. که وقتی می...
-
آش۳
پنجشنبه 8 دی 1401 03:13
الان انزلی ام ،کنار شوفاژ اتاقم و دارم تایپ می کنم. اون روزی که رفتم برای آش حقیقتا خیلی خسته بودم اما اگه کاری از دستم برمیومد انجام می دادم .دروغ چرا تا جایی هم که تونستم از این جمع های زنانه که تو حیاط دور دیگ آش می موندن و حرف می زدند فاصله گرفتم .از نگاه های ممتد و سوال جواب خوشم نمیومد . جای صلوات هی حرف های...
-
آش ۲
سهشنبه 6 دی 1401 10:46
دیشب از ساعت پنج تا هشت و پنجاه خوابیدم . می گیریم چهارساعت .چرا این بچه شب ها این اندازه بی قراره!!!!!! داریم میریم خونه ی مادر الف واسه آش . نسبت به دیشب یکم قوت دارم . ولی فقط یه کوچولو .
-
ازدواج غلط
دوشنبه 5 دی 1401 21:46
ولی ازدواج با یک فرد غلط می تونه آدم رو به قهقرای گه خوردن بکشونه . ببخشید که اینقدر رک گفتم . ولی چون دیدم دارم میگم . به طرزی باعث سقوطت میشه که از یکجایی به بعد علاوه بر اینکه حتی به روال قبل نمیتونی زندگی کنی میبینی هر روز همه چیز داره بدتر از دیروز میشه . اونقدر حالت بد میشه که زندگی داغونت با خانوادت رو ترجیح...
-
آش
دوشنبه 5 دی 1401 21:35
امشب خونه مادرشوهرم شلوغه . همه جمعند و در تدارک درست کردن آش ولی من نرفتم . دلیلم هم این بود که بهار دیشب رو اصلا نگذاشت بخوابم و تا همین حالا نهایت نهایت نهایت دوساعت خوابیده باشم. قوت ندارم .دل و دماغ ندارم .اگر میومدم هم نیتم خالص نمیشد . محض دو رویی و ریا میشد که برای اینکه دهن دیگران رو ببندم که عروس فلانی کمکش...
-
زن ستیزی
یکشنبه 4 دی 1401 07:44
من همیشه فکر می کردم مردهای گیلک و شمالی کاملا مطیع حرف های زنشون هستند و به شدت زن دوست هستند. درسته با یه چوب نباید همه رو زد ولی از وقتی ازدواج کردم و اومدم این شهرجدید و افراد مختلف رو میبینم متوجه شدم زن ستیزترینند و این براشون افتخاره . مثلا اینکه الف میاد به من تو کار آشپزخونه کمک می کنه برای برادر شوهر و...