-
برنامه
شنبه 4 تیر 1401 15:27
ولی من دوست داشتم امروز برم سینما ۲۲ بهمن بعدشم برم سیسمونی نگاه کنم و بعد هم چندتا کتاب بخرم . :(
-
کجاست بگوووو
جمعه 3 تیر 1401 05:54
اینجا چندبار "دخترم دخترم کردم .دروغ چرا من هیچ حس خاصی ندارم . هنوز نه تکون خورده نه لگد زده فقط گاهی پهلوهام درد میگیره یا دلپیچه میگیرم .
-
هعی
جمعه 3 تیر 1401 05:52
ولی من می خواستم دم صبح لب دریا باشم با گاز پیکنیکی و تخم مرغ و پنیر خامه ای ولی الف با من یار نبود . الف بی وفا دیشب به من قولشو داد امروز بیدارش کردم گفت جمعه س و خوابید . صدا خرو پفش هم بلند شده . ای رفیق نیمه راه پ_ن : چند روز هست با الف تمرین رانندگی می کنم
-
هوس
یکشنبه 29 خرداد 1401 14:49
سرظهری چقدر هوس اناربیج با ترشی و زیتون پرورده و سیر و خیار محلی تو چیچیلاس کردم ولی اصلا روم نشد به الف اصرار کنم من رو تا طاهرگوراب ببره و دوباره برگردیم اینجا . اصلا دلم نمیگیره قورمه سبزی بخورم .
-
دخترم
سهشنبه 24 خرداد 1401 22:17
سونو آنومالی به خیرو خوشی تموم شد. دکتری که بررسی کرد مَرد بود و با چه بدبختی ای برای اون روز نوبت گرفتیم فقط اینو خدا میدونه . روز قبلش هرچی تو سونوگرافی ها دنبال نوبت بودیم همه نوبت رو برا دو سه هفته بعد می گذاشتند . سر آخر برگشتیم جای اول و دختره گفت : چرا بازم اومدی ؟مگه نوبت نگرفتی؟ به دختره گفتم هرجا رفتم گفت...
-
همای
سهشنبه 24 خرداد 1401 22:03
چند روز پیش تو کنسرت همای دلم بدجور میخواست دست های الف رو بگیرم .موقعی که محو تماشای اونها شده بود چشم هاش رو دیدم که همون حالت ذوق همیشگی رو گرفته . حالتی که مختص خودشه با اون بارقه ی کم رنگ اشکی که به ندرت فقط زمانی که تحت تاثیر چیزی قرار میگیره رو چشم های بزرگش میشینه . میخواستم بهش بگم با وجود همه ی فراز و نشیب...
-
تامام
سهشنبه 24 خرداد 1401 21:58
دستمال کشیدن روی میز تلویزیون ،طی کشیدن زیر مبل ها و شستن سطل آشغال از کارهای خیلی مفیدی بود که امروز انجام دادم . انگار سه تا کتاب نصفه نیمه رو تموم کردم و گذاشتم تو کتابخونه .
-
دخترم
سهشنبه 24 خرداد 1401 04:00
بریچ بودنو کجای دلم بذارم حالا دختر قشنگ من ..
-
واقعا خ..ک
جمعه 20 خرداد 1401 15:39
-
مسائل
جمعه 20 خرداد 1401 15:31
-
برهوت آگاهی
چهارشنبه 18 خرداد 1401 07:51
دیروز با الف رفتم مطب دکتر . چقدر بده تو مطب زنان همسرت نمیتونه کنارت بشینه . دلم مدام شور می زد و ضربان قلب گرفته بودم .مدت هاست متوجه شدم موقع استرس شونه هام به شدت درد میگیره. اگه یکی دلیل استرسم رو میپرسید واقعا نمیدونستم باید چی جواب بدم . وقتی داخل اتاق شدم دکتر بهم گفت خوبی خانم فلانی؟ گفتم : خداروشکر . اون...
-
به شدت تنها
چهارشنبه 18 خرداد 1401 07:37
خیلی دلم میخواست ازون دسته آدم هایی بودم که گروه های دوستی خوب و تحصیل کرده و مهربون و آروم داشتم . تو موقعیت های خوب اجتماعی قرار داشتم . افرادی بودند که از هر سطحی خطشون به خط من میخورد و من باهاشون حال می کردم . بعضی هارو میبینم یجوری زندگی کردند و میکنند که انگار از اول میدونستند باید چیکار کنند ،کجا برند یا چه...
-
دوست
چهارشنبه 18 خرداد 1401 07:33
بهم گفت اتفاقا همه تو رو دوست دارند ولی تو همش فکر می کنی هیچکی دوستت نداره
-
صدا
دوشنبه 16 خرداد 1401 21:20
میترسم اینجا تنهایی
-
خونه قبلی
شنبه 14 خرداد 1401 11:17
هوا منو یاد روزهای بعد آخرین امتحان میندازه .تو حیاط بزرگ خونه قبلی در حالیکه رزهای بزرگ صورتی کم رنگ و گل های نسترن و رز زرد دراومده بودند پشت میز چوبی زوار در رفته توی حیاط مینشستم و چای و نون پنیر میخوردم .عزیزجون عصا زنان گوشه ی حیاط خیره به جایی نامعلوم مینشست و گاهی لبخند میزد . گاهی فکر میکنم من آینده ی اونم...
-
وجدان لعنتی کثافت
شنبه 14 خرداد 1401 11:11
صورتم پف کرده و یکطوری شدم .منتظرم این تعطیلیا تموم شه پاشم برم دکتر تا برام سونو آنومالی بنویسه .میخوام ببینم آبان ماهی چقدر رشد کرده چجوری شده اصلا دختره یا پسره .این روزا خیلی احساساتی شدم و پر از حس گناهم .حتی اگه یکی منو برنجونه و واکنش نشون بدم همش یچیزی تو مغزم هی آلارم میزنه "تو مقصری ،تو گناهکاری. بعد تو...
-
آره
سهشنبه 10 خرداد 1401 21:39
خدایا اومدم فقط بگم شکرت . چیزی اتفاق نیوفتاده . ولی بخاطر همین بی اتفاقی هم شکرت _دوست دارم
-
لانلی
دوشنبه 9 خرداد 1401 09:00
من تنهام .خیلی تنهام و حالم اصلا خوب نیست .
-
دیگری رفت
دوشنبه 9 خرداد 1401 08:58
تو چاره ای نداشتی که باهاش زندگی کنی برای همین با همین حرف ها و توجیه های مسخره خودت رو آروم و دیگری رو متقاعد کردی . ولی دیگری متقاعد نمیشه اینو مطمئن باش .
-
اه
دوشنبه 9 خرداد 1401 06:54
هیچی برام زجرآور تر از ایننیست که یک جنس مذکر بیاد در مورد اینکه زایمان طبیعی بهتره یا سزارین حرف بزنه و اظهار نظر کنه .وقتی این اتفاق میوفته دلم میخواد بمیرم .دلم میخواد چشم هاش رو از تو کاسه در بیارم . آخه تو چی میدونی از دردزایمان کشیدن و بخیه و پاره شدن و جراحت و ... که میای میگی بنظر من فلان چی بهتره . دلم میخواد...
-
قهر قهر تا روز قیامت
دوشنبه 9 خرداد 1401 06:34
حقیقت اینه که من تو انتخاب دوست هام شانسی نیاوردم . یا من برا اونا دوست خوبی نبودم یا اونا واسه من . وهرچقدر دارم جلوتر میرم حس می کنم واقعا تحمل و حوصله آشنایی جدید رو ندارم . همینکه همون قبلی هارو بتونم نگه دارم کار خیلی شاخی کردم . پ_ن: دلم برای قهرهای چندین و چندساله دوران راهنمایی با دوستهام تنگ شده .الان نه...
-
خنده ی مصنوعی
دوشنبه 9 خرداد 1401 06:26
دیروز با میم قرار گذاشتم.یهو وسط راه برگشته میگه من به فلان دوستم هم گفتم بیادو قرار هست به ما بپیونده . حقیقتش خیلی حرصم گرفت . چون میم دوست صمیمیم بود و تازه پنج شش ماه بود با این دختره دوست شده و هی ازش استوری میذاره و از این کارا . بعد می دونست شخصیت من چجوریه و آدم اجتماعی ای نیستم که بتونم با هرکس و هرجمعی بسازم...
-
دستور
شنبه 7 خرداد 1401 23:48
الف رو ندارم یک مدت . از وقتی باردار شدم بدجور احساس می کنم نیاز دارم کنار و همراهم باشه . وقتی حضورش رو میبینم به قدری خوشحال میشم که باقی نبودن هاش برام کمرنگ میشه . نمیدونم چرا شرایط کارش اینطور شده که شبانه روز فقط پنج شش ساعت با هم باشیم که اونم وقتی برمیگرده ست وبه شدت خسته ست .
-
بسم الله گویان
شنبه 7 خرداد 1401 23:43
نمیدونم این چه حس و حال مزخرفیه که برای تک تک کارها و حرف هام عذاب وجدان میگیرم .بعدش هم تمام اسلحه هارو سمت خودم میگیرم و یک مرتبه بامب . با یک شلیک به کل متلاشی میشم تا صبح بعدی که بیام خرده ریزهام رو جمع کنم و از جا بلند شم .
-
جنسیت
سهشنبه 3 خرداد 1401 06:45
واقعا به اونایی که میگن فردا یا امروز میرم آنومالی حسودیم میشه . دو هفته صبر کردن برای اینکه تازه طرف بیاد برات نسخه بنویسه مسخره ست . اعصاب خوردیه . پ_ن : مامان الف دوست داره پسر شه . پ_ن : من برام هیچ فرقی نداره هرچی خدا بخواد
-
هیچ
سهشنبه 3 خرداد 1401 06:39
ولی من هیچ خوشحال نیستم که فردا تولدمه . حتی یک ذره یا یک مقدار
-
چیکار باید کنم
شنبه 31 اردیبهشت 1401 13:38
من اون روز توی خونشون اوج فلاکت و سیاه بختی رو دیدم . اوج نا امیدی رو دیدم .تمام دیروز چه وقتی مادرم غذای موردعلاقه م رو درست کرده بود یا وقتی داشتم با الف توت فرنگی می خوردم وقتی یاد اون موش خاکستری تو حیاطشون میوفتم یا یاد حرف ها و داد و بیدادهای مادرش ...یا وقتی حرف اون زن که زندگی اونهارو خراب کرد رو از زبون مادرش...
-
خدایا
جمعه 30 اردیبهشت 1401 15:50
دنیارو چه کثافتی گرفته . پ_ن : دوستم ....
-
سیدعلی صالحی
چهارشنبه 28 اردیبهشت 1401 23:28
میترسم، مضطربم و با آن که میترسم و مضطربم باز با تو تا آخرِ دنیا هستم میآیم کنار گفتگویی ساده تمام رویاهایت را بیدار میکنم و آهسته زیر لب میگویم برایت آب آوردهام، تشنه نیستی؟ فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد. تو پیشبینی کرده بودی که باد نمیآید با این همه … دیروز پی صدائی ساده که گفته بود بیا، رفتم، تمام رازِ...
-
این مطلب فاقد ارزش خواندن است .
پنجشنبه 22 اردیبهشت 1401 07:55
نمیدونم چرا سرصبح یاد دوستام ودوست پسراشون کردم . چندسال پیش (شش هفت سال پیش)وقتی دانشجو بودم یک روز با دوستم (سین) میریم بیرون .یهو وسط خیابون بهم می گه من با شهاب قرار دارم . خانوادشم میان (خواهر پسره و دامادشو یه پسر جوونه دیگه که احتمالا دوست دختر نداشته و آورده بودنش که مثلا من و اون باهم دوست بشیم یا آشنا بشیم)...