-
ترس
دوشنبه 28 شهریور 1401 06:32
چند روز هست بدجور دلشوره دارم . هی دارم فکر میکنم و ریشه یابی می کنم علتش رو اما به جایی نمی رسم
-
یا حسین
پنجشنبه 24 شهریور 1401 23:32
میگه اینجا خیلی گرمه "تازه دارم معنی تشنگی بچه های امام حسین رو می فهمم .دلم میخواد بگم امام حسین چیزهای دیگه هم داشت .درس های دیگه ای هم داد ...آخه چرا فکر میکنی تو مطلقا فکر و کار درست رو انجام میدی .
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 شهریور 1401 14:51
-
مگه داریم
سهشنبه 22 شهریور 1401 11:59
یجوری تو بلاگ اسکای همه از خارج یا کشورهای بغیر از ایران هستند که آدم اینجا احساس غربت می کنه
-
مابقی
دوشنبه 21 شهریور 1401 07:14
دیشب دایی بهم گفت انگار من خودم رو شخصیت یکی از این فیلم ها سریال ها می بینم و تو دنیای فانتزی خودم زندگی می کنم . دلیلش هم این بود که خوشحال شده بودم که الف تمام شب رو تو پارکینگ بیمارستان داخل ماشین خوابیده بود (زمانی که بستری بودم). من اصلا خوشم نیومد . بهش گفتم که من همیشه فکر می کنم خودم اگه جای طرف بودم چی کار...
-
حالا اگه من بودم :)))
یکشنبه 20 شهریور 1401 18:00
رفته بودم عکاسی از یه زوج جوون . رفتیم کنار دریا بین راه دختره یهو آشفته برگشت گفت : وای گوشیم ... گوشیم نیست . حالا هم اون هم من هم شوهرش دنبال گوشی بودیم .گوشیشم گرون بود . شوهرشم اعصابش خورد شده بود هی غرغر می کرد .کم مونده بود دعوا بگیرند. یعنی میخوام بگم چقدر خدا اینو دوست داشت که به طرز معجزه آسایی از زیر یکی از...
-
خرسی
یکشنبه 20 شهریور 1401 15:51
عملا تا دنیا اومدنِ "بهار (اسم دخترم) تمام این دو ماه رو باید با صرف خوردن و خوابیدن بگذرونم . این بطالت وادارم میکنه همش به این فکر کنم که ای کاش خرس بودم و به خواب زمستونی می رفتم . گرچه الان با خرس هیچ فرقی ندارم .
-
باری الهی
جمعه 18 شهریور 1401 07:43
آبان ماهی جان . شاید توام روزی در مرتبه ی من و در همین لحظه ای که من توش قرار دارم قرار بگیری . لحظه ای که واقعا از آینده خبر نداشته باشی و جز توکل به خداوند ندونی و نتونی کاری انجام بدی . لحظه ای که مثل دیروز استرس سراپای وجودت رو بگیره و حس کنی هیچی به خواست تو نیست و تو چاره ای نداری جز اینکه تسلیم شی و اراده ی...
-
خاطرات باران
چهارشنبه 16 شهریور 1401 20:32
باران جان لطفا بهم بگو اون بچه که دنیا اومد الان که بزرگ شده همونقدر خوشگل هست یا نیست :)))
-
تنفر
چهارشنبه 16 شهریور 1401 20:31
-
بسته
چهارشنبه 16 شهریور 1401 13:33
دلم میخواد برم خونمون
-
خاله
سهشنبه 15 شهریور 1401 21:36
خاله م میدونست من خونریزی داشتم حتی بهم زنگ هم نزد . متوجه شد منبستری شدم .. حتی حالمرو از مادرم نپرسید الانم رفته کربلا تو راهه :))
-
فعلا
سهشنبه 15 شهریور 1401 10:14
دو روز هست انزلی و پیش خانواده هستم . دوست هام کم و بیش در جریان قضیه هستند و همشون میخوان بیان بهم سر بزنند ولی بهشون گفتم دوست ندارم کسی رو ببینم و حال روحیم خوب نیست . خوشبختانه درک کردند یا اینطور وانمود کردند . حقیقت اینه در حال حاضر برام هیچی مهم نیست جز اینکه این بچه صحیح و سالم به دنیا بیاد. خونه ی مادرم هم...
-
در ستایش عملکرد الف_رمز :اسم من
سهشنبه 15 شهریور 1401 10:03
-
بیمارستان ۵
سهشنبه 15 شهریور 1401 07:07
هم اتاقیم همون زنی بود که بالا آورده بود . وقتی غذارو خورد و دوباره بالا آورد من زنگ زدم که پرستار بیاد و دروغ چرا نیتم کمک بهش نبود نیتم این بود که به اسم کمک کردن بهش به پرستار بگم دستمال کاغذی بذاره تو دستشویی تا وقتی من بیچاره رفتم تو بتونم حداقل در حد خودم تمیز کنم اون ناحیه ی توالت فرنگی رو . که همین کار هم کردم...
-
بیمارستان۴
سهشنبه 15 شهریور 1401 06:57
بعد از سونوگرافی وقتی رفتم اتاقی که برام در نظر گرفته بودند الف همراهم اومد و دیدیم اون مردی که یک چشمش لوچ بود کنار یک زن رو تخت نشسته و حرف می زنند .پرستار ازمرد خواست که از اونجا بره .اونم گفت میخوام بمونم و بعد به من اشاره کرد و گفت این خانمم جای آبجی من . الف از اونور زیرلب غرغر می کرد و نهایتا پرستار شوهرای...
-
بیمارستان ۳
دوشنبه 14 شهریور 1401 15:00
وقتی الف ماشین رو پارک کرد بهم گفت باز هم گریه کردی . دستش رو محکم گرفتم و چیزی نگفتم . با هم داخل شدیم و سرگردان دنبال بخش پذیرش و بعد مراقبت و این داستانا بودیم. ترتیب اون مراحلی که طی کردم یادم نیست . تصویر محوی از روی ویلچر نشستن و سوار آسانسور شدن و زن خدماتی که پشت ویلچر رو گرفته بود و سایه ی الف که کنارم ،...
-
بیمارستان ۲
دوشنبه 14 شهریور 1401 14:18
الف رو بیدار کردم . وقتی فهمید چیشده شروع کرد به تحلیل این اتفاق تو ذهنش . اون هم مثل من گنگ و گیج و بدتر از همه تو حالت گنگی بعد از خواب بود و نمیدونست چطور باید هضمش کنه .نرفت سرکار و از ساعت شیش تا هشت ونیم صبح مدام من رو دلداری میداد .ساعت شیش خودم زنگ زده بودم به موبایل منشی مطب و بهش وضعم رو گفته بودم . گفت بیا...
-
بیمارستان ۱
دوشنبه 14 شهریور 1401 06:21
دو روز توی بیمارستان بستری بودم . وقتی لکه خونی رو دیدم اولین چیزی که به ذهنم اومد این بود که همین حالا دارم یک خواب بد می بینم .یک خواب خیلی بد. چندبار وسط هال دور خودم گشتم .برای نماز از خواب بیدار شده بودم و تا نیم ساعت اشیا خونه ،ساعت دیواری ،فرش،پیشخون و باقی چیزها زیرنور لامپ ال ای دی برام کدر و بی نور بود .همین...
-
امروز
شنبه 12 شهریور 1401 08:34
خون .. لکه خونی
-
در ادامه
سهشنبه 8 شهریور 1401 21:48
بعد از تایمی که مامان بابا از بازار اومدند منم حالم خوب شده بود و برگشتم به حالت قبل .باقی تایم با هم بودنمون قشنگ و به یاد موندنی بود . تُن صدای بابا پایین اومده بود .خندیدیم و انگار همه چیز فراموش شد ... پ_ن : جدیدا هر موقع بابا رو میبینم دعا میکنم اعصابم از دستش خورد نشه
-
بحث
سهشنبه 8 شهریور 1401 21:45
بابا اینا ساعت یازده و نیم اومدند . تا اومد مامانم کار خونه رو دست گرفت و سبزی هایی که پاک کرده بودم رو شست و بابام مشغول تعمیرات خونه شد . خب این حس که اینقدر من رو دوست دارند که حواسشون بهم هست قشنگه .از طرفی بابا از انزلی رفته بود رشت تا چند تا یراق برای تخت گهواره ای بخره چون انگار تو حمل و نقل شکسته بود . اینم...
-
اعصاب خوردی
سهشنبه 8 شهریور 1401 11:42
الف تا مهمون میخواد بیاد حساب میکنه دقیقه ای که احتمال نود درصد هست که اونها برسند میذاره میره بیرون برای خرید چیزی و من اینقدر از این رفتارش ناراحت میشم و حرص میخورم که تا چند دقیقه تپش قلب میگیرم .نمیدونم چرا اینکارو میکنه . پ_ن : بابام اومده اینجا و سربچه ها داد می زنه .اگه الف بود هرگز این کار رو نمیکرد
-
همسایه طبقه پایین
یکشنبه 6 شهریور 1401 23:10
زن همسایه دیروز اومد خونمون . خیلی ناگهانی اولش تو واتس اپ بهم پیام داد با این مضمون که "سلام منزل تشریف دارید ؟چند دقیقه می خوام مزاحمتون شم . منم به سرعت برق و باد هرچی وسایل رو مبل بود رو برداشتم چون شب قبلش خسته و کوفته از انزلی اومده بودیم و لباسامون روی مبل ها ولو شده بود .بعدشم پیشخون رو خلوت کردم و یک...
-
چه خوب
یکشنبه 6 شهریور 1401 15:48
امروز گیسو رو دیدم . پ_ن : خسته ام خیلی خسته و خواب آلود
-
باور کن
شنبه 5 شهریور 1401 06:45
فانی بودنِ دنیا مدت هاست که به چشم هام بزرگ و پررنگ شده . اینکه ممکنه لحظه هایی که با عزیزانم می گذرونم همه خاطره ی شیرین یا تلخ چندین سال بعد بشه . دلم میخواد وقتی مادرم کنارم نشسته از اون لحظه لذت ببرم نه اینکه فکر کنم ممکنه روزی نداشته باشمش .نه اینکه بترسم و همین احساس ترس بیش از حد لحظاتم رو خراب کنه . پ_ن :...
-
زور
پنجشنبه 3 شهریور 1401 13:27
یکجوری میگن بچه به دنیا اومد تا چندسال خواب و آرامش نداری دلم می خواد زور بزنم تا بیشتر بخوابم .:))))
-
پنجشنبه های مردد
پنجشنبه 3 شهریور 1401 13:25
پنجشنبه ها همیشه مردد میشم که انزلی برم یا نرم . از اونجایی که همیشه با بابام حالت پیشبینی نشده دارم بیشتر اوقات از دیدار مجدد واهمه دارم چون نمیدونم چه حرفی بهم بزنه و واکنش اعصاب من چطور باشه . پ_ن:چند روز پیش یک کلیپ از خودش و مادرم درست کرده بود و تو گروه خانوادگیمون فرستاد . من خیلی خوشحال شدم و برام قشنگ و بامزه...
-
مه
سهشنبه 1 شهریور 1401 10:49
فردا تولد الف هست . تمام هفته ی پیش تو سرم کلی برنامه براش پیاده کرده بودم ولی حالا عملا هیچی به هیچی ام.نه حال دارم از جام بلند شم ودستی به سر و روی خونه بکشم نه حوصله ی رفتن به بیرون و خرید دارم . کادوش رو هم اینقدر هول بودم از ده روز پیش بهش دادم .نمیدونم چرا . اصلا نتونستم تحمل کنم. پ_ن : دیشب خواب دیدم آبان ماهی...
-
دختر زیبا
دوشنبه 31 مرداد 1401 14:16
تو مطب اعصاب نداشتم .یه دختر بچه خیلی خوشگل با مادرش اومد تو .خیلی آروم و خوش اخلاق بود . از بین اونهمه آدم منو نگاه کرد وبهم لبخند زد .منم بهش لبخند زدم و اونورو نگاه کردم .دوباره سرم رو برگردوندم و دیدم با لبخند همچنان داره نگاهم میکنه .دلم یکهو دختر خودمو خواست .حسودیم شد و دوست داشتم زودتر داشته باشمش ....