-
ابتهاج
شنبه 8 مرداد 1401 11:37
گاهی چنان درین شب تب کرده عبوس پای زمان به قیر فرومیرود که مرد اندیشه میکند: شب را گذار نیست! اما به چشمهای تو ای چشمه امید شب پایدار نیست! #هوشنگ_ابتهاج
-
سختی
جمعه 7 مرداد 1401 22:27
به قدری تو دوران حاملگی نسبت به پدرم و اَکت و کنش هاش حساس شدم و دیوونه وار تپش قلب میگیرم که امروز بعدظهر خواب دیدم دارم دعوا میگیرم باهاش .یک دعوای بد . جالب اینجاست شب تعبیر شد .
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 مرداد 1401 17:29
خداحافظ دوربین عزیزم ☺
-
چهل سالگی
سهشنبه 4 مرداد 1401 10:28
دیروز به علت ضیق وقت فقط به خرید یک تیشرت بسنده کردیم و بعدش در حالیکه بارون شرشر می بارید و خیابون های رشت رو خیس خیس کرده بود رسیدیم رستوران . یکم بعدش دایی اینا اومدند و با دیدن ما خیلی خوشحال شدند .بنده خداها برا شام کلی برنامه داشتند و منو رو باز کردند و به زور گفتند استیک انتخاب کنید . بعد از نیم ساعت الی چهل و...
-
بعد از طوفان
دوشنبه 3 مرداد 1401 18:51
عکس های مشتری رو که ادیت می کردم مدام تو دلم قربون صدقه ش می رفتم . لنتی این بارداری چه حس عجیبیه . یجوری آدم خالصانه برا دیگران احساسات خوب تو دلش ریخته میشه که خودشم نمیدونه از کجا اومده . عکس هاش خوب شده وقتی دارم ادیت میزنمشون لذت میبرم که کار خودمه .این مادرو دختر خیلی به دلم مینشینند . هردوشون یه بحران سخت رو...
-
تولد دایی
دوشنبه 3 مرداد 1401 18:46
امروز تولد دایی هست و زندایی من و الف رو دعوت کرده رستوران تا دایی یکهو مارو ببینه و غافلگیر شه . حالا ما همچین شخصیت مهمی هم نیستیم . نمیدونم این چه ایده ای بود زندایی تدارک دیده . اونا میخوان بیان دسر بخورن بعد مارو ببینن بعد دایی غافلگیر شه؟از چی دقیقا؟ به قول الف بهتر نبود جای دسر یا کیک مارو شام دعوت می کردند ؟...
-
آزمایش
یکشنبه 2 مرداد 1401 22:09
دیروز آزمایش خون و قندخون بارداری دادم . بعدش قرار بود برم کافه دوک که با دوستم بشینیم و حرف بزنیم . ولی اونقدر دیگه ازم خون رفته بود و شل و ول بودم که کنسل کردم . اولش که خون گرفت . بعد آزمایش ادرار بود که اون رو دیگه توضیح نمیدم چه مصیبتی کشیدم چون خبر نداشتم و سر صبح رفته بودم دستشویی . بعد یه محلول داد دستم گفت...
-
خلاصه
یکشنبه 2 مرداد 1401 21:59
این هفته تمامی احساساتم خروش بیشتری پیدا کرده بود . حتی لگد زدن های این بچه هم بیشتر شده بود . _بابام میخواد دوربین من رو ببره کربلا _(پیاده روی اربعین)_میخواد از افراد کاروانشون عکس بگیره . از من درخواست کرد و من هم چی می تونستم بگم ... بعد از اینکه بهش اکی دادم کلی دپرس شدم و گریه کردم . چون خوارِ دوربین و لنزم تو...
-
ناهار
چهارشنبه 29 تیر 1401 18:19
اینو نمینویسم که کسی بگه تو چقدر اسکلی که تا ساعت شش غروب ناهار نخوردی و منتظر الف موندی . فقط دارم این روزهارو ثبت می کنم . و میخوام ببینم آیا چهل پنجاه سال بعد هم میتونم اینقدر عاشقانه منتظرش بمونم تا باهم غذا بخوریم . گرچه من الان یه بچه تو دلم دارم و گرچه با اینکارم مرتکب گناه هم شدم . فی الواقع حماقت .
-
شوهر آهو خانم
پنجشنبه 23 تیر 1401 14:46
کتاب شوهر آهو خانم رو تموم کردم . یعنی واقعا دلم درد اومد . اوج بدبختی و تو سری خوری یک زن بود آهو . در اوج اینهمه بی مهری شوهرش بازم با بدبختی تمام و از روی بی چارگی و بی کسی تو اون خونه موند در حالیکه زن دوم شوهرش هر روز با لباس ها وزیور آلات جدید می گشت این با چهارتا بچه که شوهرش حتی دیگه نگاهشون هم نمی کرد باید هی...
-
کرونا
پنجشنبه 23 تیر 1401 14:41
زندایی و دخترداییم هم کرونا گرفتند . زنداییم امروز پیام داد که حالش بده و فاطمه سرُم زده . من و الف فعلا هیچ مشکلی نداریم .ولی صد در صد ناقل هستیم . عجب داستانی شد بابا
-
عکاسی
چهارشنبه 22 تیر 1401 07:19
حقیقت اینه که دست و پام برای عکاسی کردن درد میکنه ولی خیلی دوست دارم انجامش بدم . تا الان چندتا از مشتری هام رو از دست دادم و رد کردم .آخرینش همین آرایشگره بود که اخیرا پیام داد و گفتم پنج ماهه باردارم و نمیتونم . درصورتیکه اخیرا دو نفر دیگه پیام دادند و یکیشون رو قبول کردم . شش مرداد تولدشه و قبلش باید ازش عکاسی کنم...
-
کتاب نوزادی_کودکی
دوشنبه 20 تیر 1401 22:54
دنبال چندتا کتاب روانشناسی کودکم که کمی از دنیای بچه ها آگاه شم . اگه کسی چیز کاربردی سراغ داشت بهم معرفی کنه .
-
تازه تر و تازه تری می رسد
دوشنبه 20 تیر 1401 09:06
شنبه صبح رفتم رشت خونه دایی. مادرم رو بعد از دو هفته اونجا دیدم وبا زندایی دست دادم .قرار بود بریم سیسمونی بخریم . نگاه کردن به اون لباسا و کفشای کوچولو خیلی برام غریب و دوست داشتنی بود ولی اینطور نبود حس ملموسی داشته باشم .فقط با خودم گفتم چون باباش سبزه س حتما اینم سبزه میشه . بعدش تو یه لباس سفید تصورش کردم . حس...
-
ماسک
پنجشنبه 16 تیر 1401 20:29
نمیدونم کار خوبی کردم یا نه . فقط می دونم واقعا از نظر روانی کشش لازم رو نداشتم .
-
آینده
پنجشنبه 16 تیر 1401 07:29
رفتم هفته ۲۳ _ (فعلا تو پنج ماه هستم) و اینکه چند روز هست لگد زدنشو حس می کنم . معمولا وقتایی که دراز می کشم بیشتر واسم مشهوده . هنوز نمیتونم بگم حس فوق العاده ای دارم .چون هنوزم باورم نمیشه این موجود درونم قرار هست فرزند آینده من بشه . نمی دونم چرا از حالا چهار پنج سالگیش رو میبینم که موهاش رو دو گوشی بستم و یه لباس...
-
دروغ مصلحتی
چهارشنبه 15 تیر 1401 14:15
وقتی داری مادر میشی و بخوای به دیگران دروغ بگی واقعا حس بدی میگیری .اما تو این مورد واقعا پشیمون نیستم . امروز تلفنم زنگ زد و دیدم زندایی الفه من رو برای تولد دخترش دعوت کرد .منم آدمی هستم به شدت تو محافلی که کسی رو نمیشناسم احساس غریبگی میکنم و بهم خوش نمیگذره . چون با هرکسی جوش نمیخورم .گاهی اگه از کسی پالس مثبت...
-
سکوت مطلق
چهارشنبه 15 تیر 1401 07:36
یکی بهم پیام داده که میخواد برا مغازه ش عکس بگیره . بهش گفتم دو هفته دوربین دست نگرفتم و فعلا شرایط عکاسی رو ندارم. دروغ گفتم .دو هفته بیشتر بود . حقیقت اینه که در حال حاضر فقط دلم میخواد تمام پیج های اینستام رو ببندم و در سکوت مطلق بنشینم و کتاب هام رو بخونم پ_ن : شوهر آهو خانم داره دقم میده .
-
بارون
یکشنبه 12 تیر 1401 14:17
حس خوب مثل بارونِ تندِ یهویی :) مثل همین الان . :)
-
واقعا میگم
یکشنبه 12 تیر 1401 12:12
این چه اخلاق گندیه که همیشه فکر میکنی حق با خودته؟!
-
پیرمرد گیج
شنبه 11 تیر 1401 13:23
من اصلا برام مهم نبود امروز اون پیرمردی که پایین مطب تو اتاقک کوچیک نگهبانیش نشسته بود جواب سلامم رو نداد . حتی قبلش یادم بود که وقتی چهارشنبه ازش پرسیدم دکتر فلانی چرا امروز نیومد مطب و کی میاد چند دقیقه فقط طول کشید تا لود شه و جواب من رو بده .امروزم با این بک گراند ذهنی بهش سلام کردم و دکمه ی آسانسور رو زدم ولی...
-
صورت هیولایی
شنبه 11 تیر 1401 13:17
جمعه قرار بود با دایی بریم انزلی پیش پدرو مادرم اما شب قبلش من وقتی از خونه والدین الف برگشتیم درد خفیفی حس کردم و کم کم حس تهوع پشتش اومد و ... چقدر وقتی بالا آوردم حالم بد شد .نمیدونم چطوری به صورتم اینقدر فشار اومده بود که سراسر صورتم از قرمزی به کبودی زده بود و پراز خون مردگی شده بود به قدری که وقتی الف من رو دید...
-
سکوت
پنجشنبه 9 تیر 1401 20:04
امروز لگد زد یا سکسکه کرد واقعا نمیدونم ... چند ضربه آهسته مثل نبض . دیشب هم یک بار یک چیز غیرعادی متوجه شدم اما این بار کاملا واضح بود . امروز سعی کردم باهاش حرف بزنم چند بار هربار که حرف میزدم دیگه از ضربه خبری نبود .
-
کتاب ها
پنجشنبه 9 تیر 1401 11:46
اینم لیست کتاب هایی که گرفتم از رشت . البته کافکا در کرانه رو اون روز از یک دست فروش خریدم . ولی باقی رو از شهرکتاب رشت خریدم . هرکاری کردم سایزشو کوچیکتر کنم نشد که نشد . https://s24.picofile.com/file/8451265000/20220630104046_IMG_2272.JPG
-
ایرانمهر
پنجشنبه 9 تیر 1401 11:35
_حالا وقتی به آن روزها نگاه می کنم به نظرم می آید حتی برای عشق هم مرزی وجود دارد که وقتی از آن عبور می کنی تبدیل به شکل تازه ای از تنهایی می شود ،چون کسی آن قدر به تو نزدیک می شود که دیگر او را در هیچ چیزی جدا از خودت نمیبینی و وقتی در کنار هم هستید باز هم در این جهان بزرگ و اسرارآمیز تنهایید . #علیرضا_محمودی_ایرانمهر...
-
شهرکتاب
سهشنبه 7 تیر 1401 18:47
گذشته از تمامی حس های بدی که امروز داشتم و خواب بد دیروز و اعصاب خوردی های دیشب . چند روز پیش شش تا کتاب از شهر کتاب رشت خریدم و در کمال تعجب فقط دویست و چهل و پنج هزار تومان هزینه ش شد . کتاب هایی هم که انتخاب کردم خیلی تعریفشون رو شنیده بودم . شاید بعدا عکس گرفتم و اینجا پستش کردم .
-
باران بهاری
سهشنبه 7 تیر 1401 18:42
باران جان پیام های خصوصیت رو خوندم . خیلی دوست دارم تبدیل به یک انسان قوی بشم . کسی که چم و خم زندگی حتی ابروهاش رو خم نکنه . چندبار خواستم و تلاش کردم اما دل نازکی دارم .خیلی نازک . ازون آدم هام که حتی اگه مرتکب اشتباه نشه خودش رو مقصر می دونه . باران جان فکر کنم من اول راهی ام که شما سال ها پیش شروع کرده بودی ....
-
قول بده .قول شرف
سهشنبه 7 تیر 1401 15:38
دلم برای این بچه میسوزه . نباید اینقدر گریه کنم
-
نا تمام من
سهشنبه 7 تیر 1401 15:25
خیلی سردرگمم . نمیدونم چرا جامعه ی ما اینقدر عقب افتاده ست که همه چی میوفته رو کول خانواده دختر .پدرم باید هم جهاز میداد ،هم دختر بده هم سیسمونی بده . خسته شدم خیلی خسته . بعضی حرف ها هم تبدیل به قوز بالاقوز شده روی دلم . مثل اون روزی که یکی برگشت گفت :اگه رحم مادر خوشگل باشه بچه هم خوشگل میشه . (کلا ستون علم وژنتیک و...
-
بی علاقگی
یکشنبه 5 تیر 1401 00:23
میدونم تغییری نمی کنه . می دونم هیچ فرقی براش نداره و دوباره درگیر رفتار قبل میشه . اگر نهایت تلاشش رو بکنه شاید سه روز یا چهار روز ... اما من باید می گفتم . نباید خفه خون بگیرم تا روند زندگیم خشک و بی عاطفه و بی روح بشه .نباید خفه خون بگیرم و سازش کنم به این حال بدی که هراز گاهی میاد و میره و هی میگه این چرا اینقدر...