-
یک گوشه
سهشنبه 28 آذر 1402 12:42
به قدری از خودم زده شدم که وقتی یکی ویس می فرسته تا ازم تعریف کنه ویس رو گوش نمیدم .چون فکر میکنم داره الکی میگه ..داره دروغ میگه تا خوشحالم کنه .
-
؟
شنبه 25 آذر 1402 00:38
خدا جون وقت کردی بهم برسون که صدام رو می شنوی. باشه عزیزم ؟ وضعیتم اورژانسیه .اینم لحاظ کن ..قربونت بشم ....
-
خراب شد
چهارشنبه 22 آذر 1402 14:08
هشتصد هزارتومان پول لباس شلوار بچه دادم .یک دقیقه یادم رفت پیشبند رو ببندم لکه انار لکه پرتقال ..لباس به فنا رفت ..سفید هست راه راه قرمز .روش عکس گوزن داره ..هرچی میشورم راه راه قرمزش بیشتر پخش میشه .
-
آش
چهارشنبه 22 آذر 1402 14:05
امروز می خواستم با بهار برم بیرون اما بارونه ..هنوز فکری برای ناهار ندارم و الف هم معلوم نیست کی میاد .بیست وشش آذر مادرشوهر می خواد دوباره آش بگذاره. سری پیش که باهاش حرف می زدیم با خنده بهش گفتم این سری اگه بخوای موقع آش هم زدن جلوی دیگران بهم پسر پسر کنی من خودمو به مریضی می زنم دیگه نمیام .تا این رو شنید با حرص...
-
خاله زنکی
چهارشنبه 15 آذر 1402 07:17
این پست حاوی مقادیر زیادی خاله زنکیست . :)) مادرشوهر یک دخترخاله فوق العاده فضول و حسود داره که باهاش دوست جون جونیه .همه جا با هم میرن . این دخترخاله فضول با جاریم یک مدت طرح رفاقت بست و ازش حرف می کشید و تحویل مادرشوهر می داد . مثلا به جاری می گفت که آره مادرشوهرت این رو راجع به تو و خانوادت به من گفته . جاری هم...
-
جاری
چهارشنبه 15 آذر 1402 07:00
دیشب رفتیم سوپرمارکتِ برادرشوهر برای خرید .من تو ماشین بودم.احمق جای اینکه بیاد بدهی مردم رو بده اذیتشون می کنه و می ره ناکجا آباد پی عیاشی و قلیون و اینجور چیزا . می ترسه مامورا بیان دم مغازه ببرنش چون چک برگشتی داره .دیدیم بچه ش با یک خانومی که دوست جاریمه و چهار تا پسر بچه قدو نیم قد جلوی سوپرمارکت هستند .جاریم...
-
سیزده ماهگی
چهارشنبه 15 آذر 1402 06:50
_بهار قشنگ راه می ره . _هنوز بنظرم معنی بعضی واژه هارو نمیتونه خوب درک کنه . مثلا وقتی می گه ماما (ممکنه هم منظورش بغل باشه ،هم شیر باشه). ولی معنای هاپو ،ددو بابا رو بلده . بیا و بشین و بده و نه رو میدونه چیه . _دیشب برای بار اول لبو خورد. _با سرعت فراوون دوید . _دو تا دندون که داره از پت و پهن لثه هاش درمیاد وسفیدیش...
-
بیشتر از این فکر نمیکنم
دوشنبه 13 آذر 1402 01:57
چیزهایی که خوشحالم می کنه : _پول دراوردن _پول خرج کردن _روتین پوستی و داشتن پوستی شاداب _سفر به خارج از کشور _هوای خوب _سلامتی و خوشحالی بهار و هرچیزی که به شادی و تمیزیش متصل میشه _دیدن موفقیت میم (دوستم)که داره سخت تلاشش رو برای زندگیش می کنه . _اینکه مادرشوهر یک روز دستش بخاطر پشت سر حرف زدن ها رو شه و خجالت بکشه...
-
خونه
دوشنبه 13 آذر 1402 01:48
الان متوجه شدم وقتی ظرف ها شسته ست و آشپزخونه تمیزه .وقتی دستشویی تمیزه و سطل آشغال خالیه خالیه حال منم خوبه .اگه پیشخون خالی باشه که اصلا قیامتم .یعنی انگار خیلی دیگه همه چی خوبه .
-
رمز همیشگی
پنجشنبه 9 آذر 1402 18:28
پست قبل فقط ناله و اراجیف بود .اگه بخونی ممکنه ناراحت شی و انرژی منفی بگیری .پس نخون. ولی در هر صورت ؛ اونایی که رمز پست رو دارند کلمه ی انگلیسی اولش رو با حرف کوچیک بنویسند
-
ذهن آشفته من (ارزش خوندن نداره)
پنجشنبه 9 آذر 1402 18:25
-
جوانه
چهارشنبه 8 آذر 1402 00:37
یک غمی تو گلومه ،لای نوشته هام ،بین سیب زمینی سرخ کرده های توی تابه ،بین جملاتی که از کتاب می خونم یا نگاه کردن ،حرف زدن با بهار یا با هرکسی ،غمی که پر از تنهاییه ،پر از ترسه ،پر از عذاب وجدان و احساس گناهه ..همش می خواد نم اشکی بشه روی گونه م .منتظر یک اتفاقه.یک آهنگ غمگین ،یک سکانس تلخ ،یک نیشخند ،یک تلنگر ،تلنگر...
-
ماوقع
پنجشنبه 2 آذر 1402 01:30
تایپ کردن تو گوشی قبلیم واقعا سخته ولی به ناچار می نویسم تا ذهنم آسوده شه . اول امروز گوش بهار رو سوراخ کردیم و دوتا گوشواره ی طلایی رنگ نشوندیم رو گوشش .برخلاف تصورم و حرف های دکتر و مادرشوهر و حتی منشی که می گفتند بهار گریه زاری و شلوغ می کنه و دیرآوردیش و ... بچه به قدری محو عروسکی که توی دستم گرفته بودم وبازی می...
-
یک
یکشنبه 28 آبان 1402 00:47
مادرشوهر و جاری آشتی کردند .الان دیگه جلوی من حرف جمعه بازار و سشنبه بازار می زنند و از جاهاییکه می خوان با هم برند یا آدم هایی که می شناسند حرف می زنند و من هم فقط می شنوم . سری آخر غیرمستقیم گفتم که دلم می خواد فلان جا برم و میشه با اسنپ رفت ؟ مادر شوهر حتی یک تعارف هم نزد که بیا با هم بریم . حقیقتا اونجا دلم نگرفت...
-
برای خودم
پنجشنبه 25 آبان 1402 01:35
-
فکت من
دوشنبه 22 آبان 1402 22:59
سفر سه نفری با بچه کوچیک خوش نمیگذره .
-
نبودند
چهارشنبه 17 آبان 1402 14:25
آبان می تونست فصل قشنگی باشه ولی آبان ماهی های زندگیم هیچکدوم واقعا خوب نبودند .
-
فکر آخرشبی
شنبه 13 آبان 1402 02:12
برف بباره . تند تند ..گوله گوله ..صبح باشه.هی بهار رو بغل کنم برم سر بالکن بایستیم و با هم بخندیم هی بریم تو . دستام یخ بزنن اما بهار پتوپیچ باشه . دستامو بزنم به صورتم ،زمستونو حس کنم .به فکر درست کردن فسنجون بیوفتم ..به فکر اینکه کی برف میشینه زمین و همه جارو میگیره. _شب بخیر خودم
-
مه
سهشنبه 9 آبان 1402 07:27
نمی دونم چندسال بعد چشمم به این پست می خوره یا نه .احتمالا باز با خودم می گم حیف زمانی که از دست دادم .حیف جوانیم و از این مدل حرف ها که شش سال قبل هم می زدم .هر دوره غبطه دوره های قبل رو می خورم . انگار قرار هست تو زندگیم آپولویی چیزی هوا کنم . نه قرار نیست کارخاصی کنم فقط قرار هست تلاش کنم بهترین نسخه خودم باشم...
-
حس بد
سهشنبه 2 آبان 1402 09:34
می خواستم برای تولدش چهارصد پونصد تومن بدم یک دفتر فوق خوشگل بخرم تا نقاشی های آبرنگیش رو روی اون پیاده کنه . از شهریورماه بهش گفتم انتخاب کنه تا روز تولد دستش برسه . لیاقت نداشت .لیاقت من رو نداشت ... اگه ذره ای عقل و محبت توی کله پوکش بود هیچوقت اینطور نمیشد .دلم می خواست از همه ی تجربیاتم و حرف هام براش بگم . لیاقت...
-
لیمو
سهشنبه 2 آبان 1402 09:28
بهار دیشب برای اولین بار خونه مادربزرگ پدریش لیمو خورد . _لیمو تو یخچالمون داره خراب میشه .نمیدونم چرا تا حالا بهش نداده بودم.
-
غم
یکشنبه 30 مهر 1402 10:19
مادرشوهر بعد از جریان اون زمین کلا از چشم من افتاد و دل الف هم به شدت از مادر خودش پره اما رفتار ما هیچ تغییری تو برخورد نکرده .فقط کمتر اونجا می ریم و من دیگه اصلا به مادرشوهر زنگ نمی زنم تا احوال پرسی کنم . گاهی خودش زنگ می زنه و منم خیلی مهربون و مودب جوابش رو می دم اما اینکه بعد اون مسخره بازی تحویلش بگیرم...
-
شرح
یکشنبه 30 مهر 1402 10:10
اتفاقات زیادی پیش اومد که حول محور تولد یک سالگی بهار و شام و ناهار دادن جدا جدای ما به دو خانواده بود که نوشتنش چندان چنگی به دل نمی زنه چون چیز خاصی نبود و دونستنش هم مهم نیست . _بهار این روزها راه می ره و خودش رو لوس می کنه و وقتی دراز کشیدی خودش رو روت می اندازه .دالی باز می کنه ..دلم می خواد حرف بزنه اما هنوز هیچ...
-
یک
یکشنبه 30 مهر 1402 09:58
اول بگم که دیگه مثل قبل رژیم نمیگیرم اما چون هله هوله رو خیلی کم کردم معده م کوچیکتر شده غذای کمتری نسبت به قبل میخورم و وزنم هنوز روی ۶۸ مونده .کلا خودم رو کشتم سه کیلو کم کردم .لغزش داشتم اما بعدش دوباره رعایت میکردم . دوم این رو دارم تو زندگیم متوجه می شم که آدما فقط با استمرار موفق میشن به اهدافشون برسند .توی هیچ...
-
میشه
سهشنبه 25 مهر 1402 17:01
الان فقط نیاز دارم به اینکه یکی دعا کنه همه چی خوب شه .
-
مامان قضاوتگر
چهارشنبه 19 مهر 1402 14:54
بعد از اون جریان هربار مامانم زنگ زد یکجوری باهام سنگین بود .منم دیگه سنگین شدم و مثل خودش جواب می دم .کافیه یک لحظه از خودم ضعف نشون بدم تا محکومم کنه به بد بودن.
-
آره
چهارشنبه 19 مهر 1402 14:49
امروز تولد بهار هست . سال پیش این موقع ها بیمارستان بودم و خدا می دونه چه دردی رو تحمل می کردم.بازش نمی کنم اما اینکه می گن گناهات بخشیده میشه و فلان ..امیدوارم راست باشه چون من واقعا درد کشیدم .به جای اینکه امروز خوشحال باشم به قدری ناراحتم که فقط دوست دارم یک گوشه بنشینم و های های گریه کنم .بهار مریض شده .ما قرار...
-
گزارش
شنبه 15 مهر 1402 12:43
زنگ زدم ویدیوکال میبینم مامانم سرسنگینه . چیشده مامان ؟ هیچی ناراحتم بین شما شکر آب شده . مامان اون به من بی ادبی کرد .شاید به شما بی ادبی کنه شما بترسین و جوابش رو ندید ولی نسبت به من از این خبرها نیست . حق بی احترامی به من رو نداره و نخواهد داشت .چرا از دست من ناراحتی مامان .من وقتی میبینم ناراحتی فکرو خیال می کنم...
-
.
پنجشنبه 13 مهر 1402 12:30
زمزمه ی بچه رو از داشتن خاله محروم کردی گاه به گاه و با شوخی مثل نیش عقرب بهم چنگ می اندازه .
-
مادر
پنجشنبه 13 مهر 1402 12:25
از وقتی رابطه م با عن خانم بهم خورد مدام می بینم تو استوری دوستام هرکی عکس خواهرش رو گذاشته و داره قربون صدقه ش می ره .این قضیه میره رو اعصابم .حسادت نه به اون معنا که برای اون شخص بدی بخوام ولی به این معنا کع چرا خواهر من عتیقه درومده دلم رو تیغ می زنه .زخم این تیغ هیچوقت خوب نمیشه .امروز به مادرم زنگ زدم و هیچ حرفی...