-
مادربزرگم
سهشنبه 8 اسفند 1402 18:03
به من گفت مادربزرگت داشت انار می خورد تعارف کرد که من هم بخورم .من اما تا اومدم از دستش بگیرم تو گفتی نه . _من رفتم به خونه قبلی .کنار برگ های انگور روی پله . رفتم پیش مادربزرگ داشت انار می خورد .بغلش کردم .گریه کردم ...و دوباره و دوباره بغلش کردم . مرگ چقدر سخته ... چقدر عجیبه ... بعد از مرگ عزیزت انگار رو دورباطل می...
-
رمز :همون همیشگی
دوشنبه 7 اسفند 1402 07:25
-
خاله هاش
شنبه 5 اسفند 1402 09:15
الف یمدته خیلی تو خودشه . هی می گم چیشده می گه هیچی . میگم چرا ناراحتی ؟ می گه دیوونه شدی ؟کجا ناراحتم . ولی فکر می کنم چیزی شده . اخیرا دو تا از خاله هاش مادرشوهر و برادرالف رو دعوت کردند برند خونه شون ولی مارو دعوت نکردند .البته بگم هرسری دعوت می کردند ما بیشتر از همه هدیه می دادیم و می دادیم به مادرشوهر تا بهشون...
-
قران خون کلاس بودم
شنبه 5 اسفند 1402 09:00
الان یهو یاد معلم قران ابتدایی افتادم . روخوانی قرانم از همه بچه ها بهتر بود .این خانم تازه و برای اولین بار به مدرسه ما اومده بود . بعد وقتی توکلاس حرف زد بچه ها گفتند خانم زهرا خیلی خوب قران می خونه و اینا .. بعد از من خواست بخونم و خوندم . بعد از اون روز یکهو به طرز عجیبی با من بد شد . جلو چشم من افرادی که بد می...
-
آره
شنبه 5 اسفند 1402 03:35
تا چندماه دیگه قطعا برای همیشه از فضای بلاگ اسکای خواهم رفت و هیچ کدوم از شما هرگز خبری در مورد من نخواهید شنید . _چون که اینجا دستم برای نوشتن باز نیست .
-
یِس
شنبه 28 بهمن 1402 15:51
امروز حالم خوبه .شب سختی بود ولی گذشت .
-
تنها امیدم
جمعه 27 بهمن 1402 13:04
زیادی بهش خوشبین بودم .بعد فهمیدم قدرتِ دل شکستنش حتی از بقیه هم بیشتره.ویرانگره ..اگر بقیه دری میشکنند ومیرند .این میشکنه ..خرد می کنه ..آتیش می زنه و بعد خاکسترهاشم دفن می کنه. _چیزی از من نموند ...هیچ چیز ..
-
اه اه
شنبه 21 بهمن 1402 10:07
وای چه حال بدی . بهار یادگرفته با گریه به اهدافش برسه .خونه مادرم اینا که میبریمش لوس میشه ..حرف شنویش رو از دست می ده و همش تقصیر منه .چون من خودم رو کنار کشیدم و اجازه دادم مامانم بخوابونتش مامانم بیدارش کنه . حالا هم نتیجه ش شده این .تا چیزی خلاف میلش پیش میاد برخلاف قبل که تسلیم میشد این بار تسلیم نمیشه و سعی می...
-
آره
چهارشنبه 18 بهمن 1402 17:04
کباب خریدیم .ساعت دو رفتیم خونه مادرشوهرو الان برگشتیم . همه چی خوب بود .. جاریم نشسته بود .برای بچه جاریم چندتا هدیه کوچولو گرفته بودم .همه کارهارو من کردم ..شستن ظرف ها ،چای ریختن ،تعارف چای و میوه،شستن پیشدستی ها .چون دلم خواست کردم .. چون همیشه اینجوری ام کردم ..اگر روزی دلم نخواد هم نمیکنم .. این هارو نمی نویسم...
-
گوش بدم؟
چهارشنبه 11 بهمن 1402 13:39
خیلی گنگ وگیجم .مدام دور خودم میچرخم ..نمیدونم چیکار کنم. شب ها با هزارو یک خیال به خواب میرم وصبح ها با هزارجور دغدغه بلند می شم . میتونم یا نمی تونم ؟این سوالیه که بارها از خودم میپرسم .بارها خودم رو سرزنش می کنم وبارها اون زهرای حمایت گر ومدافع درونم از جاش بلند میشه و سعی می کنه ازم دفاع کنه .سعی می کنه اون ریزِ...
-
اتفاق
شنبه 7 بهمن 1402 12:06
خونه الف اینا رفتیم . مادرشوهر اصلا به روش نیاورد که با ما قهره .ولی برخوردهای سردش رو می دیدم که هر ازگاهی از یکجایی بیرون می زد و صدای پچ پچ های مادرشوهر و جاری هم تو آشپزخونه می شنیدم . اما گوش نمیدادم ببینم چی می گن . نمی تونم بگم برام مهم نبود . اما خیلی هم اهمیت ندادم که مثل قبلا شب و روز بزنم به خودم که وای تو...
-
درون
چهارشنبه 4 بهمن 1402 06:49
فکت ترسناک : یک بار منتظر الف بودم که بیاد خونه .شب بودحوالی هشت . داشتم تو بالکن بادمجون کباب می کردم .یه مرتبه یه صدایی حس کردم برگشتم دیدم کسی نیست . بعد از بیست دقیقه یهو بهار انگشت اشاره ش رو بالا آورد و به پشتم اشاره کرد و گفت بابا . برگشتم دیدم خبری نیست . چند بار صدا زدم دیدم نه واقعا کسی نیست .شاید این متن...
-
دنیای بهار
سهشنبه 3 بهمن 1402 12:54
دیروز برای اولین بار بهار رو بردم پارکینگ تا اونجا تو پ بازی کنیم . خیلی هول کرده بود . با استرس و اضطراب همه جا رو نگاه می کرد .مدام دوست داشت بغلش کنم . وقتی پایین اومدیم چند بار اومد سمتم و دست هاش رو باز کرد تا بغلش کنم . انتظار داشت مثل همیشه تو هوا بغلش کنم ولی من نشسته در آغوشش کشیدم . همینجوری اون تو می موند...
-
خوشحالی اونها
دوشنبه 2 بهمن 1402 19:08
خواهرم چند روز پیش زنگ زد و گفت ازت معذرت می خوام . گفت من از شماها دورم و فکر کردم همه تون بر علیه من شدید . گفت ما خواهریم زشته با هم قهر باشیم . گفت معذرت می خوام که اونطوری باهات حرف زدم . منم گفتم خوبه به این بلوغ فکری رسیدی که میگی ما خواهریم و با هم قهر نباشیم . گفتم تنها کسی که تو اون جمع ازت دفاع کرد من بودم...
-
ترقه
یکشنبه 1 بهمن 1402 23:56
صدای اولین ترقه ی امسال . همین دو دقیقه ی پیش..بعدش پارس سگ ها و صدای بهار که با شنیدن پارس سگ ها گفت بابا . پ_ن : ترکیدم از خنده
-
دلبرِبی وفا
چهارشنبه 27 دی 1402 11:35
انزلی ام .معمولا وقتی حالم خوبه پست نمیگذارم .اما امروز با این جراحت که اندازه ی کف دست روی پامه و شلواری که با قیچی مثل یک دایره بریدمش تا زخم هوا بخوره هم به روم می خندند . اگر دست خودم بود بیخیال و بی دغدغه خیابون هارو می گشتم . اما پام اجازه تحرک بیشتر نمیده . بهار وقتی مادرم رو میبینه به من محل نمیده .انگار من...
-
Take it easy
سهشنبه 26 دی 1402 07:33
خوبم .امروز خوبم .. همین تلنگر کوچک بین خوب و بد بودن احوالاتم باعث میشه بفهمم هیچ غم و شادی ای پایدار نیست ...پس بهتره هیچی رو تو زندگی جدی نگیرم
-
خواب
دوشنبه 25 دی 1402 19:00
مادر پدرم رفتند . الف رفت . سرم درد میکنه ..باید قرص بخورم ...نمیخورم ...به شدت نیاز به خواب دارم ..نمیتونم بخوابم ..غمگینم ...چرا اینقدر غمگینم ؟ حتی موقع ماهیانه م هم نیست . این بیشتر به قلبم آسیب وارد می کنه .چون تمامی حال بدی هام رو به تایم نزدیک شدن به اون ربط می دادم .اما حالا .. دلم میخواد تو باغ نارنج...
-
تنها بودم
دوشنبه 25 دی 1402 02:01
برف می بارید ... حدود پنج دقیقه .. دقیقا وقتی نگاهم به بارش برف خورد که نصف فسنجون داغ تو قابلمه روی پام ریخته بود .جیغ می کشیدم و دور خودم می گشتم .نمیدونستم به کی زنگ بزنم و چه کنم ...سراسیمه بودم و پام تاول های درشت زده بود .پماد سوختگی بهار رو روی پام زده بودم .همون لحظه ها بود که چشمم به پنجره خورد و دیدم برف...
-
انتها
جمعه 22 دی 1402 01:10
مادرشوهر منتظر بود که من از دستش ناراحت باشم و شروع کنم به دعوا .ولی من یکهو شروع کردم به عذرخواهی و گفتم من ناراحتم شما ناراحت شدید و الف هم دیشب اومد یچیزایی گفت .گفت با مامانم دعوام شده و ... گفتم الف اون حرفایی که زد من میترسم شما فکر کنید من پرش کردم ولی نه واقعا اینطور نبود و من و الف هیچوقت در مورد مادر همدیگه...
-
روزی روزگاری ۳
جمعه 22 دی 1402 01:02
خب حالا می رم سراغ امروز . من بعد این ماجرا خوشحال شدم ؟ هرگز . به قدری ناراحت شدم که دوست داشتم بمیرم . چون آدم صلح طلبی هستم و حالا واقعا اعصاب در افتادن با مادرشوهر ندارم .اعصاب شنیدن حرفم رو زبون این و اون رو ندارم .سر صبح مونده بودم چه کنم . چه کسی رو جز رضوان داشتم ..متاسفانه تو تلگرام بهش پیام دادم که نبود و...
-
روزی روزگاری ۲
جمعه 22 دی 1402 00:53
الف اومد خونه .دیدم ناراحته .. نگو با مامانش حرفش شده سر من . مادرشوهر ازش پرسیده زهرا چرا نیومده نکنه از دست من ناراحت شده که اون سوالو ازش پرسیدم . الف هم یهو داغ دلش باز شد و ربط و بی ربط رو به هم وصل کرده و هرچی تو این مدت از رفتار خانوادش براش گفتم و چیزهایی که دیده رو به مادرش گفت.مثلا از مادرش پرسید مامان زهرا...
-
روزی روزگاری
جمعه 22 دی 1402 00:43
من خودم رو مقصر می دونم . نمی دونم چرا ولی این جمله رو بارها برای خودم تکرار می کنم . الان دلم به شدت گرفته و به قدری که آب دهنم رو به زور قورت می دم. ننه الف باهاش قهر کرده .ماجرا سر من بوده . _روزی که مادرشوهر آش درست کرده بود بهار به شدت مریض بود . از همون ابتدا که اومدم داخل با همه سلام علیک کردم و همه باهام گرم...
-
برو جلو
شنبه 16 دی 1402 08:54
سلام سلام .من زنده ام ... _این قسمت : تندخوانی پیش برو پیش برو پیش برو .به عقب برنگرد
-
وداع
چهارشنبه 13 دی 1402 08:44
اگر مردم حلالم کنید . در راه انزلی به رشت راننده مشغول حرف زدن با گوشی ،کچله. با سرعت سرسام آور پیش میره . یک مرد با سویشرت صورتی و چشم های روشن و سبیل تاب داده کنارم نشسته که به شدت بوی سیگار میده . اگر مردم فقط به دخترم برسونید عاشقش بودم . خدانگهدارتون :)
-
نور آفتاب روی فرش
جمعه 8 دی 1402 12:59
یطوری ام انگار نه مادری دارم ،نه شوهری .. انگار کَس ندارم .انگار غریب و بی سرپناهم .. انگار گم شدم وسط یه بیابون ،یه خیابون ،یه دشت ،یه راه .. انگاریه گنجشک کوچیکم که زیربارون خیس شده.. خسته ام ،دلهره دارم ،غم دارم ،پر از حرفم ولی حرفی ندارم .. دلم می خواد برم . همه چی رو بذارم و برم .روحم پرواز کنه .. بره یه جای دیگه...
-
برای خودم
جمعه 8 دی 1402 01:36
-
پرِش ذهن
پنجشنبه 7 دی 1402 09:14
در مورد چیزهایی که دارم پایین می نویسم هیچ فکری نمی کنم..چون فقط می خوام ذهنم آزاد شه . _همیشه وقتی منتظرم داخل اتاق دکتر بشم استرس می گیرم . نمی تونم تنها باشم ..دلم می خواد کسی پیشم باشه ...اون روزم در رو زدم و رفتم تو اتاق دکتر.سلیمی (دکتر پوست)پشت میز ایستاده بود . بعد از اینکه مشکلاتم رو شنید و برام انواع و اقسام...
-
منِ متلاشی
جمعه 1 دی 1402 00:57
امسال یلدا نرفتم انزلی . جلوی اونا و الف مریضی بهار رو بهانه کردم .ولی حقیقت این بود که خواهرم اومده بود و دلم نمیخواست ببینمش . خیلی علاقه دارند من باهاش آشتی کنم. بابام چهارتا عکس فرستاده که تو هیچکدوم اون نیست .یه ظرف میوه یه عکس خانوادگی و عکس کتاب حافظ .. _این میوه رو خواهرت تزئین کرده _خواهرت برامون فال حافظ...
-
سمی
چهارشنبه 29 آذر 1402 07:08
یک تغییراتی از جهات منفی توی وجودم ایجاد شده که بسیار آزارم می ده .من رو تبدیل به شخصیتی حساس تر و شکننده تر از قبل کرده و از جهاتی به سمت دعوا و دادو بیداد و گاهی گوشه گیری و انزوا می کشونه .همه ش هم نشات از بیماری بهار و سرفه های چرک دارش می گیره که اخیرا ایجاد شده و بعد از مراسم آش مادرشوهر که دخترعموی بهار جلوی...