-
باز هم مشکل خواب
چهارشنبه 4 مهر 1403 05:42
مامان بابام اینجان . من کل شب رو خواب و بیدار بودم . گاهی بچه داری اونقدر شیرینه که تو فقط میخوای بمیری از خوشی. به خصوص وقتی بچه ت دست هاش رو به نشونه ی آغوش سمتت باز می کنه و لبخند می زنه و خودش میخواد بغلش کنی . حالتش هم طلب آغوش نیست . حالتش مثل انسان های مستقل و بااعتماد به نفسه که میدونه تو چقدر دوستش داری و می...
-
ته تاریکی
دوشنبه 2 مهر 1403 14:21
رفتارهایی گاهی به صورت ناخوداگاه ازم سر می زنه که وقتی بهش فکر می کنم میبینم دقیقا شبیه رفتارهای پدرمه . همونقدر بد و آزاردهنده . همونقدر کمال گرا با خشونت و داد و صدا بلند کردن.با تهدید و دادن احساس گناه به بچه .گاهی اونقدر کلافه و بی صبرو حوصله میشم که برای کوچکترین چیزهایی با بهار دادو بیداد راه می اندازم . یادمه...
-
دغدغه مند
چهارشنبه 28 شهریور 1403 10:21
از وقتی مادر شدم چیزی نیست که حرص و جوشش رو نخورم در مورد بهار . بهم میگن سخت میگیرم. میگن ولش کن بذار بچه برا خودش بزرگ میشه . راست میگن من زیادی ایده آل گرا شدم . هی رو نمودار وزن و قد میچرخم .هی نگران خواب شبشم . نگران یبوستشم . نگران غذاخوردنش و اضطراب و .. یک روز هم نشده برای خودم زندگی کنم . به شدت خسته ام و...
-
امشب
دوشنبه 26 شهریور 1403 01:26
دید من گریه می کنم و رفت بیرون از اتاق. _بهم زنگ زد .وقتی بهش گفتم گفت : من ندیدم و متوجه نشدم داری گریه می کنی . اصلا چرا گریه می کردی نمیفهمم . گفت من سرت داد نزدم .کِی داد زدم . گفت : اینا ساخته و پرداخته خیالات خودت هستند . اینطوری نبود . من باور نکردم . اما قبول کردم و تمومش کردم . خیلی وقته هیچ سلاحی تو جیب هام...
-
خشم هیولا
پنجشنبه 22 شهریور 1403 17:48
سالگرد مادربزرگ شوهرم بود . من با الف رفته بودیم سرخاک و بعدش هم رفتیم خونه زندایی الف . چون میخواستند اونجا شام بدند و مارو دعوت کرده بودند . تنها عنصر مذکر بین خاله ها و دخترخاله ها و دختر دایی ها الف بود که کنار من نشسته بود . چون من با اونا راحت نبودم و یه جای دورتر از اونا نشسته بودم . بعد حس کردم صحیح نیست و از...
-
انزلی
پنجشنبه 15 شهریور 1403 23:27
زایمان تو قایق موتوری در انزلی . خداییش با خودت چی فکر کردی نشستی تو قایق بنده ی خدا .
-
کم کم ..
پنجشنبه 15 شهریور 1403 01:18
داره میگذره روزهایی که تو آرزوهای کودکیم تو بهترین لول خودم بودم .روزهایی که فکر می کردم خیلی دوره . اما افسوس ... چقدر این فاصله ی دور بهم نزدیکه .
-
کارخونه
سهشنبه 6 شهریور 1403 13:09
نمی دونم اون تایم چی نوشته بودم ولی صبح تا حالا نسبت به روزهای دیگه اکتیوتر بودم . هود رو تمیز کردم . اون لباس سفیدرو شستم .رفتم اتاق بهار رو نسبتا تمیز کردم . اسباب بازی هاش رو مرتب تو دکورش چیدم .لوازم آرایشیم هام رو سامان دادم و دیدم یسری چیزهارو اصلا استفاده نکردم .همونطوری مونده بودن . دکور پذیرایی رو خلوت کردم و...
-
فکر
سهشنبه 6 شهریور 1403 08:57
به قدری خونه کثیفه که حس می کنم توی انبوهی از چرک غرق شدم . وسواس نیستم ولی بهم ریختگی واقعا دیوونم می کنه . قدم اول :ظرف های دیشب رو شستم قدم دوم : گاز رو تمیز کردم قدم سوم : ؟ هنوز هیچی نشستم دارم فکرمیکنم واقعا یک روزِ می تونم خونه رو تمیز کنم ؟ کارهایی که باید کنم : -دستمال کشیدن کابینت ها که پر از لکه غذا و اثر...
-
فکرهای مزخرف
چهارشنبه 24 مرداد 1403 01:23
حوصله ندارم . بدم میاد این جا دائما چس ناله کنم . اما واقعا حوصله ندارم . بچه رو تا می برم بیرون مریض میشه . تب می کنه .. تا تو اینستا عکس تحفم رو پست می کنم بچه به بغل هزارجور بلا سرم میاد .بهار دست پرش رو خونی می کنه،میوفته زمین ،الف پشه آئتس نیشش می زنه ، بهار تب می کنه . سرخودم بلا میاد . الان چرا باید وصلش کنم...
-
تکرار
چهارشنبه 10 مرداد 1403 17:28
می دونم هزارمدل بابای دیگه هم وجود داره که ممکنه هزاربرابر بدتر از بابای من باشه . ولی من بابام رو بخاطر این بی معرفتیش هرگز نمیبخشم .مگه من کجارو داشتم . _دوباره به وقت پی ام اس .. افکار روانی کننده حال بهم زن بهم حمله می کنند .
-
تنها تصویرشاد بودن
چهارشنبه 10 مرداد 1403 17:28
نمی دونم چی خوشحالم می کنه . هرچی فکر می کنم به جاهای تخیلی می رسم تا واقعی . مثلا اینکه تو پاریس باشم ،کلاه فرانسوی قرمز دخترانه رو کله م باشه . کروسان بخورم و آروم آروم تو یه غروب بارونی قدم بزنم . خیلی هم خوشگل باشم و خیلی هم خوش تیپ . فکر کنم فقط اینجوری خوشحال باشم . البته هیچ دغدغه و دلواپسی ای هم اون لحظه...
-
در انتهای شب
پنجشنبه 4 مرداد 1403 14:04
تو فیلم در انتهای شب اونجا که ماهی زندان میوفته اصلا نتونستم پارساپیروزفر رو ببخشم . که چرا اینکارو کرد .... هرچقدر هم برای خودم توجیهش می کنم باز هم بنظرم خیلی رفتار ظالمانه ای با ماهی کرد . خدا لعنتش کنه .
-
کراش
پنجشنبه 4 مرداد 1403 14:01
زندایی می گفت دوست های فاطمه (فاطمه دخترش هست و یازده سال داره) کراش پیدا کردند . گفتم کراشِ کی ؟ گفت یکیشون کراشش اسمش اهوراست . اون یکی اسمش علیرضاست . می گفت دختره به فاطمه گفته که اگه دلت خواست بگو برای تو هم کراش پیدا کنیم . دختره می گفت : من وقتی اهورا رو میبینم قلبم می ریزه توی دهنم . _فقط خندیدم . نمی دونستم...
-
تلقین
پنجشنبه 4 مرداد 1403 13:58
اتفاقاتی برام میوفته که ممکنه برای هرکسی تو تابستون بیوفته . مثل بیماری : که نزدیک به دو هفته طول کشید . به این صورت که نوع اول تموم شد نوع دوم رو دوباره گرفتیم . مثل : خراب شدن کولر وسط تابستون مثل : باشگاه رو کنسل کردن (برای بیماری) مثل : هیچ جایی نرفتن ،هیچ کاری نکردن و دیدن تار سپید موهام . اما این ها اتفاق هایی...
-
در امتداد شب
جمعه 29 تیر 1403 13:34
از در و دیوار آهنگِ الوداع پشنگه می کرد
-
من و بهار
پنجشنبه 28 تیر 1403 20:03
تو بچه داری یلحظه ها واقعا خیلی قشنگند .خیلی .. خدا نصیب اونی که میخواد بکنه .
-
بیماری
پنجشنبه 28 تیر 1403 19:52
چه صحنه ی بدی . بهار چند شب پیش برای دومین بار بالا آورد . طفلک ترسیده بود و ساکت شده بود . در سکوت هرکاری بهش می گفتم گوش می کرد و بی حال بدن نحیفش رو توی بغلم جا می داد . این بار گریه نکردم . پاهام رو تو شکمم جمع کردم و دست هام رو محکم نیشگون می گرفتم تا قوی باشم . تا نترسم . نباید می ترسیدم . همه مریض میشن ..همه...
-
انتقام خونین
یکشنبه 24 تیر 1403 16:27
بچه جارییم بیست و یک تیر دنیا اومد .ساعت دوازده شب .. ما مریض بودیم و فقط روز بعد در حد یک ملاقاتی و احوالپرسی پیشش رفتیم بیمارستان. البته بهار و باباش پایین بودند و من تنها رفتم بالا . اولش رفتم بخشی که خودم زایمان کرده بودم و یکی از همون خانم هایی که اون روز(روز زایمانم) دیده بودم با بی حوصلگی بهم گفت اینجا نباید...
-
عجب
دوشنبه 18 تیر 1403 17:23
مادرشوهر جدیدا فوکِس می کنه رو صورت من با شوخی خنده دم از نوه پسری می زنه . منم به شوخی خنده جوابش رو میدم . خیلی باید خر باشم دور از جونم یه دونه دیگه بیارم .خدا به سر شاهده توان نگهداری همین فسقلی رو ندارم . پدرم رو دراورده .چه برسه به دومی . هه ..زهی خیال باطن
-
.
دوشنبه 18 تیر 1403 17:20
-
لج درآور
دوشنبه 18 تیر 1403 00:32
مقاومت بچه ای که میدونی خیلی خوابش میاد ولی نمیخواد بخوابه
-
نجوا
شنبه 16 تیر 1403 07:19
روی تخت مطبم. مریض شدم..از صبح چندین بار بالا آوردم . دلم میخواد گریه کنم . کاش گریه م می گرفت .. کاش می خوابیدم
-
عادی
یکشنبه 10 تیر 1403 21:27
اینقدر مشغول زندگی هستیم که گاهی یادمون میره باید هم رو دوست داشته باشیم .
-
دریا
جمعه 8 تیر 1403 15:23
زیاد شبیه رویام نبود .اما هرچی که بود خوب بود .. مادرم کبد چرب داره ،براش تخم مرغ آب پز کردیم .یکیش ترکید .. سه نفر بودیم
-
پیام من رو بهش برسونید
پنجشنبه 7 تیر 1403 16:43
خدایا تو که به حساب آدم هایی که دلم رو میشکونند نمی رسی . حداقل اونقدر بهم اتفاقات خوشبده که اینقدر تو دلم غصه ی بدجنسی اون ها و پخمه بودن خودم رو نخورم . بگذار به همون دل خوش خنک های کوچولو خوشحال بمونم ...
-
رویا
چهارشنبه 6 تیر 1403 23:12
اگه هوا خوب شه این جمعه میریم تا حداقل صبحانه رو لب دریا بزنیم . بعد عکس میگیرم و اینجا میگذارم ...
-
ایکیگای
چهارشنبه 6 تیر 1403 17:10
راز طول عمر سالم و شاد زیستن : _ غذای مناسب ( استفاده بیشتر از سبزیجات نسبت به گوشت) خوردن هشتاد درصد از غذا .بیشتر از اون نه _ورزش (ذهن سالم ،بدن سالم) _خانواده خوب _دوستای خوب _طبیعت و کشاورزی (طوریکه فشار نیاره) _داشتن هدف توی زندگی _ من کدومشو دارم ؟ هیچکدام
-
تصویر
یکشنبه 3 تیر 1403 14:05
دائما تصویر خودم و الف که بساط ناهار رو داریم جلوی دریا میخوریم ،بهار که داره شن بازی می کنه ،دریا که آبی روشن با موج های آرومه و آفتاب که خیلی آهسته می تابه بدون اینکه پس کلمه مون رو سوراخ کنه میاد جلوی چشم هام....نمی دونم چرا ولی انگار خوشبختی رو توی این تصویر برای خودم خلاصه می کنم .یه هوای خوب ،یه پارتنر شنونده و...
-
تکرار
پنجشنبه 31 خرداد 1403 19:13
امروز ساعت دو جاریم بچه ش رو گشنه و تشنه گذاشت خونه ما . مثل سری پیش ناهار به بچه نداده بود . منم قورمه سبزی ای که از دیروز درست کرده بودم و به اندازه دو نفر تخمین می زدم جلوی بچه ش گذاشتم و خودم غذا نخوردم تا غذا کم نیاد . _بچه جاریم به الف زنگ زد گفت عمو میخوام بیام اونجا و الف گفت بیا . _یک دعوای مفصل با الف گرفتم...