-
تکرار
چهارشنبه 10 مرداد 1403 17:28
می دونم هزارمدل بابای دیگه هم وجود داره که ممکنه هزاربرابر بدتر از بابای من باشه . ولی من بابام رو بخاطر این بی معرفتیش هرگز نمیبخشم .مگه من کجارو داشتم . _دوباره به وقت پی ام اس .. افکار روانی کننده حال بهم زن بهم حمله می کنند .
-
تنها تصویرشاد بودن
چهارشنبه 10 مرداد 1403 17:28
نمی دونم چی خوشحالم می کنه . هرچی فکر می کنم به جاهای تخیلی می رسم تا واقعی . مثلا اینکه تو پاریس باشم ،کلاه فرانسوی قرمز دخترانه رو کله م باشه . کروسان بخورم و آروم آروم تو یه غروب بارونی قدم بزنم . خیلی هم خوشگل باشم و خیلی هم خوش تیپ . فکر کنم فقط اینجوری خوشحال باشم . البته هیچ دغدغه و دلواپسی ای هم اون لحظه...
-
در انتهای شب
پنجشنبه 4 مرداد 1403 14:04
تو فیلم در انتهای شب اونجا که ماهی زندان میوفته اصلا نتونستم پارساپیروزفر رو ببخشم . که چرا اینکارو کرد .... هرچقدر هم برای خودم توجیهش می کنم باز هم بنظرم خیلی رفتار ظالمانه ای با ماهی کرد . خدا لعنتش کنه .
-
کراش
پنجشنبه 4 مرداد 1403 14:01
زندایی می گفت دوست های فاطمه (فاطمه دخترش هست و یازده سال داره) کراش پیدا کردند . گفتم کراشِ کی ؟ گفت یکیشون کراشش اسمش اهوراست . اون یکی اسمش علیرضاست . می گفت دختره به فاطمه گفته که اگه دلت خواست بگو برای تو هم کراش پیدا کنیم . دختره می گفت : من وقتی اهورا رو میبینم قلبم می ریزه توی دهنم . _فقط خندیدم . نمی دونستم...
-
تلقین
پنجشنبه 4 مرداد 1403 13:58
اتفاقاتی برام میوفته که ممکنه برای هرکسی تو تابستون بیوفته . مثل بیماری : که نزدیک به دو هفته طول کشید . به این صورت که نوع اول تموم شد نوع دوم رو دوباره گرفتیم . مثل : خراب شدن کولر وسط تابستون مثل : باشگاه رو کنسل کردن (برای بیماری) مثل : هیچ جایی نرفتن ،هیچ کاری نکردن و دیدن تار سپید موهام . اما این ها اتفاق هایی...
-
در امتداد شب
جمعه 29 تیر 1403 13:34
از در و دیوار آهنگِ الوداع پشنگه می کرد
-
من و بهار
پنجشنبه 28 تیر 1403 20:03
تو بچه داری یلحظه ها واقعا خیلی قشنگند .خیلی .. خدا نصیب اونی که میخواد بکنه .
-
بیماری
پنجشنبه 28 تیر 1403 19:52
چه صحنه ی بدی . بهار چند شب پیش برای دومین بار بالا آورد . طفلک ترسیده بود و ساکت شده بود . در سکوت هرکاری بهش می گفتم گوش می کرد و بی حال بدن نحیفش رو توی بغلم جا می داد . این بار گریه نکردم . پاهام رو تو شکمم جمع کردم و دست هام رو محکم نیشگون می گرفتم تا قوی باشم . تا نترسم . نباید می ترسیدم . همه مریض میشن ..همه...
-
انتقام خونین
یکشنبه 24 تیر 1403 16:27
بچه جارییم بیست و یک تیر دنیا اومد .ساعت دوازده شب .. ما مریض بودیم و فقط روز بعد در حد یک ملاقاتی و احوالپرسی پیشش رفتیم بیمارستان. البته بهار و باباش پایین بودند و من تنها رفتم بالا . اولش رفتم بخشی که خودم زایمان کرده بودم و یکی از همون خانم هایی که اون روز(روز زایمانم) دیده بودم با بی حوصلگی بهم گفت اینجا نباید...
-
عجب
دوشنبه 18 تیر 1403 17:23
مادرشوهر جدیدا فوکِس می کنه رو صورت من با شوخی خنده دم از نوه پسری می زنه . منم به شوخی خنده جوابش رو میدم . خیلی باید خر باشم دور از جونم یه دونه دیگه بیارم .خدا به سر شاهده توان نگهداری همین فسقلی رو ندارم . پدرم رو دراورده .چه برسه به دومی . هه ..زهی خیال باطن
-
.
دوشنبه 18 تیر 1403 17:20
-
لج درآور
دوشنبه 18 تیر 1403 00:32
مقاومت بچه ای که میدونی خیلی خوابش میاد ولی نمیخواد بخوابه
-
نجوا
شنبه 16 تیر 1403 07:19
روی تخت مطبم. مریض شدم..از صبح چندین بار بالا آوردم . دلم میخواد گریه کنم . کاش گریه م می گرفت .. کاش می خوابیدم
-
عادی
یکشنبه 10 تیر 1403 21:27
اینقدر مشغول زندگی هستیم که گاهی یادمون میره باید هم رو دوست داشته باشیم .
-
دریا
جمعه 8 تیر 1403 15:23
زیاد شبیه رویام نبود .اما هرچی که بود خوب بود .. مادرم کبد چرب داره ،براش تخم مرغ آب پز کردیم .یکیش ترکید .. سه نفر بودیم
-
پیام من رو بهش برسونید
پنجشنبه 7 تیر 1403 16:43
خدایا تو که به حساب آدم هایی که دلم رو میشکونند نمی رسی . حداقل اونقدر بهم اتفاقات خوشبده که اینقدر تو دلم غصه ی بدجنسی اون ها و پخمه بودن خودم رو نخورم . بگذار به همون دل خوش خنک های کوچولو خوشحال بمونم ...
-
رویا
چهارشنبه 6 تیر 1403 23:12
اگه هوا خوب شه این جمعه میریم تا حداقل صبحانه رو لب دریا بزنیم . بعد عکس میگیرم و اینجا میگذارم ...
-
ایکیگای
چهارشنبه 6 تیر 1403 17:10
راز طول عمر سالم و شاد زیستن : _ غذای مناسب ( استفاده بیشتر از سبزیجات نسبت به گوشت) خوردن هشتاد درصد از غذا .بیشتر از اون نه _ورزش (ذهن سالم ،بدن سالم) _خانواده خوب _دوستای خوب _طبیعت و کشاورزی (طوریکه فشار نیاره) _داشتن هدف توی زندگی _ من کدومشو دارم ؟ هیچکدام
-
تصویر
یکشنبه 3 تیر 1403 14:05
دائما تصویر خودم و الف که بساط ناهار رو داریم جلوی دریا میخوریم ،بهار که داره شن بازی می کنه ،دریا که آبی روشن با موج های آرومه و آفتاب که خیلی آهسته می تابه بدون اینکه پس کلمه مون رو سوراخ کنه میاد جلوی چشم هام....نمی دونم چرا ولی انگار خوشبختی رو توی این تصویر برای خودم خلاصه می کنم .یه هوای خوب ،یه پارتنر شنونده و...
-
تکرار
پنجشنبه 31 خرداد 1403 19:13
امروز ساعت دو جاریم بچه ش رو گشنه و تشنه گذاشت خونه ما . مثل سری پیش ناهار به بچه نداده بود . منم قورمه سبزی ای که از دیروز درست کرده بودم و به اندازه دو نفر تخمین می زدم جلوی بچه ش گذاشتم و خودم غذا نخوردم تا غذا کم نیاد . _بچه جاریم به الف زنگ زد گفت عمو میخوام بیام اونجا و الف گفت بیا . _یک دعوای مفصل با الف گرفتم...
-
جالب بود
سهشنبه 29 خرداد 1403 19:16
بهارو آوردم آرایشگاه موهاش رو کوتاه کنم. آرایشگر رفته تو اتاق نشسته گیتار می زنه . _الله اکبر
-
زن عمو
شنبه 26 خرداد 1403 23:12
ظهر سلام زن عمو خوبی؟ _سلام گومبول ،خوبی قشنگم ؟ جونم؟ مامانم میخواد بره مغازه ،میشه من بیام خونتون ؟ _آره عزیزم ،چرا نشه قشنگم ..منتظرتم .. غروب عزیزم بالشت رو رو سرم نزن عزیزم سوار روئروئک بهار نشو ،شاید بخوایم بدیم به خواهرت عزیزم اسپری آب رو به صورتم نپاش عزیزم بهار رو اونطوری بغل نکن عزیزم بالای مبل نشین میوفتی...
-
یک و نیم سالگی
جمعه 25 خرداد 1403 16:13
می نویسم چون روزی خاطره میشه . _ذوق کردن ها ،چرخش دایره ای شکل ،باز کردن دست های کوچیکت یکطور قشنگ ..مثل وقتی که رو جدول خیابون راه میری و میخوای نیوفتی اما نه اونقدر جدی یکطور لطیف با شادی کودکانه و ریتم خاص که فقط منحصر به خودته بعد خم شدن گردن و لبخندت و معمولا لپ های پُرِت که مشغول خوردن هستی . _موهای دم اسبیت و...
-
داستان راستان
چهارشنبه 23 خرداد 1403 20:12
عجب داستانی . چندی پیش بهار رو بردم برای آزمایش یکسالگی(بهار الان یک سال و نیمه ش هست و من خیلی دیر بردمش) . بهار زار زار گریه و جیغ می زد و منم همه تنم عرق کرده بود . رگش هم پیدا نمیشد . خلاصه چقدر بدبختی کشیدم بماند .جواب آزمایش رو امروز نشونِ دکترش دادیم .گفت آزمایش قروقاطیه . دوباره ببریدش آزمایش. گفت ببریمش...
-
.
دوشنبه 21 خرداد 1403 11:20
-
نویسنده ی مریض
یکشنبه 20 خرداد 1403 06:55
درگیر یک آدم به شدت سایکِل و روانی شدم . همین باعث شد رفتار خودمم مناسب و در شأن نباشه . بعدا در موردش بیشتر می نویسم .
-
تجربه خانه کودک ۲
یکشنبه 20 خرداد 1403 06:43
دیروز برای بار دوم خانه کودک رفتم . تجربه ش به یادماندنی بود . این بار از بدو ورود از درب صحیحی وارد شدم . بعد از اینکه هزینه رو دادم با بهار رفتیم تو یه اتاق. طبق معمول عملیات زُل زنی بهار شروع شد .سرش رو با تعجب می چرخوند و باقی بچه هارو نگاه می کرد . این بار اصرار نداشت روی یک وسیله ثابت بنشینه وگاهی هم برای خودش...
-
آسمان همدان
دوشنبه 14 خرداد 1403 01:20
همدانیم . شش ساعت بچه بغل داخل ماشین ،چالش های نگهداری بچه در یک مکان ،بستن چشم ها و باز کردنشون،گریه ها و خنده ها ،شیردرست کردن ها و عوض کردن پوشک بین راه و چراغ گوشی که دائم برای مشغول کردن بچه و سوال های الف و برنامه نشان روشن خاموش می شد و در نهایت دست به کمر در حالیکه تمام تنم از مقاومت بهار توی خوابیدن درد می...
-
صورتی
پنجشنبه 10 خرداد 1403 14:38
دلم دریا میخواد . رُش میخواد که بیاد زیرپام و قلقلکم بده ..هوای خوب میخواد ،خبر خوب، آرامش،دلم میخواد به یه امیدی زندگی کنم .. دلم میخواد با فکر اینکه از همه این وسایل استفاده می کنم برم فروشگاه اسپلانی انزلی برای خودم خودکارهای اکلیکی و دفترهای مختلف بخرم ،آبرنگ بخرم ،مدادرنگی سی و شش رنگ بخرم ،دلم میخواد ... _افسوس...
-
کثیفی
چهارشنبه 9 خرداد 1403 07:47
خونه زندگیم خیلی داغونه . همه جا کثیف ،جاروبرقیم پره ،ظرف ها نشسته . هر روز روی فرش آشپزخونه خرده های غذا می ریزه . خدا شاهده این بچه دهنم رو سرویس کرده . هربار تمیز می کنم آخرشب دوباره کثیف میشه. گاهی چندوسیله رو که از هال برمی دارم یه جیغ و دادی سر میده که نگو . بعد میاد لباس هام رو از کشوی اتاق بر می داره می ریزه...